Entries by arvinfld

Farewell The Millennium Bank

Well, today was such an emotional day. My colleagues -I would better say ex-colleagues-surprised me with a goodbye party there in the bank PR office. There was a cake, memory telling, impressions of the way I use to speak by Vahid, and even an hiphop performance about my resignation by Sarah and Pejman. Well, I […]

۲ بختک

عقربه‌های ساعت، درست وقتی که به زمان نیاز داری تو را پشت میز کارت، روی صندلی اتاقت یا روی تخت‌خوابت میخ‌کوب می‌کنند. باید مرور بدترین‌ احتمالات و عبور بدترین اضطراب‌ها را تجربه کنی و هم‌زمان گردش مستمر و پویایی‌ بی‌نقصشان را در برابر انفعال خورندۀ خودت ببینی. این خود شکنجه است. بنابراین همیشه زمان تنگ است […]

پژواک مانای سرخوشی ما

 بخند جانان به شعر من، به بخت‌مان بخند که، خنده‌هاست تا پایان تا پایان من…، تا پایان تو تا رفتن شب که تو ساتن سیاهش را پولکِ نقرۀ ماهی   او که گریاند ما را به حکم شب فراموش می‌شود به زندان نسیان می‌افتد و یادش میان قه‌قه مستانه‌مان گم می‌شود خرد می‌شود هیمنه‌اش، زیر […]

تا روز برفی

   تا روز برفی شانه‌های کاج خسته تا چکه‌های نردۀ قندیل‌بسته تا مردن هر دانۀ اسفند پرسوز روی ذغال روشن فردای نوروز مانده‌ست دهه‌ها هفته و صدها ملامت مهر است و پس مِی چاره و ساقی سلامت    

شب انجیرستان

شب پاییز خفته به ناز ماه میان پنبه‌پنبه لحاف ابر سیاه   چشمان درشت بسته و روی گردانده انجیرستان ده را که به باغ اشباح مانَد حالا   میان برگ‌های پهن انجیر کرمان شبتاب به سماع «من غلام قمرم» می‌خوانندنش که شاید باز روی نقره‌اش‌ را سوی انجیرهای تشنه گرداند تا شبتابکان را رودِ سیمین […]

شعر ببر

بیشه‌ی ویران، شاخه شاخه بیت‌هایش می‌شکست و در هوا می‌ماند در فضای بیگرانِش، بیشه یک شعرمعلق بود چون جنازه در جدال کرم و پوسیدن به یغما وزن خود می‌داد  در ته زنجیره‌ای پُرانگل و معیوب  بین انبوهیِ نیزارانِ تردیدش گم و پنهان شده یک ببر توله‌اي سي ساله كو هرگز نمی‌غرد نمی‌خیزد نمي‌درد گلوی گاوهاي وحشی […]

حجم عبث

رفته او از خاطر جوی موذی اما، زنگ آوایش را آن شمیم سر گیسویش را و خط منحنی نازک لبخندش را بر سرم می کوبد… سر من سنگین است سر من سنگین بود سر من سنگ به جا می ماند جوی اما هر روز حسرت دهر بر این حجمِ عبث می‌سُنبد که شکافد دل او […]

آبی، آبی، آبی

سرمان سنگین بود و هر وجب که پایین‌تر رفتیم گوشمان بیشتر درد گرفت… یادت هست که تمام آن ثانیه‌ها ماهی شدند؟… و چطور از بین انگشتان کرخ شده‌مان گریختند؟… رنگ به رنگ مرجان‌ها، لاشه‌های قایق ماهیگیران و تورها را گذشتیم تا تمام دنیا آبی شد… یادت هست نفسهایمان کلمه می‌شد؟… و بدفهم‌ترین واژه‌ها هم حباب‌هایی […]

کودکی ام

کودکی گنجی بود نقد شد به پای بالیدن مغبون و خاسریم که هزاران روز بالغ بودنِ بهترینمان حتی به یک خواب نیمروز کودکی هم نمی‌ارزد

پيچ

نمي دانم از كجا روي كتم چسبيده بود اما بلوا از همان يك تار موي سياه صاف بلند روي كت شروع شد و رزوه رزوه درون گوشتم پيچيد بهتان و شك… پيچ فرو مي رود كه بماند. حتي اگر بازش كني، درونش را گچ بمالي و سطحش را رنگ آميزي كني، در اعماق آن بدنه […]