Entries by arvinfld

پهپاد

خیلی درد می‌کند… ناگهان شروع می‌کند به سوختن. گفتند از سر معده است، اسید است. فرمودند کیفر است، عقوبت گناه است، از عشق است. از دردهاییست که ” مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورند و می‌تراشند”. فرهنگ است… درد مشترک ماست. جور و مظالم و جفاست… حالیا مستید… نمی‌فهمید، نمی‌بینید… من هم […]

رصد

مثل کودکی که تازه تلسکوپی هدیه گرفته باشد تماشا می کردی آسمان را شمردی تک تک ستاره هایی را که مثل قبل نبودند با تردید… با ترس… تحقیر چه رصد بی حاصلی بود این ها ستاره اند… با چشم خالی ببین این ها غول های سرخند و کوتوله های سفید کم سو نقطه هایی بی […]

غزل نوکترون

شب بود و گذارِ ابر و مهتابي خوش دلداده و دلبران به آدابي خوش تير آمد و زهره با سبو از پي وي كُشتند عطش به جرعه از آبي خوش نی بر لب بوف و کوکبان چرخ زنان مه ذكر به لب بر سر محرابي خوش زد باد و به پا باغ به چنگ آمد […]

گپی در لانه مور

چيزي نيست، فقط عرق سرد كرده بودي، رنگت پريده بود و صف را بهم زديمن هم از زباله هاي نوچ و تونل هاي مرطوب بيزارم. فكر كه نمي كني بال، باغ و اين حلقه هاي زرد خيال باشند؟ اينها واقعي اند نه؟ مي دانم جوابت چيست… به شاخك شكسته ات فشار نياورراستي تو هم بعد […]

غرقه

كشتي بزرگي كه به اندازه ي يك شهر روشن بود با يك لحظه شك از هم پاشيد. به اندازه ای سریع غرق شد كه انگار تا كنون ماهيت كشتي، مفهومي انتزاعي بوده است و مسافرش تا پيش از اين فاجعه سوار بر يك وهم بزرگ اقيانوس را مي پيموده. مسافر حتي از خود مي پرسد […]

ما یا مرکب ژن ها

شايد حق با پريس (George R. Price) بود كه فكر مي كرد ما اسير ژن هايمانم هستيم. سفينه اي از پوست و گوشت و استخوان براي پياده سازي ميل سيري ناپذير ژن ها به بقا و انتقال. اين كشف، پريس را چنان دگرگون كرد كه از يك عالِم خردگرا به كاتوليكي متعصب تبديل شد و […]

بازارچه

چهارهزار چرخدنده کوچک و بزرگ در جعبه ی درونم جای گرفته اند که چهل تای آنها از سر تا شکمم با صفحه های موازی، کم و بیش در یک صف با سرعت های متفاوت می چرخند. روی صفحه ی هر کدامشان در موقعیت های ناهمسان سوراخی هست که بعضی اوقات با بقیه ی سوراخ ها […]

کوئین اِیپریکات کبیر

برای من، موهبت فراموشی سریع کابوس‌ها و رویاهای درهم و برهم شب قبل در حقیقت بیشتر مصداق بارز شکنجه است. صبح‌ها کلی با خودم کلنجار می‌روم که دیشبش چه خوابی دیده‌ام؛ تازگی‌ها مثل رد بنزینی که در هوای باز روی زمین ریخته به چشم به هم‌زدنی از ذهنم محو می‌شوند. نا سلامتی کلی ایده از […]

رسوائی

کار کار نور و باد و موج نیستدستی کاش بیایدروغن این رسوائی از چراغ کمسوی چشمانم بگیرد وآرام و نرم … روی تمام بلندیها و پستیهای صورتت بکشد   دستی کاش باشدکه نلرزد خودتا تمام لرزشهای ماهیچه های ظریف صورتت را بفهمدنگذارد استادانه بدزدینشت حس را از شاخه شاخه گلهای گونه ات دستی که بگیرد […]

نت سفید

تمام راه تا دم ماشین شکنجه بود، چشمانش مثل دومیخ درشت من را به استخوانهایم صليب كرده… امشب بهترين فرصت بود، شاید اگر اون حرف را نمی زدم، اگر سنگین تر می نشستم یک گوشه، اگر کمی طبیعی تر می بودم…  فااااااااک، آخر همه چي درست به نظر مي اومد… مگر چه اشتباهي از من […]