Entries by arvinfld

یاقوت

من ندانم که چرا   در من این حس مانده که نبیم بدی ات را همه وقت و به تلقین گویم:   که فقط الماسند   این همه خرده ی شیشه در تو و ببندم چشمم بر همه تیرگی ات و بگویم با خود، چشمم از نور گَزید من ندانم که چرا دارم دوست ریگ […]

کاش من هم دختری بودم

کاش من هم دختری بودم لوند حلقه ی گیسوی من همچون کمند خوش بر و سیما و هم شیرین‌سخن قلوه لب، چشمم خمار و گل‌بدن می‌زدم ماتیک قرمز همچو خون تا بَرم صد مرد تا مرز جنون ناز می‌کردم به لطـف ابروان تا رود هوش از سر پیر و جوان سر نخی بر دسـت هر […]

پاییز ماندگار

امروز دیدم که هوا بارانیست ابرهای بغض فشان گریانند جوی های لبریز، گل آلودند رهگذر های خیس گریزانند پیش پنجره، یاد از دلم آمد در روز سردی و پریشانی گونه ها ناودان و چشمانم همچون ابر پاییز بارانی فصل پاییز را پایان بوَد روزی نو بهار سبز و خرمی در پیش نوبهار من ولی در […]

نوای یک بلبل

گفت درخت کهن باغ ما: بلبلک کوچک آوازه‌خوان نغمه ی عشق و غم  دلدادگی بهر رز و سوسن و سنبل بخوان گفت به غم بلبل بشکسته دل: نیست گلی طالب آواز جان در عوض سـکه ی خردی همه تن بفروشـند  به  آن  باغـبان

Der Rock

اینجا در خیابان نمی شود دامن کوتاه پوشید در کوچه هم نمی شود و حتی در بن بست اما برای تو چرا…یک جا هست باند فرودگاه، جلوی در هواپیمایت به شرطی که پایین نیایی همان بالا دم در همانجایی که اولین و آخرین بار دیدمت مو زرد آلمانی لوفت هانزا    با آن لباس فرم زیبا […]

زیر درخت خرمالو

کودتای گرماست دلیل سکوت ظهر تابستان  و من زیر سایبان درخت خرمالو های هنوز نارس… …می نگرم به تکاپوی حشره ای ناشناخته که روی دستم بازیچه است و یاد می آیدم که پدیده ها همه تمثیلند از حرف ناگفته ی دلها پس می خوانم به نجوا :     ای نشسته در سایه ی تردید     چه گرماییست […]

گفتم و گفتی

گفتم تو را به روزی  تا  کی  غم جدایی؟                                                گفتی تو را نشاید بر بزم آشـنایی گفتم مکن قصاوت  بر حال و روز زارم                                                 گفتی به نزد چنگیز،راه امان چه خواهی؟ گفتم چه گویی ای دوست از قتل و خون و غارت؟ گفتی که کار من نیز باشـد جهان گشایی گفتم تو تیغ […]