Entries by arvinfld

تابستان

بر کمر زمین می زیستم ای کاش تا تمام فصل هایم تابستان بود و حقیقت، همیشه عمود بر زندگی می تابید   بوی پاییز که می آید دلم از همین مرداد می گیرد   عطای خرمالوها را به لقایش بخشیدم… پاییز مال عاشقان که با بوسه و خنده  بر گورستان برگهای خشک خیابان قدم بگذارند […]

او که از من نکند یاد

خوش باد شـبی باده بر  این کام برم شاد در لطف حضور رخ چون مه٬ قد شمشاد از نور دو چشمش همه روزم چه بلند است یلدای دی از صفحه تقویم من افتاد از نعمت آن لب نبرم دست به قطاب شیرینی آن تخته زده بر در قناد شاگرد ره خسرو و مجنونم و فرهاد […]

دیدار پایانی

چو مریم عاری و پاکی نجابت را نمی خواهم به سان زهره زیبایی وجاهت را نمی‌خواهم سلام صبح صادق را ندادی پاسخی قرّا به شام آخر خواهش سلامت را نمی‌خواهم تو از ابریشم و دیبا سپید و نرم و بی همتا سیاه و سخت و فولادم لطافت را نمی‌خواهم چه خواندی گرم و کوک آواز […]

ابر و باد

بال بگشودم و از بام زمان جست دلم من رسیدم به خیابانی که معبر کوچ پرستوها بود تا بلندای غلیظ ابری که پر از بغض فروخفه ی دریا ها بود در میانش دیدم سرخی بوسه ی یک ماهی را و دعای زن دهقانی را که در آن مزرعه ی دور، در آن آبادی چشم بر […]

حرف گزاف

در سینه ی من حرف، گرفتار  و اسیر است دستش به غل  و پای به زنجیر  و حـقیر است گر امر کنم سر ز بدن قطع کنندش گر رحم کنم شاکر درگاه امیر است  زندانی من خاطر کس رنجه ندارد  چون دست وی از خلق خــدا دور و قصیر است دروازه ی این محبس تاریک […]

کـوکـولکن

در معبد عشق تو که صد پیکره دارد خوش باد که صد قلب ز سینه به در آریم در پـای بُتی چون تو  بریزیم و بریزیم خون ها که شب هجر تو را بر سحر آریم من کاهن عظمای همین بتکده ام لیک خود مُسله کنم گر نشود کار سر آریم قربانی تو هرچه دل […]

در قطب

می تابد خورشید یخ زده ام اما در قطب ترسهای بیهوده   بتاب درآخرین ساعات این روز شش ماهه   بتاب که دست کم یخ های احساسم در نور عشقت کمی بدرخشد   بتاب که شب به زودی خواهد آمد سردتر… سردتر…سرد…تر  

بیا با من

بیا با من که ثابت می کنم در رگ به جای خون مذاب آهنین دارم بیا با من به اوج ذهن دیوانه ببینی تا از این بالا جهان را زیر پر دارم بیا کودک به مشق عاشقی تن ده بیاموزش ز پندار و ز گفتار و ز کردارم بیا در بزم ما رندان برقص و […]

زن خارق العاده

در گوشه ای به کلاف حماقت گره خورده ای واز تنها روزن دیوار  چرخش نور سردی را می بینی که از لای تیغه های هواکش  ثانیه های تباهت را شمارنده است به آن در بسته چشم مدوز! که نخواهد آمد زنی با شلاقی از صاعقه تا برهاند از بند بی کسی ات و ببوسی در […]

تبعیدی

می دانم صدای گاز زدن سیب صدایی بهشتیست   یادآور روزهای بی دغدغه…   هرکه تو را گفت برای گناه چیدن سیب این همه راه آمده ایم تو باورش مکن!…   تبعیدی خِرَدی گشتیم که رو به ما گفت: عشق، هرگز کافی نیست!   جرم اندیشه بود که از پردیس جنون و اشتیاق به خفت […]