عادت
به منوي ويندوز ٧
به انجيرهاي كوچك زرد
و حتي به “سِراتو”يي كه از ضرابخانه تا يادگار در آينه ام مي ديدم دلبسته بودم.
عادت مي كنيم…

گَزيدي از زبان كينه ما را
خدا را شكر اگر آسوده گشتي
به خون چرك ما زهري دگر ريخت
تو پنداري كه خون پالوده گشتي
شفاي تلخي كامت شكر نيست
پيِ نِي عمر خود بيهوده گشتي
بكَن دندان كين از سق غفلت
كه از سم درون آلوده گشتي
چه ترساني مرا از چنبر درد؟
تو پيچيدي و خود فرسوده گشتي
كام از كام
باد، خاكسترهايش را به كوچه پاييني برد
و آرااااام… مثل بلوغ
روي گلسر دختر بچه اي نشاند
زير سيگاري لب پنجره، آئينه اي شفاف شد
و دريد بافت فضا-زمان را
رفت…
تخت من بزرگ تر شد
مرا بلعيد
من يونسم…
و گناهم در دنيايي ديگر
در كوچه اي شبيه كوچه پاييني خنده كنان مي دود
میله میله از مژه، بَندِ نگاه
من در این چشم سیه زندانی ام
چشم او جام گلاب سرخ ناب
من که مست و ساقی از بُنیان خراب
تاکِ این مِی یا بهشتی بوده است
یا که از خون مسیحَست این شراب
چشم او باغی همه سیب عَدَن
دم به دم حس هبوط و آمدن
هر نفس احساس شوق و اضطراب
هر قدم از خود تهی و پُر شدن
چشم او دنیای من آغاز من
معنی ایما و هر اِبراز من
چشم او یعنی چرا اینجا منم
پاسخ هستن، قضاپرداز من
چشم او بنیاد تشبیه جمال
استعاره از نهایت از کمال
بیت ها تا کِی سرایم من دراز؟
چشم او تمثیل امکان در محال
خاطرات سپید بهشتند
تکه های یاس میان دندان هایم
و زبانی که از روی لثه به جستجوی چاره ایست گذرا
شاید
زمان روزی میان ابعاد ناشناخته خم شد
و ابرهایی که باد برده را روی سرمان نشاند
نه برای نبودن آنچه هست
تنها
برای تکرار پژواک خنده هایی که سال هاست رفته اند
باز اما کشتی ما گم شد و شکست
میان دریای دلش
برای مادرم شیرین
میان قلب من باقیست تا حال
به محنت “تیـر” درآلود آن سال
چه زهری داشت این داغ جگرسوز
چه رنجی دارد این هجران و احوال
هر آینه به چشمم خاطری هست
از آن دوران رخشان طلا فام
نشد تسکینِ دردم برگِ تقویم
نشد یادش نهان در بین ایام
پس از مرگِ ستاره یک سیه چال
نبودش، حسِ سردی از تباهیست
خلاء تا بیکران، بی نور و تاریک
جهانم بی فروغش در سیاهیست
***
نشستم روی سکو مثل هر روز
به دستم زنبق و گوشم به اعلام
امید و انتظاری در نگاهم
که بازآید، سفر آید به انجام

چهارمین سالروز رفتنش رسیده… باورم نمیشه…
شاید خیلی مناسب نباشه اما می خوام یه خاطره ازش بگم:
این تصویر رو در کنار یک سری دیگه از این دست کارتونها حدود سال 85 از دوستان و نزدیکان صمیمی گذاشته بودم روی گوشیم که وقتی زنگ می زنن کاریکاتورشون نشون داده بشه.
یه روز -فکر کنم تو بهمن 85 بود – که دکتر منو تو میدون ونک پیاده کرد، اون روز گوشی موبایلم تو ماشینش جاموند.
زنگ زده بود که چیزی بگه، دیده بود صدای گوشیم از تو ماشینش میاد و این عکس رو روی گوشیم دید.
زنگ زد خونه و با لحنی خاص گفت: “ببین گوشیتو جا گذاشتی هیچی، اما جریان این عکسه چیه؟” گفتم کدوم عکس آقای دکتر؟ و سرخ شده بودم
و خندید… فکر کنم خوشش اومده بود… هرچند دیگه روم نشد اون عکسو بذارم رو گوشیم برای زنگش…
یادش گرامی روحشون شاد
