Entries by arvinfld

روبان اریگامی

می اندیشی که منطق بر می آید از پس چند خم و تای ساده. بیرون می ریزی اش، باز می کنی سفره را و رسوا می شوی… هیچ گاه بر نمی گردی، خسته می مانی و لگدمال

عطش و اجتناب

از این داخل مثل یک گلدان عظیم است؛ یا شاید یک لیوان بزرگ. سقف دارد یا نه؟ نمی دانم. در این نور کم نمی توان چیزی را تمیز داد اما به هر حال دیوارهای اینجا نمی توانند از بتن مسلح باشد. بتن، هرچه هم که باشد باز حسی آشنا از زمینی را زیر پوستش حبس […]

صندوق

از تعلق صندوق را خالي مي كني …پاک و كفَش را خوب دستمال مي كشي قفلش مي كني و سنگين ترين اراده ات را روي درب بسته اش مي گذاري… گوشه ي اتاقت زيبا ترين شده اما هنوز داخل آن حجم چوبین انکار لاي تمام درزهاي كهنه اش بین لولاهاي فلزي اش ذره ذره گرد حسرتی […]

قهرمان سازی ما و اونها

بحث می شه گاهی اوقات در مورد قهرمان سازی در سینمای هالیوود.جداي از اینکه این کار چه آثاری داره و با چه اهدافی صورت می گیره، یکی از نقدها مربوط به ظهور پاره ای رذایل در مانیفست شخصیتی پروتاگونیستهاست، رذایلی (البته به زعم منتقدین مربوطه) مانند میخوارگی، شهوت رانی، پرخوری و بدکلامی. منتقدین ظریف تر […]

ناتیلوس

[نمای داخلی کابین یک زیر دریایی]– نباید اختیار این کلید را به من می دادند. باید فکر اینجایش را می کردند. [مکس می کند… یک کنسرو تن ماهی باز می کند و همزمان یکی از سی دی ها را داخل ضبط زیر دریایی فرو می برد.]– [با افسوس] دیگر نه استادی مانده، نه تالاری و […]

شابلون

هیچ وقت ندیدمشان اما درست جایی عمیق درون سرم فرو رفته اند. شش هفت تایی هستند. از چرخش و حرکتشان فکر می کنم شابلون هایی به شکل چرخدنده های ساعت باشند که هر کدامشان به شکل منحصر به فردی تراش خورده اند. یکیشان که از همه بیشتر کار می کند و تندتر می چرخد به […]

تصدیق خرمالویی

ظهری که هنوز پاییزی نبود هزاران سفید بالک زیر خرمالوی خانه می رقصیدند بی نظم و قاعده فکر کردم شاید قاعده ای پیچیده تر در این آشوب باشد زوکربرگ… به یادم نیاور تحقیرم نکن دلم را نیاشوب و فکر کردم شاید قاعده ای پیچیده تر در این آشوب باشد درخت خندید و به زبان خرمالویی […]

بختک

داشت از دلم بیرون می ریخت. روده هایم را نمی گویم، اما دست کمی هم از آن نداشت.درست مثل یک غده چرکین چند ده ساله است که زیر پوستم آزادانه می چرخد. غده ای که جزء جزئش طی تمام این سال ها عین تل زباله های عفونی روی هم جمع شده. نگذاشت. باز هم مثل بختک […]

نگین های زنگباری

بس که امواج و اطلاعات مخرب به گوش و چشمم مي‌رسد، بچگانه دلخوش مي‌كنم به خريدن يك گلدان جدید كه مراقبتش كنم و وي، خاموش و بي صدا به من نورهاي سبز زیبا بپاشد. کمترین زحمت را دارند این “نگین‌های زنگباری”؛ مثل همه چیز که کم‌زحمت‌ترینش، مطلوب‌ترین است. شايد دلخوش كنم به خريدن نسخه‌ی جديدی […]

میهمانی آقا هوشنگ در میان جاده سانتیاگو

در افکارم بودم که ناگهان صدایی مرا از عالمم بیرون کشاند. پریدم. انگار وسط ميهماني چيزي منفجر شد. لامپ بود؟ نه، به صداي تصادف می‌مانست، اما از جايي درون خانه. ولي چرا كسي متوجه چيزي نشد؟ همه چیز عادی است و حتي در كار چند زن ميانسالي كه محض بازتداعي حس جواني، قرهاي اغراق شده […]