Entries by arvinfld

منزل نو

بُرده ام خانه کمی دور عزیز این نشانی، تو به دفتر بنویس: از شهید عاشق‌کیش به خیابان جفا می آیی… …معبر پر خم و ناهمواریست بعد از آن می گردی دور میدان جنون که میانش پیداست پیکر سنگی مردی که کنون سینه ی خالی آن لانه ی مرغان شده است از پل خاطره ها بگذر […]

ماهِ گردِ من

نیمه گمگشته من نیم نیست ماه گرد است و ز ابرش بیم نیست شکل او کامل خدا بنگاشته است غیر پرگارش ره ترسیم نیست شاه زیبا چهرگان عالم است چهره اش نقاشی و ترمیم نیست چشمه ی اشکش پر از عشق زلال جای حرص و کینه ی بدخیم نیست خلق و کردارش بهار خرم است […]

شادخواری

نشستم شب به ساحل بندری را  سبویی بُردم و هم ساغری را زدم جامی به یاد موج دریا زدم با یاد دلبر دیگری را دگر جرعه درون آب بُردم سلامت ماهی و حوت و پری را نسیمم داد پیغامی ز دریا که نوشَت هر قدح تا میبَری را Me volvió loco vino rojizo Es el […]

تابستان

بر کمر زمین می زیستم ای کاش تا تمام فصل هایم تابستان بود و حقیقت، همیشه عمود بر زندگی می تابید   بوی پاییز که می آید دلم از همین مرداد می گیرد   عطای خرمالوها را به لقایش بخشیدم… پاییز مال عاشقان که با بوسه و خنده  بر گورستان برگهای خشک خیابان قدم بگذارند […]

او که از من نکند یاد

خوش باد شـبی باده بر  این کام برم شاد در لطف حضور رخ چون مه٬ قد شمشاد از نور دو چشمش همه روزم چه بلند است یلدای دی از صفحه تقویم من افتاد از نعمت آن لب نبرم دست به قطاب شیرینی آن تخته زده بر در قناد شاگرد ره خسرو و مجنونم و فرهاد […]

دیدار پایانی

چو مریم عاری و پاکی نجابت را نمی خواهم به سان زهره زیبایی وجاهت را نمی‌خواهم سلام صبح صادق را ندادی پاسخی قرّا به شام آخر خواهش سلامت را نمی‌خواهم تو از ابریشم و دیبا سپید و نرم و بی همتا سیاه و سخت و فولادم لطافت را نمی‌خواهم چه خواندی گرم و کوک آواز […]

ابر و باد

بال بگشودم و از بام زمان جست دلم من رسیدم به خیابانی که معبر کوچ پرستوها بود تا بلندای غلیظ ابری که پر از بغض فروخفه ی دریا ها بود در میانش دیدم سرخی بوسه ی یک ماهی را و دعای زن دهقانی را که در آن مزرعه ی دور، در آن آبادی چشم بر […]

حرف گزاف

در سینه ی من حرف، گرفتار  و اسیر است دستش به غل  و پای به زنجیر  و حـقیر است گر امر کنم سر ز بدن قطع کنندش گر رحم کنم شاکر درگاه امیر است  زندانی من خاطر کس رنجه ندارد  چون دست وی از خلق خــدا دور و قصیر است دروازه ی این محبس تاریک […]

کـوکـولکن

در معبد عشق تو که صد پیکره دارد خوش باد که صد قلب ز سینه به در آریم در پـای بُتی چون تو  بریزیم و بریزیم خون ها که شب هجر تو را بر سحر آریم من کاهن عظمای همین بتکده ام لیک خود مُسله کنم گر نشود کار سر آریم قربانی تو هرچه دل […]

در قطب

می تابد خورشید یخ زده ام اما در قطب ترسهای بیهوده   بتاب درآخرین ساعات این روز شش ماهه   بتاب که دست کم یخ های احساسم در نور عشقت کمی بدرخشد   بتاب که شب به زودی خواهد آمد سردتر… سردتر…سرد…تر