Entries by arvinfld

شعر خام

گفتند شعر خامت در عرض و وزن مانیست رو وقت دیگر آی و میکوش تا توان دید این جملگان مبهم آوای کودکان است این راه کج ندارد مقصد به سوی امید        *** شعرم نمی کنم جا در قالب عروضی این یوغ صد جواهر ارزانی اساتید

بلورهای بکر

مسیری خیس و گل آلوده از برف لگد خورده به من گفتند این راه است روندی طی شده دهها هزاران بار نتیجه… مردمی بسیار و بسیاران که خوشنودند و می خندند بر افتادن بیگانه ای بر یخ نمی دانم درست است این ولی این است راه من من از تکرار بیزارم خطر از حیث لغزیدن […]

باید گذشت این دم

بر آرزوی دیرین، باید گذشت این دم پلک نگاه مشتاق، باید نهاد بر هم   عمری گذشت بی تو، از سوز دل لبالب قرنی گذشت هر سال، ایام تلخ و پر غم من دورم از زلیخا، در کار صبر و هجران مه رویِ مصر و کنعان، بر من ببخش این کم بی دل به کار […]

در راه

این عمر من ارچه نه بلند است و نه پربار انبوه سفر کردم و دیدم  بس و بسیار هر راه نه زیباست به سبزی و لب جوی هر شهر نه آباد، به ابنیه و اشجار زیباست همان راه و گذرگاه که امن است آباد همان شهر که برجاست به احرار

جوی روان

شعر من جوی روانیست که می خشکد گاه فصل باران نشد و کاغذ من بی ماهیست ابر عشقی اگرم نیست چه باک از فردا ابر دل تا سر طغیان غزل ژاله گریست

دودمان نشاط

در انتهای فلات تردید سرزمین بزرگیست به وسعت عطش قلبی تنها و شاهزاده ای مغرور که به یک لبخند اغوا می شود افسوس! دوشیزگان خیالباف نمی دانند که زیر گنبد طلایی شهرشان گاههایی هست که تمام معیارهای شهبانو بودن در نگاهی پر مهر خلاصه است زمان های که هراس انقراض دودمان نشاط بر دانستن آداب […]

به سوی گلیز

خسته ام از این گوی آتشین و نظم چرخنده ای که هر صبح ما را به آغازی نو می خواند من به اندازه ی بیست سال نوری از حیات بیزارم من ستاره ای مهربان تر می خواهم با زمینی که بی سرگیجه، دورش بخرامد   خانه ای می خواهم بر لبه ی مرزی تاریک تا […]

سرّ سربسته

ای بزرگا، به دلش، دل به ره خود دادم منزلت نیست اگر بر سر راهش، خاموش   سخنش قصه ی شیرین و دل فرهاد است تو شنیدی اگرش سوگ سیاوش، خاموش   من ز مُشک تن آهوش چه دیوانه شدم تو اگر نافه نمی دانی و بارش، خاموش   دیده ام در نظرش خرّمی باغ […]

تبسم

بهشتت را چه قیمت واسپاری؟بهشتت را چه قیمت واسپاری؟ تو گفتی این بهایی بس گران است به یک ثانیه مادر را تبسم سپردم هر دو دنیا گر چنان است تقدیم به شیرین

اصلاح

روئید جز شقایق، بر دشت صورتم باز پر شد ز میخ غربت، این مرتع فرح‌ساز آئینه را نگفتم،روزی دگر سلامی قد می‌کشید هر میخ، چون تیر ناوک انداز رویم سیاه چون قیر، از حُسن این محاسن مقلوب،  این رُخ من،بی دست چهره‌پرداز پیری ز مرحمت گفت،صورت تراشم از حزن گفتم بدون اسباب، کاری نگیرد آغاز […]