بیا با من

بیا با من

که ثابت می کنم در رگ

به جای خون مذاب آهنین دارم

بیا با من

به اوج ذهن دیوانه

ببینی تا از این بالا جهان را زیر پر دارم

بیا کودک

به مشق عاشقی تن ده

بیاموزش ز پندار و ز گفتار و ز کردارم

بیا در بزم ما رندان

برقص و می فراوان خور

مترس از عشوه پردازان که بر قلبم وفادارم

بیا از نو تولد کن

به فصل آتش خرداد

که از دستان لرزانت یخ تردید بردارم

بیا فرصت مده از کف

که خِسران و پشیمانیست

بیا بختت مده بر باد، تا یادت به سر دارم

زن خارق العاده

در گوشه ای به کلاف حماقت گره خورده ای

واز تنها روزن دیوار

 چرخش نور سردی را می بینی

که از لای تیغه های هواکش

 ثانیه های تباهت را شمارنده است

به آن در بسته چشم مدوز!

که نخواهد آمد زنی با شلاقی از صاعقه

تا برهاند از بند بی کسی ات

و ببوسی در آخرین پرده

لبان داغش را

قهرمان تو شاید

دخترکیست با تمام مشکلات یک آدم

که چون تو به او…

او نیز به تو نیاز دارد

شاید همانیست که با تمام زیبایی

در میان ازدحام اندامهای برجسته

به چشمانت نیامده…

آنکه شاید تنها مدال افتخارش

مهر ورزیدن است

شهزاده ای که شاید

قصر هشتاد متریشان

آنقدرها هم دور نباشد

تبعیدی

می دانم صدای گاز زدن سیب
صدایی بهشتیست
 
یادآور روزهای بی دغدغه…
 
هرکه تو را گفت
برای گناه چیدن سیب این همه راه آمده ایم
تو باورش مکن!…
 
تبعیدی خِرَدی گشتیم
که رو به ما گفت:
عشق، هرگز کافی نیست!
 
جرم اندیشه بود که از پردیس جنون و اشتیاق
به خفت رانده شدیم
 
و اینجا…
هر که چون من خواست دیوانه وار
به عشق سیبی از شاخه ها بالا رود
واژگون بر زمین افتاد و بر استخوان ترک برداشت
که گرانش این سیاره
از هسته ای آهنین است
 

برف تباهی

رویاهای برفی من

پیکره های زیباییست

که فقط تا طلوع حقیقت دوام می آورند

و سفیدی بام خیال

اشک های تلخی می شوند

که ناودان حنجره ام را

پر از صدای هق هق می کنند

حقیقت خواهد آمد

اما همیشه روزهای برفی هستند

که به جای تیغه آتش

از آسمان زندگی

پر بال فرشتگان ببارد…

بقا

رسیدی به کویری که از چهار سو به آسمان دوخته

کشوری که تنها رعیت و پادشاهش خورشید است

و تو، تنها زندانی سرداب قصر ماسه ای اش

به جلاد آفتاب بگو…

…بگو که بیمه عمر هستی

شاید قدری در سوزاندنت تأمل کند!

و در نهایت همان می شود که می دانی…

مگر غریزه به دادت رسد

زیرا حیوانی هستی نحیف

که شانزده سال به جای درس بقا

حساب و کتاب آموخته

هزار پنجره ی خیال

صدای افکار تباهم را تا ته پایین آوردم

و هر هزار پنجره ی خیال را

که به باغ حوریان هرزه گشاده بود

بستم

سکوت نعره زد…

سکوت

و خلائی که از هیچ فضا را پر کرد

مگر صدای جیرجیر سوسک های کنج ذهنم

که پس مانده های خِــرَد را با ولع می جویدند

دل…

خاموش خفته بود

ملحفه ی سرخ رنگش را کنار زدم…

بوی مرگ برخواست…

و تعفنی که شاید ماهها پنهان شده بود

یقین دارم بارها فریاد ” کمک” سر داده

زمانی که گوشم پر از آوای بی خبری بود

زمانی که کر بودم

جاده

جاده

کشیده تا شفق های شمال

تخت گاز می رانم…

موهایم قالب باد می گیرد

و گاهی دنده چهار،

سه٬ دو… و آرام تر

زیر سایه درخت “درنگ” می نشینم

بی خیال چای داغ می نوشم

سیگار رخوت دود می کنم

و پای بوته های دلتنگی ام ادرار

خط کشی جاده

فقط رد خستگی های من است

نقشه راه٬ نمودار لذتم…

افقش

پس زمینه اندیشه های امروز…

و چراغ هایش هر شب

روشن است از آگاهی ام

مرد قهوه چی گفت:

هر پیچ و خم

خاطره ای خواهد بود در دفتر آینده ام

و هر تابلوی راهنما

تخته سیاهیست

تا حکمی بر آن معین کنم

ایست…30…80…110

جاده از برای من است

راه من است تا انتهای زمین زندگی

خرداد ماه دیدم

نمادی را که رویش نوشته بود:

رستگاری٬  ۷۵ سال!

سحابک

شُکر باد وزنده را…

که به تدبیرش

در آسمان دل پس از سالها

پاره سحابی گذر کرد

کویر ترک خورده ی لبانم را تر نکرد

اما دست کم فهمیدم

این دشت آبی رنگ

بره های سفید کوچک هم دارد

که از گلّه ی ابرهای بارانی جامانده اند

باران

از ابرهایی که ناخوانده میهمان آسمان شدند

زحمت بارید

جوی زمان پر شد از شناور برگ های اضطراب

رعدی زد

و صدایی که از او جا مانده بود…

باز هم اندیشه ی تو چون رگبار

آیینه ی دریاچه ام را خط خطی کرد

قوطی سفید

بانو…

بدان محتوی این قوطی ها

فقط در یک شب می گندد