Entries by arvinfld

Debajo de la mesa de clase

شکستن استخوان هایم در دالان گوشش پیچید خرد شدم آرام آرام و نرم شدم از خواهش مدامی که پی در پی می جَوید… حواسش بود؟   من در دهانش گردنبند مروارید دیدم وقتی رشته ی دلم را به دندان هایش کشید و خالی از خود گشتم آن زمان که شیره ی وجودم را مکید طعمش […]

داس

من یکی دهقانم بذر بوسیدن گل افشانم زده ام شخم به سرپنجه خود این دل ریش تا نشانم عشقت… بین هر زخم و شیار بی کران هکتار است… وسعت این آغوش تا افق پیدا نیست… مرزی و تیر و  حصار   داس من سین سر اسم تو و هرزه ی غم ز دلم ریشه کَنم […]

زخم زمین

می ریزد از رگ سنگ، خون سیاه وحشت آغشته شد زلالِ آبی بی نهایت زخم دل زمین را مرهم کـــــجا توان بست؟ بین مرده ماهیان را، بر موج این حقیقت بر قلب مادر خود، خنجر نهاده فرزند در کیششان ندانند، مادرکشی جنایت! در سوگ خفته دریا،ساحل نشسته در درد پرها سیاه کردند مـرغان در این […]

احمقانه ها

من چه احمق بودم قبله ام کوچه ی بالایی بود عشق من دختر رسوایی بود پانزده ساله و اندی شاید بوسه ای از لب او مرز هر خواهش و رویایی بود من چه احمق بودم راه من راست ترین فلسفه ی عالم بود فکر من راهگشای بشر و آدم بود هفت٬ هشت جلد کتابی آن […]

خانه من

هر فضایی٬ کنجی٬ زاویه ای همه جا می شنوم، بوی عطر نفست همه جا هستی و من غرق در هستن تو خانه ی امن ترینم اینجاست… بر به هم ریخته ی ملحفه ها نقش اندام تو مانده باقی به گمانم شبح وسوسه ها خفته بر جای تو با صدها ناز… در اجاق خاموش، مانده خاکستر […]

روستای ما

در ده کوچک ما باز شد پنجره ها از پی هم محض گرمای هوا! همه دیدند که چون غنچه ی باغچه ی سبز دهات به جفای شرر تابستان پر و پر شد چه غریبانه و در دم پژمرد همه دیدند که ده کوره ی ما فصل گرما چه هوایی دارد! تقدیم به ن.الف

خفته

من ببین چون خفتم! بانگ ساعت، وز و وز مگسک درگوشک نجوا: “گلکم خواب بس است!” بوی سرشیر و حلیم کارگر نیست مرا! تا توانی به بلندای صدا  پاره کن حنجره را خسته پدر! دو سه سرفه با خلت لگدی از سر مهر پدری  کارگر نیست مرا! سطل، پر آبش کن ریز بر فرق سرم  […]

خورشید دور

هر آنقدر که می ام بُد نصیب یاران شد به نوش خمر و طرب بین خوشی هزاران شدنگو مرا ز بُلندا و دوری خورشید نه هر بعیدِ بعیدی، نبود و پایان شد به حُسن فاصله ها بین که قدرت دلها به آسمان صداقت شعاع تابان شد به آفتاب محبت یخ زمین شد آب به لطف […]

شمع بی مقدار

ای به سر آتش نهاده شمع داغ از چه می سوزی به شــور و اشتیاق؟ دوده ی دل از چه غم کـردی فراز؟ سقف عالم تار کردی زین سیاق اشک، از چشمان مجنون می چکد کیست یارت اشک ریزیش از فراق؟ بر سر هر بزم و نذری حاضری بر سر سنگ مزاران شب چراغ شاعران […]

یار کودکی

ای تو یار کودکی، ای رونق بُسـتان دل ای رفیق باده و سرمستی و مسـتان دل “طعم تلخ این حقیقت” هم نبردسـت و نبرد خاطر و یاد تو را  این صفحه ی لرزان دل رفتی از دیده ولی از دل نرفتی یک نظر بر خطا خوانده سیاوش قصه ی پیمان دل می بسی بسیارخوردم بی […]