Entries by arvinfld

بی خبر

مشتی امواج رسد بر دستم همه از حس و هوس بی مایه… جمله های خبری می گویند بی خود و بی اثر و بی جایه آن ور خط به تحرک فکی آب در هاونِ سر می کوبد حرف دل نیست میانم با کس صحبت از این در و آن همسایه سیم هاییست رسد تا گوشم… […]

سد

سخته دیوار غرورم مثه سده، سفت و محکم چه بلنده، ولی پشتش پر شده دریای اشکم ابر حسرت که می بارید هر دفعه رو قلب خسته ام جمع می شد تو بند این دل حرف قلبمو نگفتم آخرش برای اشکام پیدا می شه راه رفتن می شکنن مانع سنگو می ترکه بغض خواستن خالی می […]

آیینه

آیینه عیب نداره یک دفعه هم دروغ بگو صورت خسته رو با خسته نکن تو روبرو   اینقدر نشون نده دیوار روبرویی رو خودمم خوب می بینم پشت سرم سیاهی رو   اینکه من مرده دلم رو خودمم خوب می دونم نمی خوام قصه ی تکراری رو تو قاب بخونم   مثل یک پنجره باش […]

موهام

سرم از موی ، هر روزش تو کمتر ببین و نکته ای باریک بنگر   که هر تارش نشان دارد ز یاری که چون ترکم نموده افـــتد از سر   سرت پر مو، ســرایت پر ز یاران دلت بی غصه، هَمیانت پر از زر   به کیا

چشم شهلا

شرم،مذموم و قبیح آمد به نزد مردمان لیک از چشمان شهلا نیست جز شرمم امان یک نگاه شهلوی جان را گدازد در بدن چشم شهلا راه دارد تا دل آتشـفشان

بدترین رنج

گفتند دردی جانفزاست، ترک غذا، آب و گناه گفتم ز رنج عاشقی، بدتر ندانم درد و آه صدماهِ از پشت دگر، روزه گرفتن خوشتر است از آنکه روزی دلـبرم با ما نسازد یک نگاه

نق نق

آنچه دریغ از من افسون شده بر همگان رحمت افزون شده   در رگ یاران شده جاری عسل اشک و بزاق و عرقم خون شده   جذب همه گشته نگار و نسیم جذب به من عَنتر و میمون شده   من نکند مرد نباشم خدا؟! مادر بیچاره که مظنون شده   شهر پر از خسروی […]

Debajo de la mesa de clase

شکستن استخوان هایم در دالان گوشش پیچید خرد شدم آرام آرام و نرم شدم از خواهش مدامی که پی در پی می جَوید… حواسش بود؟   من در دهانش گردنبند مروارید دیدم وقتی رشته ی دلم را به دندان هایش کشید و خالی از خود گشتم آن زمان که شیره ی وجودم را مکید طعمش […]

داس

من یکی دهقانم بذر بوسیدن گل افشانم زده ام شخم به سرپنجه خود این دل ریش تا نشانم عشقت… بین هر زخم و شیار بی کران هکتار است… وسعت این آغوش تا افق پیدا نیست… مرزی و تیر و  حصار   داس من سین سر اسم تو و هرزه ی غم ز دلم ریشه کَنم […]

زخم زمین

می ریزد از رگ سنگ، خون سیاه وحشت آغشته شد زلالِ آبی بی نهایت زخم دل زمین را مرهم کـــــجا توان بست؟ بین مرده ماهیان را، بر موج این حقیقت بر قلب مادر خود، خنجر نهاده فرزند در کیششان ندانند، مادرکشی جنایت! در سوگ خفته دریا،ساحل نشسته در درد پرها سیاه کردند مـرغان در این […]