Entries by arvinfld

نیمه گمگشته

نیمه گمگشته ی من در بهشت گم شد و پنهان به دست سرنوشت گرچه هریک مانده ایم از هم جدا عشق شرح وصل ما خواهد سرشت Mi otra mitad de la naranja, se perdió en el paraíso El destino dividó, pero el amor lo pegará de nuevo

ظرف عسل

از هم من بار دیگر چپ شدم اندرون کوزه ای لبریز شهد شهد شیرین خوردم و شادان شدم یادم از کودک شدن افتاد و مهد عشق پاک کودکی دارم به او کرد در دل رخنه او بی جد و جهد نوچ گشتم، نوچ گشتن را خوش است عمر را خواهم دل چسبم به عهد

سیگار ممنوع

دیدم به در میکده ای این پیغام ای برادر که بَری جام از جام مطرب و می همه ارزانی تو تو مکش دود و مکن دود به کام گفتم تو اگر دود دل سوخته ی مشتریان را بینی اندکی دود ز سیگار کسی نیست حرام

هلال لبخند

شبی بر بام درد و رنج و اندوه نگاهی کردم اوج آسمان را به من خندید لبخندی درخشان به چشمک گفت راز بی غمان را دمی چون حال را فرصت بدان دوست که تضمین کرده فردای جهان را؟ کنون را چون به شادی نگذرانی به فردا نیز بینی آن زیان را

شعر خنجر

فرو خفته همین خنجر به قلب کودکی چون من چه ساده زخمی و خونیده ام از عشق بی حاصل شگفتا زنده ام تا حال اکنون من دروغیده شده ذهنم به وهم کودکی چون او خودم دانم که گردیده شدم نفرین و افسون من به بستر من نخواهم دید عریانی او هرگز صدای ناله هایش را […]

پریان ظالم

در این غزل وزن سه بیت اول با سه بیت آخر متفاوت است لیکن قافیه ها رعایت شده اند٬ لطفاْ به گیرنده های خود دست نزنید! دلربایان را وفا در کار نیست ماه رویان را جفا مقدار نیسا حلقه ی موشان گر بینی بلند ریسمانی جز طناب دار نیست چشمشان بینی به سان آهوان حیف […]

رئیس زنگ می زند

به هنگامی که دیدم نامت نقش بیت بر پنجره ی کوچکی که همیشه نزدیک من است فرباد دلُ سکوت آسمان بشکست: در عصر غارهای بی پنجره کاش پدر نطفه ام می بست

لالایی برای چشمان همیشه باز

اکتشافات شخی نو هستند چشمان بیدار تو گرچه شاید به کار بشریت نایند لیکن تو را راهنمایند راه سنگلاخت را فرش نکنی اگر رگ خواب هر کس را کشف نکنی می دانم فرشته ای هست که نوبل می دهد به آنکه به یافته هایش دل می دهد

گوسفند خجل

گوسفند خجلی گفت مرا بین که در گله ی ما هم شرفی پا برجاست همه با هم هستیم لااقل وقت چرا بر سر جفت اگر شد بلوا سم و شاخی به صدا آید و گردی به هوا کینه ای نیست به دلها اما صورت ماده ای هیچ نسوخت از اسید حسرت بخششی ما را هست […]

دریغ بی دریغ

به آن شب یادم آمد کو سفر کرد مرا غم برگرفت و شعله ور کرد بر آن آتش چو آب دیدگان ریخت نه خاموشش که بل افزون شرر کرد خدا را گفتم آخر این چه درد است که درمانش نشد هرچه بشر کرد کجایش می بری هر مونسی را که دل در قلب او منزل […]