خروس بی محل
آن خروس بی محل را چاره کن صبح فردا را نمی خواهم خبر ساعت و زنگ و همه مانند آن جملگی را کن به دستت بی اثر روی شیشه لایه ای از قیر پاش چون نیاید تیغه ی نوری به در تا ز گلدسته نوایی نشنوم گوش من را کن به شمع داغ کر تو […]

This author has not written his bio yet.
But we are proud to say that arvinfld contributed 231 entries already.
آن خروس بی محل را چاره کن صبح فردا را نمی خواهم خبر ساعت و زنگ و همه مانند آن جملگی را کن به دستت بی اثر روی شیشه لایه ای از قیر پاش چون نیاید تیغه ی نوری به در تا ز گلدسته نوایی نشنوم گوش من را کن به شمع داغ کر تو […]
غوطه ور در آبی اندیشه های پر امید قطره ای تردید از رگ های احساسم چکید کوسه ای دندان سپید، خون دل در دم چشید پای امیدم برید
el amor y la sabiduría son dos luces que se encienden por un único botón. cuando uno se enciende el otro está apagado por una buena razón. el circuito es más complicado que la linterna que puede estar en el cajón.
Justo cuando pensé que todo se acabó. me sentía todo desde el principio comenzó. Estoy seguro de que ella lo derrocó. justo cuando mi reloj de arena se agotó.
سینه غوغاست به پا این همه چیست صدا؟ ضربان نیست صدا قلب تپان نیست صدا دختری سر به هوا کفش کرده ست به پا می دود بر کف پوسیده ی چوبین دلم آه… عاشق شده ام
هوادران تو گر پرشمارند به کوی و خانه ات اندر گذارند تعجب نیست بر من یار شیرین تو قندی و صف موران به کارند ز ابریشم چو برتر زلف داری ببین در پیله کِرمان شرمسارند سراپا شهد حسن از تو چکان است تو آن کندو که زنبوران بر آرند از آن چشمان چگونه نور تابی؟ […]
کاسه چشمم پر از می شد روز روشن بین که چون طی شد خون من اکنون ببین معجون تسکین است هر چه خوردم در رگ و پی شد روزگار من بسی آرام و ساکت بود تا که چشم خیره ام قربانی وی شد قلب من کاری به جز پالودن خون کرد قلب من افسون او […]
با تو می گویم سخن ای نامده دنیای من چون پدر با تو سخن گوید شنو آوای من راه دل پر پیچ و خم باشد چو گیسوی نگار گویمت، شاید گذاری پا به جای پای من هردمی نزدیک تر گردی به روز زندگی هرنفس کم می شود از وقت هوی و های من نیست آگاهی […]
بیا با دست افشان، پای کوبان بیا تا جان فنا سازم به جانان بیا زخمه بزن بر چنگ این دل بیا ای چنگی مست خوش الحان بیا ساز دلم در کوک هجر است بیا زن در مخالف گام هجران بیا در گوشه عُشاق و مَگذر بیا بُگزین به کوی شور اسکان بیا، از ضربِ آهنگت […]
به نرمی و شنا رقصد در این تالاب رویایی چه آسان او برانگیزد مرا بر حال شیدایی نوای موج بر هم کردنش چون ساز خُنیایی دل من برگ مردابست و او قوی تماشایی
