بامداد خمار آروینی:
مه غلیظی بود که صدایی میان رویا و حقیقت پل زد. همه چیز تار بود؛ صدا… این چه صداییست؟… کجاست این لعنتی!؟ و… اِسنوز تا 9 دقیقهی بعد.هنوز… وقت … هستش. فوقش چیزی نمیخورم و مسواک هم نمیزنم؛ یک آدامس نعنایی داخل داشبورد مانده که همه چیز را ردیف میکند. به تیزهوشی و قدرت مدیریت […]

