احمقانه ها
من چه احمق بودم قبله ام کوچه ی بالایی بود عشق من دختر رسوایی بود پانزده ساله و اندی شاید بوسه ای از لب او مرز هر خواهش و رویایی بود من چه احمق بودم راه من راست ترین فلسفه ی عالم بود فکر من راهگشای بشر و آدم بود هفت٬ هشت جلد کتابی آن […]

This author has not written his bio yet.
But we are proud to say that arvinfld contributed 228 entries already.
من چه احمق بودم قبله ام کوچه ی بالایی بود عشق من دختر رسوایی بود پانزده ساله و اندی شاید بوسه ای از لب او مرز هر خواهش و رویایی بود من چه احمق بودم راه من راست ترین فلسفه ی عالم بود فکر من راهگشای بشر و آدم بود هفت٬ هشت جلد کتابی آن […]
هر فضایی٬ کنجی٬ زاویه ای همه جا می شنوم، بوی عطر نفست همه جا هستی و من غرق در هستن تو خانه ی امن ترینم اینجاست… بر به هم ریخته ی ملحفه ها نقش اندام تو مانده باقی به گمانم شبح وسوسه ها خفته بر جای تو با صدها ناز… در اجاق خاموش، مانده خاکستر […]
در ده کوچک ما باز شد پنجره ها از پی هم محض گرمای هوا! همه دیدند که چون غنچه ی باغچه ی سبز دهات به جفای شرر تابستان پر و پر شد چه غریبانه و در دم پژمرد همه دیدند که ده کوره ی ما فصل گرما چه هوایی دارد! تقدیم به ن.الف
من ببین چون خفتم! بانگ ساعت، وز و وز مگسک درگوشک نجوا: “گلکم خواب بس است!” بوی سرشیر و حلیم کارگر نیست مرا! تا توانی به بلندای صدا پاره کن حنجره را خسته پدر! دو سه سرفه با خلت لگدی از سر مهر پدری کارگر نیست مرا! سطل، پر آبش کن ریز بر فرق سرم […]
هر آنقدر که می ام بُد نصیب یاران شد به نوش خمر و طرب بین خوشی هزاران شدنگو مرا ز بُلندا و دوری خورشید نه هر بعیدِ بعیدی، نبود و پایان شد به حُسن فاصله ها بین که قدرت دلها به آسمان صداقت شعاع تابان شد به آفتاب محبت یخ زمین شد آب به لطف […]
ای به سر آتش نهاده شمع داغ از چه می سوزی به شــور و اشتیاق؟ دوده ی دل از چه غم کـردی فراز؟ سقف عالم تار کردی زین سیاق اشک، از چشمان مجنون می چکد کیست یارت اشک ریزیش از فراق؟ بر سر هر بزم و نذری حاضری بر سر سنگ مزاران شب چراغ شاعران […]
ای تو یار کودکی، ای رونق بُسـتان دل ای رفیق باده و سرمستی و مسـتان دل “طعم تلخ این حقیقت” هم نبردسـت و نبرد خاطر و یاد تو را این صفحه ی لرزان دل رفتی از دیده ولی از دل نرفتی یک نظر بر خطا خوانده سیاوش قصه ی پیمان دل می بسی بسیارخوردم بی […]
آن خروس بی محل را چاره کن صبح فردا را نمی خواهم خبر ساعت و زنگ و همه مانند آن جملگی را کن به دستت بی اثر روی شیشه لایه ای از قیر پاش چون نیاید تیغه ی نوری به در تا ز گلدسته نوایی نشنوم گوش من را کن به شمع داغ کر تو […]
غوطه ور در آبی اندیشه های پر امید قطره ای تردید از رگ های احساسم چکید کوسه ای دندان سپید، خون دل در دم چشید پای امیدم برید
el amor y la sabiduría son dos luces que se encienden por un único botón. cuando uno se enciende el otro está apagado por una buena razón. el circuito es más complicado que la linterna que puede estar en el cajón.
