Entries by arvinfld

ضیافت شب

ماه طیلسان ابر را کنار انداخت و در کوچه های تاریک خندید سنگ فرشها آبی شدند و همهمه شان در فضا پیچید باد اشاره کرد… سمفونی برگ آغاز شد جیرجیرک ها به وجد آمدند و درختان را تحسین گفتند نسیم بر لبان خیس جوی بوسه زد و هوا سرشار از خنکای عشق شد ستاره ای […]

مگس ها و مورچگان

مردمی که از بالا مورچه می بینیشان از پایین تو را مگس می بینند(اگرببینند!!!) افسوس که توی نادان خود را بزرگ و بر بلندی میپنداری! به بهروز ذبیحیان

سنگ احمق

و سالهاست که آنجایی تنها، زیر نیزه آفتاب مهیب و بزرگ چون ترس های انسان و فکر می کنی سرورت هنوز در خفرع خفته ! ای سنگ احمق… کاش می توانستی قدمی در موزه های آن سوی دلتا بزنی

اندوه قابل دود

می خواهم تمام غصه هایم را در پاکت سیگاری جای دهم انتخاب کنم آتش بزنم و دودشان کنم آه…کاش لااقل یکیشان در پاکت جا می گرفت