پژواک مانای سرخوشی ما
بخند جانان به شعر من، به بختمان بخند که، خندههاست تا پایان تا پایان من…، تا پایان تو تا رفتن شب که تو ساتن سیاهش را پولکِ نقرۀ ماهی او که گریاند ما را به حکم شب فراموش میشود به زندان نسیان میافتد و یادش میان قهقه مستانهمان گم میشود خرد میشود هیمنهاش، زیر […]

