ناز

ناز، از چشمت به روی ماسه دریا چکید

ساحل دریا شکر

امواج دریا شد عسل

صخره های سنگی شرم حضور
غوطه ور

چون تکه های چسبناک موم نرم 


گرده های اشتیاق و خواهش من

پخش می شد در هوای چشم خیس و  شرجی ات

آسمان یکسر همه زنبورکان شاد و مست

پرگرفتند از میان کندوی پر شهد و گرم سینه ات


من پر از نیشم، پر از تب

در رگم نوش گوار

خلسه ای دارم به پنهای تمام روزگار

جای سرخ بوسه هایت مانده بر گلزار تن


پولک خورشید

حل شد، در ته جام افق

آب شیرین شد مثال خواب قندآگین من

من کنارت تا ابد خواهم که خفت

تا ابد از ناز بی پایان تو
قصه و افسانه ها خواهم که گفت

چاله ی سرد

به گمانم من و تو
در دو سوی لبه ی چاه اِریدانوسیم
آن قَدَر دوووووووووور
که اعداد به ما می خندند

بین ما سرد و تهیست
عاری از هر جنبش،خالی از هَر…
خالی از حتی هیچ…

چه بزرگی اما…
سایه ات هست هنوز
بر سرم حفظ و پناه

چه بزرگی که هنوز…
از خیالِ شبِ یک ذهن ظریف
از میان در دروازه ی آن روی جهان
می زنی سر به دل خسته و رنجور و خراب
به زنده یاد  حمید. ج

Eridanus Super-void
 چاله یا فضای خالی اِریدانوس  که به نقطه سرد سی بی اِم نیز معروف است، فضای خالی از ماده در جهان قابل رصد است که بزرگی قطر آن حدودا پانصد میلیون سال نوری است(500x 1024 متر). تقریبا بزرگترین ساختار فضایی است که تا کنون شناخته شده(کشف شده در تاریخ 24 آگوست 2007) و دمای آن اندکی بیشتر از صفر مطلق(صفر کلوین:273- °C) است. تئوری هایی وجود دارد که این نقاط سرد خالی از ماده را دروازه و راهی به سوی جهان های موازی این جهان می داند.
اطلاعات بیشتر:

به سوی رُم

رگبار کلمات سربی تلخ
بسیار بر سرم باریده

چه باک از تیر نگاهت؟
که پاره پاره های این دل
عراده عراده وحشت دیده است
میان دشت شقایق های بی برگ و ساقه
آنچه ویرانه ایست حالا
قلعه ای بود پر بارو…
غرور من بود بر فراز تپه ای مشرف…
اینجا مانند مونته کاسینو زیبا بود

درست قبل از تو

مونته کاسینو نام تپه ایست در 130 کیلومتری شهر رم که بالای آن صومعه ای قدیمی قرار داشت. در زمان جنگ جهانی دوم نبردی سخت میان متفقین و نیروهای محور در این منطقه در گرفت که سرآغاز فتح رم توسط متفقین بود، اطلاعات بیشتر:

بیگانه

تلفظ نامت دشوار آمد
بیگانه ای چون من را
در شهر عاشقان آن چنانی

پس بر گوشه ای نوشتم
نامت را بر دیواری که از رنگ پر بود
شاید بگذری از این کوچه ی تاریک
شبی را مست

باید فرسنگ ها دوید
بر جاده ای یک قدمی
تا رسیدن به سرحد برازندگی زنی چون تو

باید خواند رمان های بی انجام را
و ترانه های بی قافیه را از بر بود

چشمان تو نیز چون من سرخ است
لیک عینکی بر چشم داری
سیاه تر از آخرین مُد سال

برای با تو بودن…
باید با مردم بود
باید رقصید، نوشید، خندید
باید در بازار از خود تهی شد…
تو
خود ِ تو نیستی
تو را باید با یک شهر پرستید

شعر ماشه

سلامی گفتی
و نیم نگاهی پر ایهام
و آن لبخند!؟

ولوله ایست دل ویران
از آتش و خون!

نخوانده ای تاریخ را
ورنه می دانستی
قارچ عظیم روی ناکازاکی

از حقارت ماشه ای در گِلی‌ویتسه میان آسمان رقصید

نبرد آلزیا

آمدی
پرشماران و تشنه
چه آختی و تاختی
و ساختی دژ دشوار عادت را
بر پهنه سبز دل
مانده ای
دیر وقتی را میان خونها
سپرها و دستهایی
که می ریزند و
می شِکنند و می افتند
بیا
گل از برای تو
که توان فتحم نیست
دیوارهای سنگین نگاهت را
بیا
بیا ببر مرا
به اسارت، به حقارت…
بیا بکوبان
پای شادی را
بر سرهای لگد خورده ی ثانیه های تباهم…
طی کن جام پیروزی را
بر ویرانه های سوزان این عمر
فقط زمان
به بدنامان پاسخ خواهد داد
که سالیانی بعد
به یاد این غرور معدوم
شاید تندیسی باشد
از وِرسینگِتوریکس در آلزیای قلبم

Vercingétorix Memorial in Alesia

بهار

باز هم گوی کهن گشت به دور مهرش

باز هم دشت سراسر شده گل از سِحرش

دیده هر جا به تماشـا، رخ زیبای بهار

باز یاد آمدم از صورت یار و چهرش

کاج های پارک وی

همه روزان به تکرار است
دو دست و فکر در کار است
همه سرگرم بازاریم
طراوت کو؟
توجه کو؟
 
دماوند از افق گم شد
دو صد کاج از میان راهمان کم شد
کلاغان رفته اند از شهر ما حتی!
کسی فهمید اینها را؟
…همه دانند گرچه یک قران تغییر نرخ سکه را هر روز
 
زمین تا کی به انگار همه پست است؟
و حتی من…
که پاییزی گذشت و باز
این تغییر موسم را
از اعلام فروش ویژه ی
اجناس  اطلس پـــــود دانستم
 
چرا تقویم؟
یا ساعت؟
چرا گاهی نگاهی سوی بالا
سوی آبی
سوی آن مِهرش نیندازیم؟
 
و دیدم چون گرفته ابر و پیدا نیست
رخ خورشید سرد و زرد ِ دیماهی….
حقیقت را چگونه بایدم جستن
میان سایه ی میغان ِ در گردش؟
 
چرا هرگز نمی بینیم توچال، این عروس تور بر سر را
میان ساقدوشان، دختران پاک البرزی؟…
چرا هرگز نمی فهمیم
صدای رفتن یخهای بکر ِ کوچه را در عاج پوتینها
صدای باد
در دستان خوابیده چناران را…
چرا هیچش نمی بوییم
شمیم ِ خاطرات ِ گرم ِ تابستان
که از دفترچه ی برگان ِ خشک ِ شعله ور در باغ پیچیدست؟
 
طراوت مرده است اکنون
حضور من در این دنیا شده یک جدول کوچک
که هر سی روز
پایش مُهر تأیید کسی باید…
منم یک نمره کوچک
میان صورت سود و زیان جامع دنیا
چگونه یک رقم بوید، چشد، بیند، نیوشد این همه حس کردنی ها را
طراوت مرده است اکنون
به یاد چند صد درختی که یک شبه از وسط بزرگراه برای احداث خط ویژه کم شد

شعر قندیل

وه چه سرد است و زمان در مکث است
مثل جویی که روان نیست کنون 
یخ بسته است

چکه گر کرد ز یک ذهن ظریف
قطره ی روشن ِ اندیشه ی نیک
مثل سرنیزه ی بربر
شده قندیلی تیز
بر لب ِ زنگی ِ قرنیز ِ دهان

همه عور و عریان
لیک بر پیکرشان لرزی نیست!
زیر هر پوست ستبر است ز پی
چربی ِ عادت و رسم و تکرار

تلخی گوشت همنوع ندانند که چیست
که نمک سود شده است
هر چه انباشته اند از نیرنگ

دگردیسیدن

از برگ سبز نبایدها
کرمینه ای پروار شدم

و بر شک های سیاهم
حریر منطق تنیدم
.
.
.
پیله ام را که بشکافم
می دانم قاعده اش یکیست
برای ما و مگس ها:
یک سو تارهای گذشتگان بافته است
و دیگرسو تورهای تجدد

غریزه ایست اما…
اینکه همیشه گلی خواهد بود
که به لطف عطرش
نحیف بودن را دمی فراموش کنم