شعر ببر

بیشه‌ی ویران، شاخه شاخه بیتهایش می‌شکست و در هوا می‌ماند
در فضای بیگرانِش، بیشه یک شعرمعلق بود
چون جنازه در جدال کرم و پوسیدن به یغما وزن خود می‌داد 
در ته زنجیره‌ای پُرانگل و معیوب
 بین انبوهیِ نیزارانِ تردیدش گم و پنهان شده یک ببر
توله‌اي سي ساله كو هرگز نمی‌غرد
نمی‌خیزد
نمي‌درد گلوی گاوهاي وحشی وحشت به نيش واو نمي‌ميرد
از این فرط گرسنه بودن و بیهوده بودنها
نگاهش مي‌كنم بر پوست آن خط‌های برجا را؛
شبیه ميله‌اند آن‌ها
که گویی کالبد خود چون قفس باشد
که گویی خود به تن سلول کرده تار و پودش انفعالی صعب و زجرآور
که گویی از درون صدها هزاران انگل‌ جانخوار،
اراده، باور و عزمش مکیدند و نمانده جوهر بودن
ببر، این پسمانده‌ی ره ره، زباله، حاصل زنجیره‌ی مسموم
کنامش رأس این زنجیره‌ی وارونه و شعر معلق بود
مغاکی تیره‌ از خاک سیه، آلوده و بدبو
ببر خفته در مغاکش بیشه را آرام می‌نالید:
زمینِ بیشه را پر کرده هرزه ریشه و پیچک
زمینِ بیشه حفره حفره پر از رنگِ اتلاف است
که قطره قطره انگیزه هدر می چکّد از بینش به پایین سو
برگ برگ عمر را انبوه شتّه می‌جود تا ساقه‌ی مردن
و یک بیماری مرموز درختان را به سر باریده و بردست ایمان را
و عهد و قول و پیمان را…
ندارد بیشه آهویی که درّم وی
ندارد گاو و میشی سالم و سرحال
همه جنبدگانش چون طفیلی خون هم خوارند
چگونه بیشه را سلطان و سر باشم؟ 
مغاک تیره‌اش را زان سپس می خفت
خوش آمد بر طفیلان گفت
که بل این شعر وارونه به سرآید

حجم عبث

رفته او از خاطر
جوی موذی اما، زنگ آوایش را
آن شمیم سر گیسویش را
و خط منحنی نازک لبخندش را
بر سرم می کوبد…
سر من سنگین است
سر من سنگین بود
سر من سنگ به جا می ماند
جوی اما هر روز
حسرت دهر بر این حجمِ عبث می‌سُنبد
که شکافد دل او
مشکل اینجا جوی است
ورنه سنگی که منم، دل نبودم که سویدا باشد
 

آبی، آبی، آبی

سرمان سنگین بود و هر وجب که پایین‌تر رفتیم گوشمان بیشتر درد گرفت…
یادت هست که تمام آن ثانیه‌ها ماهی شدند؟… و چطور از بین انگشتان کرخ شده‌مان گریختند؟…
رنگ به رنگ مرجان‌ها، لاشه‌های قایق ماهیگیران و تورها را گذشتیم تا تمام دنیا آبی شد…
یادت هست نفسهایمان کلمه می‌شد؟… و بدفهم‌ترین واژه‌ها هم حباب‌هایی رقصان بودند میان  آبی وهم؟
یادت هست؟
من تمام آن لحظه‌ها را به شماره نوشتم… به مغار روی سنگ سینه‌ام حک کردم…
که آب از روی شن‌ها نشویدشان…
تمام یادها را به پیرترین نهنگ گوژپشت دادم تا سینه به سینه آواز ما را در دریاها نقل کنند…
و قبل از رفتنم گره‌ی موی تو را به پای مرغ دریایی خواهم بست تا نشانی تو را تمام مرغان مهاجر از بر شوند. …

صندوق

از تعلق
صندوق را خالي مي كني
…پاک
و كفَش را خوب دستمال مي كشي
قفلش مي كني
و سنگين ترين اراده ات را روي درب بسته اش مي گذاري…

گوشه ي اتاقت زيبا ترين شده

اما هنوز
داخل آن حجم چوبین انکار
لاي تمام درزهاي كهنه اش
بین لولاهاي فلزي اش
ذره ذره گرد حسرتی تلخ
آرام و راحت خفته

تصدیق خرمالویی

ظهری که هنوز پاییزی نبود
هزاران سفید بالک زیر خرمالوی خانه می رقصیدند
بی نظم و قاعده
فکر کردم شاید قاعده ای پیچیده تر در این آشوب باشد

زوکربرگ… به یادم نیاور
تحقیرم نکن
دلم را نیاشوب
و فکر کردم شاید قاعده ای پیچیده تر در این آشوب باشد
درخت خندید
و به زبان خرمالویی تصدیق کرد

رصد

مثل کودکی که تازه تلسکوپی هدیه گرفته باشد
تماشا می کردی آسمان را
شمردی
تک تک ستاره هایی را که مثل قبل نبودند
با تردید… با ترس… تحقیر
چه رصد بی حاصلی بود

این ها ستاره اند… با چشم خالی ببین
این ها غول های سرخند و کوتوله های سفید کم سو
نقطه هایی بی معنی در صورت فلکی درد
صورتی تنها و دور… صدها سال نوری دورتر از باورهای شیرین

زمان… ستاره ها را دور می کند…محو می کند
و رویاهای زیبا را از دو سو تا مرز پارگی می کِشد
آسمانت آباد… صاف
و پر از شهاب های خوش یمن

غزل نوکترون

شب بود و گذارِ ابر و مهتابي خوش
دلداده و دلبران به آدابي خوش
تير آمد و زهره با سبو از پي وي
كُشتند عطش به جرعه از آبي خوش
نی بر لب بوف و کوکبان چرخ زنان
مه ذكر به لب بر سر محرابي خوش
زد باد و به پا باغ به چنگ آمد جوي
با ضربي و چرخشي و مضرابي خوش
بزم شب و هر کس به هوایی درگیر
با لعبت و حالتي و اسبابی خوش
اي شب همه جان بخشي و ما را افسوس
ما را چه گنه كه درنمي يابي خوش؟
دورم ز رخ یار و نبینم مگرش
در بستر و در میانه خوابی خوش  

رسوائی

کار کار نور و باد و موج نیست
دستی کاش بیاید
روغن این رسوائی از چراغ کمسوی چشمانم بگیرد و
آرام و نرم … روی تمام بلندیها و پستیهای صورتت بکشد
 
دستی کاش باشد
که نلرزد خود
تا تمام لرزشهای ماهیچه های ظریف صورتت را بفهمد
نگذارد استادانه بدزدی
نشت حس را از شاخه شاخه گلهای گونه ات
دستی که بگیرد شیره ی جان مرا
و در یک پیک شادی تو بریزد


محو

راه را طی نکردیم
پشت سرمان شستیمش
محوش کردیم
تا که دیوانه‌تر از ما دیگر نیاید

دشت بهشت

باز رعدي زد و باران باريد
تا هواي نفَسم ابري شد؛
روي فرقم آرام، ياد تو باز چكيد
قطره قطره تر شد
سر من سنگين شد، يخ زد باز
مثل آن شب كه دويديم به لرز
از در كافه به ماشين تو و چشم تو آتش باريد، گرمم كرد، سوخت مرا
سال از سال گذشت…
پيش آن چشم هنوز
چه حقيرم، هيچم
ميخ… ماتم، كيشم…
كاش مي شد تو مرا گهگاهي
مثل آن روز صليبم بكشي با چشمت
ياد داري آن روز؟