دشت بهشت

باز رعدي زد و باران باريد
تا هواي نفَسم ابري شد؛
روي فرقم آرام، ياد تو باز چكيد
قطره قطره تر شد
سر من سنگين شد، يخ زد باز
مثل آن شب كه دويديم به لرز
از در كافه به ماشين تو و چشم تو آتش باريد، گرمم كرد، سوخت مرا
سال از سال گذشت…
پيش آن چشم هنوز
چه حقيرم، هيچم
ميخ… ماتم، كيشم…
كاش مي شد تو مرا گهگاهي
مثل آن روز صليبم بكشي با چشمت
ياد داري آن روز؟

ویونای ونک

ز اینجا تا ونک پنج ایسگا رایه
قرار با یارِ جون تو ویونایه
یه وختی دیر نَشِی یارُم برنجه
چشاش همچی کنه اخمش بیایه
یا شاید فِک کنه ما پورشه دارُم
ببینه تاکسی و ما رو نخوایه
رسیدُم بیس دییقه زود و شادُم
گرفتُم جا، یه جای دنج و سایه
اگه اومد بگُم سیش چی بیارن؟
فرانسه میزنه یا پای چایه؟
تریپش با کلاسه یار جونُم
همه چیش مارک دولچه گابّانایه
لبش سرخ و تنش سبزس عزیزُم
تُخِ چشمون و هم زلفش سیایه
قد و بالاشو قربون شُم بلنده
 وینیسسون میکشه، قلیونو پایه
سه ساعت موندمو یارُم نیومد
خرابه ساعتش که سِرتینایه؟
جواب تکستمم یارُم نمیده
گوشیش سایلنته یا شارژش به گایه؟
سرِ کارُم مو شاید خو ندونُم
نمی دونُم که اون با کی کجاییه
نگای چپ چپ گارسون به مو رفت
نشستُم کنج کافه دست به خایه
مو رفتُم از در و قلبُم شیکسته
امان از هرچه یارِ بی وفاییه

بدبین

این نه این است که من بدبینم
گاه و بی‌گاه اما
تا که از بام بلند چشمت
پرتوی نور توجه به حیاطم نرسد
غنچه ی باغچه ی گونه ی من می خشکد
می شود بی سایه، بید مجنونی من
و هراسی چون باد
خاک تن می خورد و می چرخد
تو نباشی هر آن
پرده ی پاک حریر ذهنم
می شود پرده نقاشی نقالی ها
مملو از تیغ و سُم و خون و سپر
فکر کردم نکند آن بشود
بنشینی سر آن سفره که من راهم نیست
پیش آن نام که در خاطر آگاهم نیست
دامن و تور بپوشی از یاس
بنشینی تا صبح… و بخندی تا گل
نکند اخم به ابرو بکنی
یاد من تا شنوی در گوشت
نکند دور بریزی همه شکلک‌ها را
همه صورت‌ها را
همه‌ی نامه و پیغام و پیامکها را
من در این آینه اندیشیدم
نکند آینه هم ساده نگارد ما را
بفریبد من بی عاقبت رسوا را
 و بگوید بر عکس:
روی او هم چون تو
خسته و بی رنگ است
دل او هم تنگ است

عادت

من به اسم خيابان ارغوان غربي
به منوي ويندوز ٧
به انجيرهاي كوچك زرد
و حتي به “سِراتو”يي كه از ضرابخانه تا يادگار در آينه ام مي ديدم دلبسته بودم.
تمام مي شود عاقبت هر چيز
عادت مي كنيم…

Coup d’Etat

 امروز شنیدم یکی از دوستان بسیار بسیار عزیزم فارغ‌التحصیل شد و مَسترش رو توی یه رشته‌ای که من صد سال نمی‌تونم یه واحدش رو هم پاس کنم گرفت. خیلی براش خوشحالم و همیشه می‌خوام بهترین‌ها براش پیش‌بیاد. چون کار دیگه‌ای بلد نبودم می‌خوام این شعرو که همزمان با شنیدن این خبر داشتم تمومش می کردم تقدیم کنم بهش. با بهترین آرزوها تقدیم به دنیز:
اي عقل چه دستور و چه فرمان كردي!؟
گويي كه به تب سوزي و هذيان كردي
در گنبدِ كاخِ مرمرِ جمجمه‌ام
بنشستي و سوداي اميران كردي!؟
خون و رگ و دل، شورش و آشوب و قيام
از منطق و خط گفتي و كتمان كردي
تا حُسن لب و چشم و کمانش خواندم
كردي لب من مُهر و چه آسان كردي
گفتی:”تو کجا و پری سیمین تن!”
اين گفتي و بر كام رقيبان كردي
رنج دل و آهِ سینه معلولم کرد
علت تويي و هرچه كه درمان كردي
تبعیدی‌ام و كار قضا نيست، مگو!
مكري زدي و حيله‌ي هجران كردي
بخشوده نشاید گنهت هرگز و حال
هرچند هزاران که به جبران كردي
از دولت معقول تو آبادی کو؟
سامان و سر و سلسله ويران كردي
فردا من و دل تخت براندازیمت
بنمایمش آن را که تو پنهان کردی
برپا شده کودتای خواهش در جان
کار از من و دل نيست، تو خود آن كردي

شعر افعي

گَزيدي از زبان كينه ما را

خدا را شكر اگر آسوده  گشتي

 

به خون چرك ما زهري دگر ريخت

تو پنداري كه خون پالوده گشتي

 

شفاي تلخي كامت شكر نيست

پيِ نِي عمر خود بيهوده گشتي

 

بكَن دندان كين از سق غفلت

كه از سم درون آلوده گشتي

 

چه ترساني مرا از چنبر درد؟

تو پيچيدي و خود فرسوده گشتي

یونس

كام از كام

باد، خاكسترهايش را به كوچه پاييني برد
و آرااااام… مثل بلوغ
روي گل‌سر دختر بچه اي نشاند
زير سيگاري لب پنجره، آئينه اي شفاف شد
و دريد بافت فضا-زمان را
رفت…

تخت من بزرگ تر شد
مرا بلعيد
من يونسم…
و گناهم در دنيايي ديگر

در كوچه اي شبيه كوچه پاييني خنده كنان مي دود

چشم او

چشم او آتشفشانی پُرگداز
خاک سرمه از سر پِلکش فراز

شهر من یک پُمپِی بی سرپناه
زیرخاکستر نهان از سوز و ساز
چشم او ابزار خود ویرانی ام
باعث مدهوشی و حیرانی ام

میله میله از مژه، بَندِ نگاه
من در این چشم سیه زندانی ام

چشم او جام گلاب سرخ ناب
من که مست و ساقی از بُنیان خراب
تاکِ این مِی یا بهشتی بوده است
یا که از خون مسیحَست این شراب

چشم او باغی همه سیب عَدَن
دم به دم حس هبوط و آمدن

هر نفس احساس شوق و اضطراب
هر قدم از خود تهی و پُر شدن

چشم او دنیای من آغاز من
معنی ایما و هر اِبراز من

چشم او یعنی چرا اینجا منم
پاسخ هستن، قضاپرداز من

چشم او بنیاد تشبیه جمال
استعاره از نهایت از کمال

بیت ها تا کِی سرایم من دراز؟
چشم او تمثیل امکان در محال

هبوط

از خبط حواست یا ربط داروین؟
که بی تو
تمام سیب ها طعم ترش هبوط دارند…

خاطرات سپید بهشتند
تکه های یاس میان دندان هایم
و زبانی که از روی لثه به جستجوی چاره ایست گذرا

شاید
زمان روزی میان ابعاد ناشناخته خم شد
و ابرهایی که باد برده را روی سرمان نشاند
نه برای نبودن آنچه هست
تنها
برای تکرار پژواک خنده هایی که سال هاست رفته اند

ستاره‌ی شمال

 

چشمش ستاره‌ی شمال بود 
نگاهش فانوس
و باد مِهرش همیشه موافق

باز اما کشتی ما گم شد و شکست
میان دریای دلش

برای مادرم شیرین