سیندرلا

 ای کاش لنگه کفشی داشتم که فقط اندازه تو می شد
آنگاه راحت تر پیدایت می کردم

در محل کار

این هم برای اونایی که فکر می کنن سر کار به من خیلی خوش می گذره
این تصویری از همکارهای دلسوز منه که همیشه به فکر من هستند

ثروت سرد

تنها روی تختخواب بزرگی خوابیده بود و گوش می کرد:
صدای پای مرد غریبه ای که از خونه ی مجللی به سرعت بیرون می رفت…
یه استارت تو عمق سکوت شب، و بعد صدای یه ماشین که دور می شد.
به اطرافش نگاه کرد؛ یه خونه ی مجلل با کلی خرت و پرت لوکس و تختخواب بزرگی
که حسابی به هم ریخته…مطمئن شد؛ هنوز تو خونه ی آرزوهاش بود…
دوباره نگاه کرد…قاب عکسی که از خجالت برش گردونده بود… برش داشت و نگاه
کرد:
یه مرد و یه زن ، هردو کنار هم توی قاب…
مردی که همیشه در سفره، همیشه سرده…
و زنی که همیشه تو خونه ی مجللی تنهاست…
یاد روزی افتاد که فکر می کرد به همه چیز رسیده…به آرزوهاش.
و یاد چند دقیقه ی پیش افتاد، یاد اون مرد غریبه و گرمی بدنش…لبخند زد. لبخندی که
زود به بغض تلخی تبدیل شد…
و باز هم اون احساس گناه لعنتی که از قلبش آروم توی رگهاش جاری می شد…
همیشه از این حس بدش می اومد ، بعدش فقط زمزمه می کرد :
یه عذر خواهی به مرد توی قاب…
و یک نفرین به آرزوهای گذشته…
و اینقدر زمزمه می کرد تا خوابش ببره…و خواب می دید روزهایی رو که هنوز بانوی
این خونه ی مجلل نبود، زمانی که هنوز انتخاب نکرده بود،
روزهایی که خیلی مغرور بود…