Entries by arvinfld

El Dorado

اگر مقام “پدر” یکی از سبک‌های ادبی در میان افتخارات من بود، ضمن رسیدن به خدمت مادر سایر سبک‌ها، حتماً وجود کنایه‌ی ((مردن با دارت آلوده به سم قورباغه‌ی سرنیزه‌ای)) در یک متن ادبی یا شعر مربوط به سبک من، استعاره از یک شکست تحقیرآمیز به شمار می‌رفت. همین‌طور در مکتب روان‌شناسی فرضی من، انسان‌ها در […]

شبی در فراغ خانم اِراک حوالی ایستگاه سی

روی دکمه ((صفجه اصلی)) کلیک کرده بودم که ایده‌ای جرقه زد… بگذار بنویسمش هر چرندی که هست را، کسی که اینجا را نمی‌خواند (دست کم تا آخر): روح مثل دهان است، محیطی تمیز و پاکیزه که با لیزوزوم احساس ضدغفونی می‌شود. خِرد، دندان‌های سپیدند که مسائل را خُرد می‌کنند و هنر، به مثابه زبان سرخ است که […]

بامداد خمار آروینی:

مه غلیظی بود که صدایی میان رویا و حقیقت پل زد. همه چیز تار بود؛ صدا… این چه صداییست؟… کجاست این لعنتی!؟ و… اِسنوز تا 9 دقیقه‌ی بعد.هنوز… وقت … هستش. فوقش چیزی نمی‌خورم و مسواک هم نمی‌زنم؛ یک آدامس نعنایی داخل داشبورد مانده که همه چیز را ردیف می‌کند. به تیزهوشی و قدرت مدیریت […]

Coup d’Etat

 امروز شنیدم یکی از دوستان بسیار بسیار عزیزم فارغ‌التحصیل شد و مَسترش رو توی یه رشته‌ای که من صد سال نمی‌تونم یه واحدش رو هم پاس کنم گرفت. خیلی براش خوشحالم و همیشه می‌خوام بهترین‌ها براش پیش‌بیاد. چون کار دیگه‌ای بلد نبودم می‌خوام این شعرو که همزمان با شنیدن این خبر داشتم تمومش می کردم […]

شعر افعي

گَزيدي از زبان كينه ما را خدا را شكر اگر آسوده  گشتي   به خون چرك ما زهري دگر ريخت تو پنداري كه خون پالوده گشتي   شفاي تلخي كامت شكر نيست پيِ نِي عمر خود بيهوده گشتي   بكَن دندان كين از سق غفلت كه از سم درون آلوده گشتي   چه ترساني مرا […]

روز آخر

بازخواني پيامكي لبريز از فحش هاي هيستريك قبل از بلاك كردن فرستنده در وايبر، شما را در نقطه اي قرار مي دهد كه علي رغم دلايل قانع كننده ي من درآوردي، ضمن شك به شعورتان، نسبت به آستانه ي تحمل پذيري خود هم دچار تردید فلسفي مي شويد و جان اِف كندي درونتان زير خيمه […]

یونس

كام از كام باد، خاكسترهايش را به كوچه پاييني برد و آرااااام… مثل بلوغ روي گل‌سر دختر بچه اي نشاند زير سيگاري لب پنجره، آئينه اي شفاف شد و دريد بافت فضا-زمان را رفت… تخت من بزرگ تر شد مرا بلعيد من يونسم… و گناهم در دنيايي ديگر در كوچه اي شبيه كوچه پاييني خنده كنان مي […]

چشم او

چشم او آتشفشانی پُرگداز خاک سرمه از سر پِلکش فراز شهر من یک پُمپِی بی سرپناه زیرخاکستر نهان از سوز و سازچشم او ابزار خود ویرانی ام باعث مدهوشی و حیرانی ام میله میله از مژه، بَندِ نگاه من در این چشم سیه زندانی ام چشم او جام گلاب سرخ ناب من که مست و […]

هبوط

از خبط حواست یا ربط داروین؟ که بی تو تمام سیب ها طعم ترش هبوط دارند… خاطرات سپید بهشتند تکه های یاس میان دندان هایم و زبانی که از روی لثه به جستجوی چاره ایست گذرا شاید زمان روزی میان ابعاد ناشناخته خم شد و ابرهایی که باد برده را روی سرمان نشاند نه برای […]

ستاره‌ی شمال

  چشمش ستاره‌ی شمال بود  نگاهش فانوس و باد مِهرش همیشه موافق باز اما کشتی ما گم شد و شکست میان دریای دلش برای مادرم شیرین