بیا با من
بیا با من که ثابت می کنم در رگ به جای خون مذاب آهنین دارم بیا با من به اوج ذهن دیوانه ببینی تا از این بالا جهان را زیر پر دارم بیا کودک به مشق عاشقی تن ده بیاموزش ز پندار و ز گفتار و ز کردارم بیا در بزم ما رندان برقص و […]

This author has not written his bio yet.
But we are proud to say that arvinfld contributed 231 entries already.
بیا با من که ثابت می کنم در رگ به جای خون مذاب آهنین دارم بیا با من به اوج ذهن دیوانه ببینی تا از این بالا جهان را زیر پر دارم بیا کودک به مشق عاشقی تن ده بیاموزش ز پندار و ز گفتار و ز کردارم بیا در بزم ما رندان برقص و […]
در گوشه ای به کلاف حماقت گره خورده ای واز تنها روزن دیوار چرخش نور سردی را می بینی که از لای تیغه های هواکش ثانیه های تباهت را شمارنده است به آن در بسته چشم مدوز! که نخواهد آمد زنی با شلاقی از صاعقه تا برهاند از بند بی کسی ات و ببوسی در […]
می دانم صدای گاز زدن سیب صدایی بهشتیست یادآور روزهای بی دغدغه… هرکه تو را گفت برای گناه چیدن سیب این همه راه آمده ایم تو باورش مکن!… تبعیدی خِرَدی گشتیم که رو به ما گفت: عشق، هرگز کافی نیست! جرم اندیشه بود که از پردیس جنون و اشتیاق به خفت […]
رویاهای برفی من پیکره های زیباییست که فقط تا طلوع حقیقت دوام می آورند و سفیدی بام خیال اشک های تلخی می شوند که ناودان حنجره ام را پر از صدای هق هق می کنند حقیقت خواهد آمد اما همیشه روزهای برفی هستند که به جای تیغه آتش از آسمان زندگی پر بال فرشتگان ببارد…
رسیدی به کویری که از چهار سو به آسمان دوخته کشوری که تنها رعیت و پادشاهش خورشید است و تو، تنها زندانی سرداب قصر ماسه ای اش به جلاد آفتاب بگو… …بگو که بیمه عمر هستی شاید قدری در سوزاندنت تأمل کند! و در نهایت همان می شود که می دانی… مگر غریزه به دادت […]
صدای افکار تباهم را تا ته پایین آوردم و هر هزار پنجره ی خیال را که به باغ حوریان هرزه گشاده بود بستم سکوت نعره زد… سکوت و خلائی که از هیچ فضا را پر کرد مگر صدای جیرجیر سوسک های کنج ذهنم که پس مانده های خِــرَد را با ولع می جویدند دل… خاموش […]
جاده کشیده تا شفق های شمال تخت گاز می رانم… موهایم قالب باد می گیرد و گاهی دنده چهار، سه٬ دو… و آرام تر زیر سایه درخت “درنگ” می نشینم بی خیال چای داغ می نوشم سیگار رخوت دود می کنم و پای بوته های دلتنگی ام ادرار خط کشی جاده فقط رد خستگی های […]
شُکر باد وزنده را… که به تدبیرش در آسمان دل پس از سالها پاره سحابی گذر کرد کویر ترک خورده ی لبانم را تر نکرد اما دست کم فهمیدم این دشت آبی رنگ بره های سفید کوچک هم دارد که از گلّه ی ابرهای بارانی جامانده اند
از ابرهایی که ناخوانده میهمان آسمان شدند زحمت بارید جوی زمان پر شد از شناور برگ های اضطراب رعدی زد و صدایی که از او جا مانده بود… باز هم اندیشه ی تو چون رگبار آیینه ی دریاچه ام را خط خطی کرد
ای نمکدان بزرگ٬ که به هر یک حرکت مجلسی را به سر شور آری ز هر عشوه دل هر سنگدلی را تو به زانو آری مهربان با من و این زخمم باش اندکی کمتر پاش
