Entries by arvinfld

بیگانه

تلفظ نامت دشوار آمد بیگانه ای چون من را در شهر عاشقان آن چنانی پس بر گوشه ای نوشتم نامت را بر دیواری که از رنگ پر بود شاید بگذری از این کوچه ی تاریک شبی را مست باید فرسنگ ها دوید بر جاده ای یک قدمی تا رسیدن به سرحد برازندگی زنی چون تو […]

شعر ماشه

سلامی گفتی و نیم نگاهی پر ایهام و آن لبخند!؟ ولوله ایست دل ویران از آتش و خون! نخوانده ای تاریخ را ورنه می دانستی قارچ عظیم روی ناکازاکی از حقارت ماشه ای در گِلی‌ویتسه میان آسمان رقصید

نبرد آلزیا

آمدی پرشماران و تشنه چه آختی و تاختی و ساختی دژ دشوار عادت را بر پهنه سبز دل مانده ای دیر وقتی را میان خونها سپرها و دستهایی که می ریزند و می شِکنند و می افتند بیا گل از برای تو که توان فتحم نیست دیوارهای سنگین نگاهت را بیا بیا ببر مرا به […]

بهار

باز هم گوی کهن گشت به دور مهرش باز هم دشت سراسر شده گل از سِحرش دیده هر جا به تماشـا، رخ زیبای بهار باز یاد آمدم از صورت یار و چهرش

کاج های پارک وی

همه روزان به تکرار است دو دست و فکر در کار است همه سرگرم بازاریم طراوت کو؟ توجه کو؟   دماوند از افق گم شد دو صد کاج از میان راهمان کم شد کلاغان رفته اند از شهر ما حتی! کسی فهمید اینها را؟ …همه دانند گرچه یک قران تغییر نرخ سکه را هر روز […]

شعر قندیل

وه چه سرد است و زمان در مکث است مثل جویی که روان نیست کنون  یخ بسته است چکه گر کرد ز یک ذهن ظریف قطره ی روشن ِ اندیشه ی نیک مثل سرنیزه ی بربر شده قندیلی تیز بر لب ِ زنگی ِ قرنیز ِ دهان همه عور و عریان لیک بر پیکرشان لرزی […]

دگردیسیدن

از برگ سبز نبایدها کرمینه ای پروار شدم و بر شک های سیاهم حریر منطق تنیدم . . . پیله ام را که بشکافم می دانم قاعده اش یکیست برای ما و مگس ها: یک سو تارهای گذشتگان بافته است و دیگرسو تورهای تجدد غریزه ایست اما… اینکه همیشه گلی خواهد بود که به لطف […]

شعر خام

گفتند شعر خامت در عرض و وزن مانیست رو وقت دیگر آی و میکوش تا توان دید این جملگان مبهم آوای کودکان است این راه کج ندارد مقصد به سوی امید        *** شعرم نمی کنم جا در قالب عروضی این یوغ صد جواهر ارزانی اساتید

بلورهای بکر

مسیری خیس و گل آلوده از برف لگد خورده به من گفتند این راه است روندی طی شده دهها هزاران بار نتیجه… مردمی بسیار و بسیاران که خوشنودند و می خندند بر افتادن بیگانه ای بر یخ نمی دانم درست است این ولی این است راه من من از تکرار بیزارم خطر از حیث لغزیدن […]

باید گذشت این دم

بر آرزوی دیرین، باید گذشت این دم پلک نگاه مشتاق، باید نهاد بر هم   عمری گذشت بی تو، از سوز دل لبالب قرنی گذشت هر سال، ایام تلخ و پر غم من دورم از زلیخا، در کار صبر و هجران مه رویِ مصر و کنعان، بر من ببخش این کم بی دل به کار […]