هلال لبخند
شبی بر بام درد و رنج و اندوه نگاهی کردم اوج آسمان را به من خندید لبخندی درخشان به چشمک گفت راز بی غمان را دمی چون حال را فرصت بدان دوست که تضمین کرده فردای جهان را؟ کنون را چون به شادی نگذرانی به فردا نیز بینی آن زیان را

This author has not written his bio yet.
But we are proud to say that arvinfld contributed 228 entries already.
شبی بر بام درد و رنج و اندوه نگاهی کردم اوج آسمان را به من خندید لبخندی درخشان به چشمک گفت راز بی غمان را دمی چون حال را فرصت بدان دوست که تضمین کرده فردای جهان را؟ کنون را چون به شادی نگذرانی به فردا نیز بینی آن زیان را
فرو خفته همین خنجر به قلب کودکی چون من چه ساده زخمی و خونیده ام از عشق بی حاصل شگفتا زنده ام تا حال اکنون من دروغیده شده ذهنم به وهم کودکی چون او خودم دانم که گردیده شدم نفرین و افسون من به بستر من نخواهم دید عریانی او هرگز صدای ناله هایش را […]
در این غزل وزن سه بیت اول با سه بیت آخر متفاوت است لیکن قافیه ها رعایت شده اند٬ لطفاْ به گیرنده های خود دست نزنید! دلربایان را وفا در کار نیست ماه رویان را جفا مقدار نیسا حلقه ی موشان گر بینی بلند ریسمانی جز طناب دار نیست چشمشان بینی به سان آهوان حیف […]
به هنگامی که دیدم نامت نقش بیت بر پنجره ی کوچکی که همیشه نزدیک من است فرباد دلُ سکوت آسمان بشکست: در عصر غارهای بی پنجره کاش پدر نطفه ام می بست
اکتشافات شخی نو هستند چشمان بیدار تو گرچه شاید به کار بشریت نایند لیکن تو را راهنمایند راه سنگلاخت را فرش نکنی اگر رگ خواب هر کس را کشف نکنی می دانم فرشته ای هست که نوبل می دهد به آنکه به یافته هایش دل می دهد
گوسفند خجلی گفت مرا بین که در گله ی ما هم شرفی پا برجاست همه با هم هستیم لااقل وقت چرا بر سر جفت اگر شد بلوا سم و شاخی به صدا آید و گردی به هوا کینه ای نیست به دلها اما صورت ماده ای هیچ نسوخت از اسید حسرت بخششی ما را هست […]
به آن شب یادم آمد کو سفر کرد مرا غم برگرفت و شعله ور کرد بر آن آتش چو آب دیدگان ریخت نه خاموشش که بل افزون شرر کرد خدا را گفتم آخر این چه درد است که درمانش نشد هرچه بشر کرد کجایش می بری هر مونسی را که دل در قلب او منزل […]
امروز، زمین را نگریستم… یتیم تر و بی کس تر بود و آسمان که از قبل آرام تر و جوان تر بود با چشمان خود دیدم… آرامش و جوانی اش را از زمین ربوده بود پس نگاهی تـلخ کردمش آبی اشی را دشنام دادم و بلـندایش را نفرین گفتم باشد که روزی چون ما دیدگانش بارانی و گلویش مه […]
من و ما اندکی می ایستیم کنار دکه ای قدری نگاه می کنیم به تعدادی تیتر و انتخاب می کنیم. اما گاو چه می داند که دنیای اقتصاد را می خورد یا همشهری!؟ و گاو اندکی می ایستد کنار سبزه ای قدری نگاه می کند به تعدادی ماده گاو و انتخاب می کند! اما من و ما چه […]
باز هم طلوع… سکه ای طلا که که هر صبحدم از قلک کوهها به انسان هدیه می شود. افسوس که شمیم برکت های بزرگی که بسی تکرار شده اند، نابوییده می ماند… و بی خبر ما که می اندیشیم: ”چه تنهاییم و غمگین!“ همین حالا به نفس ها گوش بده! زیباترین آواست که هستی، هر […]
