باران
از ابرهایی که ناخوانده میهمان آسمان شدند
زحمت بارید
جوی زمان پر شد از شناور برگ های اضطراب
رعدی زد
و صدایی که از او جا مانده بود…
باز هم اندیشه ی تو چون رگبار
آیینه ی دریاچه ام را خط خطی کرد

از ابرهایی که ناخوانده میهمان آسمان شدند
زحمت بارید
جوی زمان پر شد از شناور برگ های اضطراب
رعدی زد
و صدایی که از او جا مانده بود…
باز هم اندیشه ی تو چون رگبار
آیینه ی دریاچه ام را خط خطی کرد
بانو…
بدان محتوی این قوطی ها
فقط در یک شب می گندد
گریه کن که اشکت
نهالت را درختی ستبر کند
که روزی چون تویی بر تو
تکیه کند
چونان که تکیه زدی بر من
یک نگاه شهلوی جان را گدازد در بدن
چشم شهلا راه دارد تا دل آتشـفشان
گفتند دردی جانفزاست، ترک غذا، آب و گناه
گفتم ز رنج عاشقی، بدتر ندانم درد و آه
صدماهِ از پشت دگر، روزه گرفتن خوشتر است
از آنکه روزی دلـبرم با ما نسازد یک نگاه
