Entries by arvinfld

برف تباهی

رویاهای برفی من پیکره های زیباییست که فقط تا طلوع حقیقت دوام می آورند و سفیدی بام خیال اشک های تلخی می شوند که ناودان حنجره ام را پر از صدای هق هق می کنند حقیقت خواهد آمد اما همیشه روزهای برفی هستند که به جای تیغه آتش از آسمان زندگی پر بال فرشتگان ببارد…

بقا

رسیدی به کویری که از چهار سو به آسمان دوخته کشوری که تنها رعیت و پادشاهش خورشید است و تو، تنها زندانی سرداب قصر ماسه ای اش به جلاد آفتاب بگو… …بگو که بیمه عمر هستی شاید قدری در سوزاندنت تأمل کند! و در نهایت همان می شود که می دانی… مگر غریزه به دادت […]

هزار پنجره ی خیال

صدای افکار تباهم را تا ته پایین آوردم و هر هزار پنجره ی خیال را که به باغ حوریان هرزه گشاده بود بستم سکوت نعره زد… سکوت و خلائی که از هیچ فضا را پر کرد مگر صدای جیرجیر سوسک های کنج ذهنم که پس مانده های خِــرَد را با ولع می جویدند دل… خاموش […]

جاده

جاده کشیده تا شفق های شمال تخت گاز می رانم… موهایم قالب باد می گیرد و گاهی دنده چهار، سه٬ دو… و آرام تر زیر سایه درخت “درنگ” می نشینم بی خیال چای داغ می نوشم سیگار رخوت دود می کنم و پای بوته های دلتنگی ام ادرار خط کشی جاده فقط رد خستگی های […]

سحابک

شُکر باد وزنده را… که به تدبیرش در آسمان دل پس از سالها پاره سحابی گذر کرد کویر ترک خورده ی لبانم را تر نکرد اما دست کم فهمیدم این دشت آبی رنگ بره های سفید کوچک هم دارد که از گلّه ی ابرهای بارانی جامانده اند

باران

از ابرهایی که ناخوانده میهمان آسمان شدند زحمت بارید جوی زمان پر شد از شناور برگ های اضطراب رعدی زد و صدایی که از او جا مانده بود… باز هم اندیشه ی تو چون رگبار آیینه ی دریاچه ام را خط خطی کرد

نمکدان

ای نمکدان بزرگ٬ که به هر یک حرکت مجلسی را به سر شور آری ز هر عشوه دل هر سنگدلی را تو به زانو آری مهربان با من و این زخمم باش اندکی کمتر پاش

دستمال

گریه کن که اشکت نهالت را درختی ستبر کند که روزی چون تویی بر تو تکیه کند چونان که تکیه زدی بر من

مدارا

یارا بکن مدارا با قلب پاره پاره ور نه توان بگیری، جان را به یک اشاره   زخمی زدی ز ابرو، آن خنجر خمیده سهراب رو به مرگ و، نوش از لب تو چاره   مرغ دلم اسیر است در میله های مژگان بگشا کمی قفس را، چشمی بکن خُماره   در چشم تو در […]