Entries by arvinfld

شعر افعي

گَزيدي از زبان كينه ما را خدا را شكر اگر آسوده  گشتي   به خون چرك ما زهري دگر ريخت تو پنداري كه خون پالوده گشتي   شفاي تلخي كامت شكر نيست پيِ نِي عمر خود بيهوده گشتي   بكَن دندان كين از سق غفلت كه از سم درون آلوده گشتي   چه ترساني مرا […]

روز آخر

بازخواني پيامكي لبريز از فحش هاي هيستريك قبل از بلاك كردن فرستنده در وايبر، شما را در نقطه اي قرار مي دهد كه علي رغم دلايل قانع كننده ي من درآوردي، ضمن شك به شعورتان، نسبت به آستانه ي تحمل پذيري خود هم دچار تردید فلسفي مي شويد و جان اِف كندي درونتان زير خيمه […]

یونس

كام از كام باد، خاكسترهايش را به كوچه پاييني برد و آرااااام… مثل بلوغ روي گل‌سر دختر بچه اي نشاند زير سيگاري لب پنجره، آئينه اي شفاف شد و دريد بافت فضا-زمان را رفت… تخت من بزرگ تر شد مرا بلعيد من يونسم… و گناهم در دنيايي ديگر در كوچه اي شبيه كوچه پاييني خنده كنان مي […]

چشم او

چشم او آتشفشانی پُرگداز خاک سرمه از سر پِلکش فراز شهر من یک پُمپِی بی سرپناه زیرخاکستر نهان از سوز و سازچشم او ابزار خود ویرانی ام باعث مدهوشی و حیرانی ام میله میله از مژه، بَندِ نگاه من در این چشم سیه زندانی ام چشم او جام گلاب سرخ ناب من که مست و […]

هبوط

از خبط حواست یا ربط داروین؟ که بی تو تمام سیب ها طعم ترش هبوط دارند… خاطرات سپید بهشتند تکه های یاس میان دندان هایم و زبانی که از روی لثه به جستجوی چاره ایست گذرا شاید زمان روزی میان ابعاد ناشناخته خم شد و ابرهایی که باد برده را روی سرمان نشاند نه برای […]

ستاره‌ی شمال

  چشمش ستاره‌ی شمال بود  نگاهش فانوس و باد مِهرش همیشه موافق باز اما کشتی ما گم شد و شکست میان دریای دلش برای مادرم شیرین

تیـر آن سال

به مناسبت سالروز 24 تیر 88، سانحه پرواز ایروان… رفتن دکتر جوان و آرام عزیز: میان قلب من باقیست تا حال به محنت “تیـر” درآلود آن سال چه زهری داشت این داغ جگرسوز چه رنجی دارد این هجران و احوال هر آینه به چشمم خاطری هست از آن دوران رخشان طلا فام نشد تسکینِ دردم […]

مهر و خرداد

مگو از برگ زرد و رفته در باد که از مِهر تو شد آتش به خرداد خزان‌ پشت خزان از چرخ گردون به تقویم دلت هر موسم آباد نشستی بر شمارش گریه‌ی ابر غم یک آسمان و نظم اعداد؟ به شیشه دست باران ضرب رگبار برقص و غم بکَن از بیخ و بنیاد به قلبِ […]

قاب خاکستری

این چنین این حالم تا توانی که تصوّر داری خسته‌ام از عالم همه روزش تکرار زنگ ساعت… بیدار همه دم در سنجش…  برگزیدن، اجبار همه لب در انکار همه نوبت اخبار: موشکی خورده به جایی اکنون همه سو غرق در آتش، در خون و وِتو شد همه‌ی شُور جهان با یک شصت بشنوید از ورزش… […]

عقربه ها

سه عقرب در پی ام من در فرارم ز نیش تلخ ساعت پر مرارم “!دمی آرام آخر چرخ وحشی” زمان نشنید و رد شد از مزارم