نیمه گمگشته
نیمه گمگشته ی من در بهشت گم شد و پنهان به دست سرنوشت گرچه هریک مانده ایم از هم جدا عشق شرح وصل ما خواهد سرشت Mi otra mitad de la naranja, se perdió en el paraíso El destino dividó, pero el amor lo pegará de nuevo

This author has not written his bio yet.
But we are proud to say that arvinfld contributed 231 entries already.
نیمه گمگشته ی من در بهشت گم شد و پنهان به دست سرنوشت گرچه هریک مانده ایم از هم جدا عشق شرح وصل ما خواهد سرشت Mi otra mitad de la naranja, se perdió en el paraíso El destino dividó, pero el amor lo pegará de nuevo
از هم من بار دیگر چپ شدم اندرون کوزه ای لبریز شهد شهد شیرین خوردم و شادان شدم یادم از کودک شدن افتاد و مهد عشق پاک کودکی دارم به او کرد در دل رخنه او بی جد و جهد نوچ گشتم، نوچ گشتن را خوش است عمر را خواهم دل چسبم به عهد
دیدم به در میکده ای این پیغام ای برادر که بَری جام از جام مطرب و می همه ارزانی تو تو مکش دود و مکن دود به کام گفتم تو اگر دود دل سوخته ی مشتریان را بینی اندکی دود ز سیگار کسی نیست حرام
شبی بر بام درد و رنج و اندوه نگاهی کردم اوج آسمان را به من خندید لبخندی درخشان به چشمک گفت راز بی غمان را دمی چون حال را فرصت بدان دوست که تضمین کرده فردای جهان را؟ کنون را چون به شادی نگذرانی به فردا نیز بینی آن زیان را
فرو خفته همین خنجر به قلب کودکی چون من چه ساده زخمی و خونیده ام از عشق بی حاصل شگفتا زنده ام تا حال اکنون من دروغیده شده ذهنم به وهم کودکی چون او خودم دانم که گردیده شدم نفرین و افسون من به بستر من نخواهم دید عریانی او هرگز صدای ناله هایش را […]
در این غزل وزن سه بیت اول با سه بیت آخر متفاوت است لیکن قافیه ها رعایت شده اند٬ لطفاْ به گیرنده های خود دست نزنید! دلربایان را وفا در کار نیست ماه رویان را جفا مقدار نیسا حلقه ی موشان گر بینی بلند ریسمانی جز طناب دار نیست چشمشان بینی به سان آهوان حیف […]
به هنگامی که دیدم نامت نقش بیت بر پنجره ی کوچکی که همیشه نزدیک من است فرباد دلُ سکوت آسمان بشکست: در عصر غارهای بی پنجره کاش پدر نطفه ام می بست
اکتشافات شخی نو هستند چشمان بیدار تو گرچه شاید به کار بشریت نایند لیکن تو را راهنمایند راه سنگلاخت را فرش نکنی اگر رگ خواب هر کس را کشف نکنی می دانم فرشته ای هست که نوبل می دهد به آنکه به یافته هایش دل می دهد
گوسفند خجلی گفت مرا بین که در گله ی ما هم شرفی پا برجاست همه با هم هستیم لااقل وقت چرا بر سر جفت اگر شد بلوا سم و شاخی به صدا آید و گردی به هوا کینه ای نیست به دلها اما صورت ماده ای هیچ نسوخت از اسید حسرت بخششی ما را هست […]
به آن شب یادم آمد کو سفر کرد مرا غم برگرفت و شعله ور کرد بر آن آتش چو آب دیدگان ریخت نه خاموشش که بل افزون شرر کرد خدا را گفتم آخر این چه درد است که درمانش نشد هرچه بشر کرد کجایش می بری هر مونسی را که دل در قلب او منزل […]
