محو
راه را طی نکردیم پشت سرمان شستیمش محوش کردیم تا که دیوانهتر از ما دیگر نیاید

This author has not written his bio yet.
But we are proud to say that arvinfld contributed 228 entries already.
راه را طی نکردیم پشت سرمان شستیمش محوش کردیم تا که دیوانهتر از ما دیگر نیاید
باز رعدي زد و باران باريد تا هواي نفَسم ابري شد؛ روي فرقم آرام، ياد تو باز چكيد قطره قطره تر شد سر من سنگين شد، يخ زد باز مثل آن شب كه دويديم به لرز از در كافه به ماشين تو و چشم تو آتش باريد، گرمم كرد، سوخت مرا سال از سال گذشت… […]
ز اینجا تا ونک پنج ایسگا رایه قرار با یارِ جون تو ویونایه یه وختی دیر نَشِی یارُم برنجه چشاش همچی کنه اخمش بیایه یا شاید فِک کنه ما پورشه دارُم ببینه تاکسی و ما رو نخوایه رسیدُم بیس دییقه زود و شادُم گرفتُم جا، یه جای دنج و سایه اگه اومد بگُم سیش چی […]
بدون هیچ ارتباط منطقیای، ظاهراً بعد از وقوع 8 بَد-سکتور و حادثهی فرمت شدن 400 گیگابایت فیلمهای دیده نشدهی روی هارد اکسترنالم، قسمتی از حافظهی مغزم هم همراه فایلها فرمت شده. اصولاً از آن زمان اختلالات عجیبی در نحوهی تجسم اشکال برایم رخ داده که چندان هم ناخوشایند نیست. بماند که علیرغم احساس افسوس شدید […]
این نه این است که من بدبینم گاه و بیگاه اما تا که از بام بلند چشمت پرتوی نور توجه به حیاطم نرسد غنچه ی باغچه ی گونه ی من می خشکد می شود بی سایه، بید مجنونی من و هراسی چون باد خاک تن می خورد و می چرخد تو نباشی هر آن پرده […]
من به اسم خيابان ارغوان غربي به منوي ويندوز ٧ به انجيرهاي كوچك زرد و حتي به “سِراتو”يي كه از ضرابخانه تا يادگار در آينه ام مي ديدم دلبسته بودم. تمام مي شود عاقبت هر چيز عادت مي كنيم…
اگر مقام “پدر” یکی از سبکهای ادبی در میان افتخارات من بود، ضمن رسیدن به خدمت مادر سایر سبکها، حتماً وجود کنایهی ((مردن با دارت آلوده به سم قورباغهی سرنیزهای)) در یک متن ادبی یا شعر مربوط به سبک من، استعاره از یک شکست تحقیرآمیز به شمار میرفت. همینطور در مکتب روانشناسی فرضی من، انسانها در […]
روی دکمه ((صفجه اصلی)) کلیک کرده بودم که ایدهای جرقه زد… بگذار بنویسمش هر چرندی که هست را، کسی که اینجا را نمیخواند (دست کم تا آخر): روح مثل دهان است، محیطی تمیز و پاکیزه که با لیزوزوم احساس ضدغفونی میشود. خِرد، دندانهای سپیدند که مسائل را خُرد میکنند و هنر، به مثابه زبان سرخ است که […]
مه غلیظی بود که صدایی میان رویا و حقیقت پل زد. همه چیز تار بود؛ صدا… این چه صداییست؟… کجاست این لعنتی!؟ و… اِسنوز تا 9 دقیقهی بعد.هنوز… وقت … هستش. فوقش چیزی نمیخورم و مسواک هم نمیزنم؛ یک آدامس نعنایی داخل داشبورد مانده که همه چیز را ردیف میکند. به تیزهوشی و قدرت مدیریت […]
امروز شنیدم یکی از دوستان بسیار بسیار عزیزم فارغالتحصیل شد و مَسترش رو توی یه رشتهای که من صد سال نمیتونم یه واحدش رو هم پاس کنم گرفت. خیلی براش خوشحالم و همیشه میخوام بهترینها براش پیشبیاد. چون کار دیگهای بلد نبودم میخوام این شعرو که همزمان با شنیدن این خبر داشتم تمومش می کردم […]
