Entries by arvinfld

بختک

داشت از دلم بیرون می ریخت. روده هایم را نمی گویم، اما دست کمی هم از آن نداشت.درست مثل یک غده چرکین چند ده ساله است که زیر پوستم آزادانه می چرخد. غده ای که جزء جزئش طی تمام این سال ها عین تل زباله های عفونی روی هم جمع شده. نگذاشت. باز هم مثل بختک […]

نگین های زنگباری

بس که امواج و اطلاعات مخرب به گوش و چشمم مي‌رسد، بچگانه دلخوش مي‌كنم به خريدن يك گلدان جدید كه مراقبتش كنم و وي، خاموش و بي صدا به من نورهاي سبز زیبا بپاشد. کمترین زحمت را دارند این “نگین‌های زنگباری”؛ مثل همه چیز که کم‌زحمت‌ترینش، مطلوب‌ترین است. شايد دلخوش كنم به خريدن نسخه‌ی جديدی […]

میهمانی آقا هوشنگ در میان جاده سانتیاگو

در افکارم بودم که ناگهان صدایی مرا از عالمم بیرون کشاند. پریدم. انگار وسط ميهماني چيزي منفجر شد. لامپ بود؟ نه، به صداي تصادف می‌مانست، اما از جايي درون خانه. ولي چرا كسي متوجه چيزي نشد؟ همه چیز عادی است و حتي در كار چند زن ميانسالي كه محض بازتداعي حس جواني، قرهاي اغراق شده […]

پهپاد

خیلی درد می‌کند… ناگهان شروع می‌کند به سوختن. گفتند از سر معده است، اسید است. فرمودند کیفر است، عقوبت گناه است، از عشق است. از دردهاییست که ” مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورند و می‌تراشند”. فرهنگ است… درد مشترک ماست. جور و مظالم و جفاست… حالیا مستید… نمی‌فهمید، نمی‌بینید… من هم […]

رصد

مثل کودکی که تازه تلسکوپی هدیه گرفته باشد تماشا می کردی آسمان را شمردی تک تک ستاره هایی را که مثل قبل نبودند با تردید… با ترس… تحقیر چه رصد بی حاصلی بود این ها ستاره اند… با چشم خالی ببین این ها غول های سرخند و کوتوله های سفید کم سو نقطه هایی بی […]

غزل نوکترون

شب بود و گذارِ ابر و مهتابي خوش دلداده و دلبران به آدابي خوش تير آمد و زهره با سبو از پي وي كُشتند عطش به جرعه از آبي خوش نی بر لب بوف و کوکبان چرخ زنان مه ذكر به لب بر سر محرابي خوش زد باد و به پا باغ به چنگ آمد […]

گپی در لانه مور

چيزي نيست، فقط عرق سرد كرده بودي، رنگت پريده بود و صف را بهم زديمن هم از زباله هاي نوچ و تونل هاي مرطوب بيزارم. فكر كه نمي كني بال، باغ و اين حلقه هاي زرد خيال باشند؟ اينها واقعي اند نه؟ مي دانم جوابت چيست… به شاخك شكسته ات فشار نياورراستي تو هم بعد […]

غرقه

كشتي بزرگي كه به اندازه ي يك شهر روشن بود با يك لحظه شك از هم پاشيد. به اندازه ای سریع غرق شد كه انگار تا كنون ماهيت كشتي، مفهومي انتزاعي بوده است و مسافرش تا پيش از اين فاجعه سوار بر يك وهم بزرگ اقيانوس را مي پيموده. مسافر حتي از خود مي پرسد […]

ما یا مرکب ژن ها

شايد حق با پريس (George R. Price) بود كه فكر مي كرد ما اسير ژن هايمانم هستيم. سفينه اي از پوست و گوشت و استخوان براي پياده سازي ميل سيري ناپذير ژن ها به بقا و انتقال. اين كشف، پريس را چنان دگرگون كرد كه از يك عالِم خردگرا به كاتوليكي متعصب تبديل شد و […]

بازارچه

چهارهزار چرخدنده کوچک و بزرگ در جعبه ی درونم جای گرفته اند که چهل تای آنها از سر تا شکمم با صفحه های موازی، کم و بیش در یک صف با سرعت های متفاوت می چرخند. روی صفحه ی هر کدامشان در موقعیت های ناهمسان سوراخی هست که بعضی اوقات با بقیه ی سوراخ ها […]