Entries by arvinfld

در راه

این عمر من ارچه نه بلند است و نه پربار انبوه سفر کردم و دیدم  بس و بسیار هر راه نه زیباست به سبزی و لب جوی هر شهر نه آباد، به ابنیه و اشجار زیباست همان راه و گذرگاه که امن است آباد همان شهر که برجاست به احرار

جوی روان

شعر من جوی روانیست که می خشکد گاه فصل باران نشد و کاغذ من بی ماهیست ابر عشقی اگرم نیست چه باک از فردا ابر دل تا سر طغیان غزل ژاله گریست

دودمان نشاط

در انتهای فلات تردید سرزمین بزرگیست به وسعت عطش قلبی تنها و شاهزاده ای مغرور که به یک لبخند اغوا می شود افسوس! دوشیزگان خیالباف نمی دانند که زیر گنبد طلایی شهرشان گاههایی هست که تمام معیارهای شهبانو بودن در نگاهی پر مهر خلاصه است زمان های که هراس انقراض دودمان نشاط بر دانستن آداب […]

به سوی گلیز

خسته ام از این گوی آتشین و نظم چرخنده ای که هر صبح ما را به آغازی نو می خواند من به اندازه ی بیست سال نوری از حیات بیزارم من ستاره ای مهربان تر می خواهم با زمینی که بی سرگیجه، دورش بخرامد   خانه ای می خواهم بر لبه ی مرزی تاریک تا […]

سرّ سربسته

ای بزرگا، به دلش، دل به ره خود دادم منزلت نیست اگر بر سر راهش، خاموش   سخنش قصه ی شیرین و دل فرهاد است تو شنیدی اگرش سوگ سیاوش، خاموش   من ز مُشک تن آهوش چه دیوانه شدم تو اگر نافه نمی دانی و بارش، خاموش   دیده ام در نظرش خرّمی باغ […]

تبسم

بهشتت را چه قیمت واسپاری؟بهشتت را چه قیمت واسپاری؟ تو گفتی این بهایی بس گران است به یک ثانیه مادر را تبسم سپردم هر دو دنیا گر چنان است تقدیم به شیرین

اصلاح

روئید جز شقایق، بر دشت صورتم باز پر شد ز میخ غربت، این مرتع فرح‌ساز آئینه را نگفتم،روزی دگر سلامی قد می‌کشید هر میخ، چون تیر ناوک انداز رویم سیاه چون قیر، از حُسن این محاسن مقلوب،  این رُخ من،بی دست چهره‌پرداز پیری ز مرحمت گفت،صورت تراشم از حزن گفتم بدون اسباب، کاری نگیرد آغاز […]

منزل نو

بُرده ام خانه کمی دور عزیز این نشانی، تو به دفتر بنویس: از شهید عاشق‌کیش به خیابان جفا می آیی… …معبر پر خم و ناهمواریست بعد از آن می گردی دور میدان جنون که میانش پیداست پیکر سنگی مردی که کنون سینه ی خالی آن لانه ی مرغان شده است از پل خاطره ها بگذر […]

ماهِ گردِ من

نیمه گمگشته من نیم نیست ماه گرد است و ز ابرش بیم نیست شکل او کامل خدا بنگاشته است غیر پرگارش ره ترسیم نیست شاه زیبا چهرگان عالم است چهره اش نقاشی و ترمیم نیست چشمه ی اشکش پر از عشق زلال جای حرص و کینه ی بدخیم نیست خلق و کردارش بهار خرم است […]

شادخواری

نشستم شب به ساحل بندری را  سبویی بُردم و هم ساغری را زدم جامی به یاد موج دریا زدم با یاد دلبر دیگری را دگر جرعه درون آب بُردم سلامت ماهی و حوت و پری را نسیمم داد پیغامی ز دریا که نوشَت هر قدح تا میبَری را Me volvió loco vino rojizo Es el […]