دریا بود دریا
سالیانیست دورم از دریا که بی رحم و کف به کام بود چه حقیر بود زورق نگاهم در دهانه گرداب چشمانش خدا بر من ببخشد که هنوز صدای مرغان ماهیخوار هم مرا دریا زده می کند کج خاطری دل را کاش چون نام عاشقان نوشته بر ماسه اشاره ی موجی پاک می کرد

This author has not written his bio yet.
But we are proud to say that arvinfld contributed 232 entries already.
سالیانیست دورم از دریا که بی رحم و کف به کام بود چه حقیر بود زورق نگاهم در دهانه گرداب چشمانش خدا بر من ببخشد که هنوز صدای مرغان ماهیخوار هم مرا دریا زده می کند کج خاطری دل را کاش چون نام عاشقان نوشته بر ماسه اشاره ی موجی پاک می کرد
ناز، از چشمت به روی ماسه دریا چکید ساحل دریا شکر امواج دریا شد عسل صخره های سنگی شرم حضور غوطه ور چون تکه های چسبناک موم نرم گرده های اشتیاق و خواهش من پخش می شد در هوای چشم خیس و شرجی ات آسمان یکسر همه زنبورکان شاد و مست پرگرفتند از میان کندوی […]
به گمانم من و تو در دو سوی لبه ی چاه اِریدانوسیم آن قَدَر دوووووووووور که اعداد به ما می خندند بین ما سرد و تهیست عاری از هر جنبش،خالی از هَر… خالی از حتی هیچ… چه بزرگی اما… سایه ات هست هنوز بر سرم حفظ و پناه چه بزرگی که هنوز… از خیالِ شبِ […]
رگبار کلمات سربی تلخ بسیار بر سرم باریده چه باک از تیر نگاهت؟ که پاره پاره های این دل عراده عراده وحشت دیده است میان دشت شقایق های بی برگ و ساقه آنچه ویرانه ایست حالا قلعه ای بود پر بارو… غرور من بود بر فراز تپه ای مشرف… اینجا مانند مونته کاسینو زیبا بود […]
تلفظ نامت دشوار آمد بیگانه ای چون من را در شهر عاشقان آن چنانی پس بر گوشه ای نوشتم نامت را بر دیواری که از رنگ پر بود شاید بگذری از این کوچه ی تاریک شبی را مست باید فرسنگ ها دوید بر جاده ای یک قدمی تا رسیدن به سرحد برازندگی زنی چون تو […]
سلامی گفتی و نیم نگاهی پر ایهام و آن لبخند!؟ ولوله ایست دل ویران از آتش و خون! نخوانده ای تاریخ را ورنه می دانستی قارچ عظیم روی ناکازاکی از حقارت ماشه ای در گِلیویتسه میان آسمان رقصید
آمدی پرشماران و تشنه چه آختی و تاختی و ساختی دژ دشوار عادت را بر پهنه سبز دل مانده ای دیر وقتی را میان خونها سپرها و دستهایی که می ریزند و می شِکنند و می افتند بیا گل از برای تو که توان فتحم نیست دیوارهای سنگین نگاهت را بیا بیا ببر مرا به […]
باز هم گوی کهن گشت به دور مهرش باز هم دشت سراسر شده گل از سِحرش دیده هر جا به تماشـا، رخ زیبای بهار باز یاد آمدم از صورت یار و چهرش
همه روزان به تکرار است دو دست و فکر در کار است همه سرگرم بازاریم طراوت کو؟ توجه کو؟ دماوند از افق گم شد دو صد کاج از میان راهمان کم شد کلاغان رفته اند از شهر ما حتی! کسی فهمید اینها را؟ …همه دانند گرچه یک قران تغییر نرخ سکه را هر روز […]
وه چه سرد است و زمان در مکث است مثل جویی که روان نیست کنون یخ بسته است چکه گر کرد ز یک ذهن ظریف قطره ی روشن ِ اندیشه ی نیک مثل سرنیزه ی بربر شده قندیلی تیز بر لب ِ زنگی ِ قرنیز ِ دهان همه عور و عریان لیک بر پیکرشان لرزی […]
