شعر خام

گفتند شعر خامت
در عرض و وزن مانیست
رو وقت دیگر آی و
میکوش تا توان دید

این جملگان مبهم
آوای کودکان است
این راه کج ندارد
مقصد به سوی امید

       ***

شعرم نمی کنم جا
در قالب عروضی
این یوغ صد جواهر
ارزانی اساتید

بلورهای بکر

مسیری خیس و گل آلوده از برف لگد خورده
به من گفتند این راه است
روندی طی شده دهها هزاران بار
نتیجه…
مردمی بسیار و بسیاران
که خوشنودند و می خندند
بر افتادن بیگانه ای بر یخ
نمی دانم درست است این ولی این است راه من
من از تکرار بیزارم
خطر از حیث لغزیدن
به این تن من خریدارم
ولی هیچش نمی خواهم
که جای پای دیگر رفتگان را احتیاط آمیز
تکرارش کنم آرام
چه کودک وار از
آن سوی معبر من دویدن می کنم آغاز
از آنجایی که برفش را
نرنجانده است پایی تا کنون هرگز
چه خوش دارم شنیدن آن صدا را بین هر گامی که بردارم
صدای عاج پوتینم
که در هم می کند خُردش
بلور ِ بکر ِ برف ِ راه ِ فردا را

باید گذشت این دم

بر آرزوی دیرین، باید گذشت این دم
پلک نگاه مشتاق، باید نهاد بر هم
 
عمری گذشت بی تو، از سوز دل لبالب
قرنی گذشت هر سال، ایام تلخ و پر غم
من دورم از زلیخا، در کار صبر و هجران
مه رویِ مصر و کنعان، بر من ببخش این کم
بی دل به کار کوچم، از وادی تعقل
چون سایه ای شبانگاه، رفتم ز کوی همدم
دود ِ دریغ برخاست خاکستر دلم را
چون باز دیدم هربار آن روی ماه ِ عالم

در راه

این عمر من ارچه نه بلند است و نه پربار
انبوه سفر کردم و دیدم  بس و بسیار

هر راه نه زیباست به سبزی و لب جوی
هر شهر نه آباد، به ابنیه و اشجار

زیباست همان راه و گذرگاه که امن است
آباد همان شهر که برجاست به احرار

جوی روان

شعر من جوی روانیست که می خشکد گاه
فصل باران نشد و کاغذ من بی ماهیست
ابر عشقی اگرم نیست چه باک از فردا
ابر دل تا سر طغیان غزل ژاله گریست

دودمان نشاط

در انتهای فلات تردید

سرزمین بزرگیست

به وسعت عطش قلبی تنها

و شاهزاده ای مغرور

که به یک لبخند اغوا می شود

افسوس!

دوشیزگان خیالباف نمی دانند

که زیر گنبد طلایی شهرشان

گاههایی هست

که تمام معیارهای شهبانو بودن

در نگاهی پر مهر خلاصه است

زمان های که

هراس انقراض دودمان نشاط

بر دانستن آداب دشوار نوشیدن از ساغر، چیرگی می یابد

به سوی گلیز

خسته ام
از این گوی آتشین
و نظم چرخنده ای که هر صبح
ما را به آغازی نو می خواند
من به اندازه ی بیست سال نوری از حیات بیزارم
من ستاره ای مهربان تر می خواهم
با زمینی که بی سرگیجه، دورش بخرامد
 
خانه ای می خواهم بر لبه ی مرزی تاریک
تا هرگاه هوس روزم بود
چند قدم اراده، شبم را صبح روشن کند
من این خطر خواهم کرد
که صدها هزار سال دیگر شاید
ببینم رنگ آنجا هم آبی نیست
و گرانشی حکمفرماست
که حتی رویا را بر زمین می کوبد
من این خطر خواهم کرد

 شبیه ترین سیاره به زمین که تا کنون کشف شده، سیاره گلیز ۵۸۱ ـجی است که به دور ستاره گلیز۵۸۱ در صورت فلکی ترازو در فاصله ۲۰.۵ سال نوری از منظومه شمسی می‌چرخد. مدت زمان گردش سیاره به دور خودش نیز با گردش آن به دور ستاره اش برابر است و در نتیجه یک روز سیاره با یک سال آن برابر بوده و بنابراین همیشه یک رویش به طرف ستاره اش قرار دارد(مثل وضعیت کره ماه و زمین) که این خاصیت باعث می شود یک رویش همیشه تاریک(شب) و یک رویش همیشه روشن(روز) باشد. احتمال می رود تنها نقطه قابل حیات این سیاره مرز بین تاریکی و روشنی آن باشد که همیشه وضعیتی شبیه طلوع(یا غروب) را دارد و دما در آنجا برای زندگی منطقی تر به نظر می رسد. این سیاره همچنین به دلیل عدم انحراف محور (Axial tilt) تنوع فصل ندارد. فاصله ی سیاره از ستاره اش اندازه ایست که می تواند آب مایع در سیاره جاری باشد و همین مسئله فرضیه وجود حیات را در آن تقویت می کند. این سیاره در سپتامبر 2010 کشف شده و هنوز راجع به ترکیب و غلظت اتمسفر و وجود عناصر حیاتی (حتی خود آب) در آن اطلاعات خیلی دقیقی در دست نیست. لازم به ذکر است که اگر با سریع ترین وسیله ساخته دست بشر تا زمان حاضر، یعنی فضاپیمای وُیَجِر- یک (با سرعت 17.62 کیلومتر بر ثانیه) بخواهیم به آنجا سفر کنیم، حدود 350هزار سال زمان لازم داریم

متن بالا در تاریخ سرایش این قطعه به روز بوده و ممکن است در آینده موارد بسیاری به آن اضافه شود و یا اینکه تمام یا بخشی از مطالب بالا نقض گردد. اما اطلاعات به روز را می توانید همیشه از لینک های زیر بردارید.

http://en.wikipedia.org/wiki/Gliese_581_g

http://en.wikipedia.org/wiki/Voyager_1

سرّ سربسته

ای بزرگا، به دلش، دل به ره خود دادم
منزلت نیست اگر بر سر راهش، خاموش
 
سخنش قصه ی شیرین و دل فرهاد است
تو شنیدی اگرش سوگ سیاوش، خاموش
 
من ز مُشک تن آهوش چه دیوانه شدم
تو اگر نافه نمی دانی و بارش، خاموش
 
دیده ام در نظرش خرّمی باغ برین
تو اگر دوزخ داغ و دَم آتش، خاموش
 
من در آن لب همه الفاظ محبت دیدم
تو که دیدی فقط آن سرخی نارش، خاموش
 
غم سبزش به دهان همه کس شیرین نیست
تو که گرگی و دریدن همه کارش، خاموش
 
سرّ سربسته میان من و یار است و خدا
چون نداری به یقین غیب و نهانش، خاموش
بر زبان نکته نران گیرم اگر حقی هست
هر سخن جایی و هر نکته مکانش، خاموش
 
من اگر مستم و مجنون تو برو خود را باش
واگذار این دل دیوانه و یارش، خاموش
 

تبسم

بهشتت را چه قیمت واسپاری؟بهشتت را چه قیمت واسپاری؟

تو گفتی این بهایی بس گران است

به یک ثانیه مادر را تبسم

سپردم هر دو دنیا گر چنان است

تقدیم به شیرین

اصلاح

روئید جز شقایق، بر دشت صورتم باز

پر شد ز میخ غربت، این مرتع فرح‌ساز

آئینه را نگفتم،روزی دگر سلامی

قد می‌کشید هر میخ، چون تیر ناوک انداز

رویم سیاه چون قیر، از حُسن این محاسن

مقلوب،  این رُخ من،بی دست چهره‌پرداز

پیری ز مرحمت گفت،صورت تراشم از حزن

گفتم بدون اسباب، کاری نگیرد آغاز

کف از دهان مردُم، آسان شود مُهیا

تیغی ولی نبُرد، چون ابروان طناز

این ما و ریش و آشوب،این‌سوز و آه‌ و اندوه

تا دلبر رمیده، آید به منزلم باز