منزل نو

نیمه گمگشته من نیم نیست
ماه گرد است و ز ابرش بیم نیست
شکل او کامل خدا بنگاشته است
غیر پرگارش ره ترسیم نیست
شاه زیبا چهرگان عالم است
چهره اش نقاشی و ترمیم نیست
چشمه ی اشکش پر از عشق زلال
جای حرص و کینه ی بدخیم نیست
خلق و کردارش بهار خرم است
فصل سبزش تابع تقویم نیست
هرکه گفت و هرچه گفت از هرکجا
جز به عقلش عامل تصمیم نیست
خون سرخش شهد چسبانِ وفاست
قلب او جز با منَش تقسیم نیست
سرو بالا قامت است و استوار
پیچک پیچنده و تسلیم نیست
بنده ی بزم است و مِی پیمودن است
برده ی سنگ و طلا و سیم نیست
هست یارم او، شریک و سرورم
کار من جز شکر و جز تکریم نیست
از چه این شأن مبارک دارد او
کار غیب است و مرا تفهیم نیست
نشستم شب به ساحل بندری را
سبویی بُردم و هم ساغری را
زدم جامی به یاد موج دریا
زدم با یاد دلبر دیگری را
دگر جرعه درون آب بُردم
سلامت ماهی و حوت و پری را
نسیمم داد پیغامی ز دریا
که نوشَت هر قدح تا میبَری را
Me volvió loco vino rojizo
Es el fuego, pero sé que morirá
سبو از مِی، دل از اندوه خالی
به آب افکندم هر بد باوری را
سبک بار آمدم چون سوی منزل
نوشتم بر شن این پند دری را:
لب جانان، لب جام و لب جوی
مبر از یاد، رسم خوش سری را
سه منکر بر پَلشتی ها بیافزای
فغان، نومیدی و غم پروری را
خوش باد شـبی باده بر این کام برم شاد
در لطف حضور رخ چون مه٬ قد شمشاد
از نور دو چشمش همه روزم چه بلند است
یلدای دی از صفحه تقویم من افتاد
از نعمت آن لب نبرم دست به قطاب
شیرینی آن تخته زده بر در قناد
شاگرد ره خسرو و مجنونم و فرهاد
این اوست به شـیرین و به لیلی شدن استاد
صدبار سرِ دار٬ دلم کرد به زلفش
هم هست مرا حاکم و هم قاضی و جلاد
تا باز دهد ایزدم این وصل مبارک
انداخته ام نیک در آن دجله ی بغداد
من از سر احساس سویش قافیه بستم
افسـوس که این خواند و از من نکند یاد
چو مریم عاری و پاکی
نجابت را نمی خواهم
به سان زهره زیبایی
وجاهت را نمیخواهم
سلام صبح صادق را
ندادی پاسخی قرّا
به شام آخر خواهش
سلامت را نمیخواهم
تو از ابریشم و دیبا
سپید و نرم و بی همتا
سیاه و سخت و فولادم
لطافت را نمیخواهم
چه خواندی گرم و کوک آواز
چکاوک در همایون باز
به گوش مملو از شیون
نوایت را نمیخواهم
مثال شهرزادی تو
کلامت نغز و شیرین است
من از افسانه بیزارم
حکایت را نمیخواهم
تو گفتی آن کنی تا من
شوم بی شکوِه و خشنود
ببین این منطقِ مضحک:
رضایت را نمیخواهم
تو شهدی٬ چون عسل نوچی
تو یک کندو همه نوشی…
دهانم تلخ و نیش آگین
حلاوت را نمیخواهم
به می پیمودن و بزمی
تو مستی٬ گرم در رقصی
عزای سوگ خود دارم
ضیافت را نمیخواهم
تو آن پیغمبر خوبان
به کیش عشق ورزیدن
من گمراه لاتقوا
خدایت را نمیخواهم
بگو شاعر به هضیان و
سراسر، یاوه می گوید
به تب سوزم، ز سوی تو
عیادت را نمیخواهم
زدی تیغت به قلب من
رگم فواره شد در دم
به خون خود چو می غلتم
غرامت را نمیخواهم
منم تنها و تنها و
منم تنهای این عالم
اگر رگبار غم بارد
پناهت را نمیخواهم
در سینه ی من حرف، گرفتار و اسیر است
دستش به غل و پای به زنجیر و حـقیر است
گر امر کنم سر ز بدن قطع کنندش
گر رحم کنم شاکر درگاه امیر است
زندانی من خاطر کس رنجه ندارد
چون دست وی از خلق خــدا دور و قصیر است
دروازه ی این محبس تاریک دهان است
قفل لب من باز چو شد کار خطیر است
بیهُده چو من کامِ مبارک بگشودم
از ســـینه رهید حرف٬ که طرّار و دلیر است
از بند دلم جَست٬ من آسان نتوانم
یابم اثرش گر چه که سرباز کثیر است
حرفم بدرد سینه ی یاران صمیمی
یا راه زند قافله شان بس که شریر است
یا عفت زن هتک کند از هوس کور
یا آبروی شـیخ برد گرچه که پیر است
رنجت ندهم دوست٬ بسنج آنچکه گویی
چون حرف زدی ناله و افسوس تو دیر است
این شعر رو گفتم که یادم باشه هر حرفی رو هر جایی نزنم. اگر شما هم از حرفای من ناراحت شدید، اگر چیزی گفتم که پشت سرم با تو دلتون گفتید “این یارو عجب آدمیه!” لطفاً منو ببخشید. این شعر رو تقدیم می کنم به همه ی اونهایی که از حرفای من مستقیم و غیرمستقیم، حتی یک ذره ناراحت شدن
در معبد عشق تو که صد پیکره دارد
خوش باد که صد قلب ز سینه به در آریم
در پـای بُتی چون تو بریزیم و بریزیم
خون ها که شب هجر تو را بر سحر آریم
من کاهن عظمای همین بتکده ام لیک
خود مُسله کنم گر نشود کار سر آریم
قربانی تو هرچه دل خون و دل خون
قتل است مگر چون سوی تو کشته بر آریم؟
گویند گزاف اسـت چنین سینه دریدن
گفتند نه این است که ما در نظر آریم
در پاسخشان بشنو به ایمان ز منِ پیـر
از آتش این عشق جهان در شرر آریم
اطلاعات بیشتر در:
http://en.wikipedia.org/wiki/Kukulkan
http://en.wikipedia.org/wiki/Human_sacrifice_in_Aztec_culture
