متناسب
این است یک کمر متناسب برای یک دوشیزه

This author has not written his bio yet.
But we are proud to say that arvinfld contributed 232 entries already.
این است یک کمر متناسب برای یک دوشیزه
خوب ببین…یکیش اونجاست یکی دیگه هم اونجا…آهان یکی هم اونجاست خدا می دونه چند تا دیگه هم هست… همشون یه سیم دارند…سیمهایی که همه با هم به یک اتاق می رسن یک اتاق پر از تلوزیون با آدمی که کلیدش رو داره اون وظیفه داره…باید هر چیز مشکوک رو ببینه و گزارش بده گزارش بده […]
تو شکست من بودی …هزیمتی بزرگ و من خنده ای تمسخر آمیز و تجربه ای مضحک برای تو … پس منم یادگار شیطنت های تو و تویی یادگار ناپختگی های من و تو خواستی که فراموش کنیم آنچه بر ما رفته… خواستم تو را فراموش کنم ولی تو تاریخ من هستی خواستم تو […]
ما می رویم… بهانه داریم…می خواهیم کار کنیم… کار برای پول…پول برای زندگی و دوباره زندگی برای پول اما من نه… همیشه می روم تا تماشا کنم…خارجی ها را…احمق ها را…دخترها را و همکارها را… و با تو ام همکار کوچولوی فراموش کار: بعد از این تو را تماشا نخواهم کرد مگر دزدانه هنوز جای […]
غروب ، مثل همیشه با اره ی بزرگی بر دوش و لباس های پر از خرده چوب به خانه بر می گشت. میان درختان انبوه چیزی شبیه به لاشه ی حیوانی روی زمین افتاده بود.کنجکاو شد و سراغش رفت… دختر جوانی بود با لباسهایی پاره پاره و غرق به خون…ولی هنوز نفس می کشید….ترسید، خواست […]
دریاست تا بی کران و من اسیرم روی تخته پاره ای مسافر این دشت شناور دیروز مرا قایقی بود که سینه ی آبها را می شکافت و دریا را موج های مهیب و پر ولع و اکنون دریاست در سکوتی سنگین و من اسیرم روی تخته پاره ای […]
ای مرغابی مهاجر… مرا در کوچ با خود همراه کن که اینجا عشق ها گرچه سوزانند اما بر روزنامه باطله هایی پر دروغ شعله ورند که با سرعت به خاکستر سردی می گرایند و شکل قلب های عشاق در ابر هایی نمایان است که باد آنها را به زودی پراکنده خواهد ساخت ای مرغابی مهاجر… […]
آخرای شب تو اتاقم نشستم که یکهو ظاهر میشه…خیلی هم ترسناک نیست ولی در عوض خیلی جدیه…با خودم فکر می کنم که هنوز خیلی جوونم؛ ولی کم کم با حقیقت کنار می یام…یه ربع بهم وقت میده که آخرین کارهامو توی دنیا انجام بدم و بعد باهاش راه بیفتم…کجا؟..دیگه هیچ حرفی نمی زنه و خیلی جدی […]
داشت توی خیابون بی هدف قدم می زد. به خیال خودش خیلی خوش تیپ کرده بود، مخصوصاً با اون عینک دودی دور سفید و کفشای ساق داری که تازه خریده بود. چشمش به تابلوی تیلیغاتی بزرگ کنار میدون افتاد: ۱۰ آذر روز جهانی مبارزه با ایدز و چند تا شعار دیگه کنجکاو شد که امروز چندم ماهه […]
یادتون هست وقتی کوچولو بودید و از جلوی مغازه ی پر زرق و برق اسباب بازی فروشی رد می شدید چه حالی بهتون دست می داد؟ وقتی ماشین های کنترل دار و انواع عروسک های باربی و غیره رو از پشت ویترین نگاه می کردید،آب از دهانتون راه می افتاد و دودستی یقه ی پدر […]
