خانم همکار

ما می رویم… بهانه داریم…می خواهیم کار کنیم…
  کار برای پول…پول برای زندگی و دوباره زندگی برای پول
  اما من نه…
   همیشه می روم تا تماشا کنم…خارجی ها را…احمق ها را…دخترها را
و همکارها را…
و با تو ام همکار کوچولوی فراموش کار:
بعد از این تو را تماشا نخواهم کرد مگر دزدانه
    هنوز جای زخمی که زدی می سوزد

دشت شناور

دریاست تا بی کران
            و من اسیرم روی تخته پاره ای
            مسافر این دشت شناور

دیروز
      مرا قایقی بود که سینه ی آبها را می شکافت
     و دریا را موج های مهیب و پر ولع

و اکنون
            دریاست در سکوتی سنگین
            و من اسیرم روی تخته پاره ای

            مسافر این دشت شناور

    و میان این آبی بی نهایت
        نه مرا طاقت طوفانی دوباره مانده
        نه امید نجاتی به ساحلی

        تنها زمان قاتل و ناجی من خواهد بود
       چنین است فرجام عشقبازی با دریا!

مرغابی

ای مرغابی مهاجر…
مرا در کوچ با خود همراه کن 
که اینجا عشق ها گرچه سوزانند
اما بر روزنامه باطله هایی پر دروغ شعله ورند
که با سرعت به خاکستر سردی می گرایند
و شکل قلب های عشاق در ابر هایی نمایان است که باد
آنها را به زودی پراکنده خواهد ساخت
ای مرغابی مهاجر…
مرا به آن جنگل ابری و مه آلودی ببر
که پیرمرد و پیر زنی درون کلبه ای قدیمی و در کنار اجاقی همیشه روشن
به سلامتی یکدیگر شراب سی ساله می نوشند