آبی، آبی، آبی

سرمان سنگین بود و هر وجب که پایین‌تر رفتیم گوشمان بیشتر درد گرفت…
یادت هست که تمام آن ثانیه‌ها ماهی شدند؟… و چطور از بین انگشتان کرخ شده‌مان گریختند؟…
رنگ به رنگ مرجان‌ها، لاشه‌های قایق ماهیگیران و تورها را گذشتیم تا تمام دنیا آبی شد…
یادت هست نفسهایمان کلمه می‌شد؟… و بدفهم‌ترین واژه‌ها هم حباب‌هایی رقصان بودند میان  آبی وهم؟
یادت هست؟
من تمام آن لحظه‌ها را به شماره نوشتم… به مغار روی سنگ سینه‌ام حک کردم…
که آب از روی شن‌ها نشویدشان…
تمام یادها را به پیرترین نهنگ گوژپشت دادم تا سینه به سینه آواز ما را در دریاها نقل کنند…
و قبل از رفتنم گره‌ی موی تو را به پای مرغ دریایی خواهم بست تا نشانی تو را تمام مرغان مهاجر از بر شوند. …

صندوق

از تعلق
صندوق را خالي مي كني
…پاک
و كفَش را خوب دستمال مي كشي
قفلش مي كني
و سنگين ترين اراده ات را روي درب بسته اش مي گذاري…

گوشه ي اتاقت زيبا ترين شده

اما هنوز
داخل آن حجم چوبین انکار
لاي تمام درزهاي كهنه اش
بین لولاهاي فلزي اش
ذره ذره گرد حسرتی تلخ
آرام و راحت خفته

تصدیق خرمالویی

ظهری که هنوز پاییزی نبود
هزاران سفید بالک زیر خرمالوی خانه می رقصیدند
بی نظم و قاعده
فکر کردم شاید قاعده ای پیچیده تر در این آشوب باشد

زوکربرگ… به یادم نیاور
تحقیرم نکن
دلم را نیاشوب
و فکر کردم شاید قاعده ای پیچیده تر در این آشوب باشد
درخت خندید
و به زبان خرمالویی تصدیق کرد

رصد

مثل کودکی که تازه تلسکوپی هدیه گرفته باشد
تماشا می کردی آسمان را
شمردی
تک تک ستاره هایی را که مثل قبل نبودند
با تردید… با ترس… تحقیر
چه رصد بی حاصلی بود

این ها ستاره اند… با چشم خالی ببین
این ها غول های سرخند و کوتوله های سفید کم سو
نقطه هایی بی معنی در صورت فلکی درد
صورتی تنها و دور… صدها سال نوری دورتر از باورهای شیرین

زمان… ستاره ها را دور می کند…محو می کند
و رویاهای زیبا را از دو سو تا مرز پارگی می کِشد
آسمانت آباد… صاف
و پر از شهاب های خوش یمن

غزل نوکترون

شب بود و گذارِ ابر و مهتابي خوش
دلداده و دلبران به آدابي خوش
تير آمد و زهره با سبو از پي وي
كُشتند عطش به جرعه از آبي خوش
نی بر لب بوف و کوکبان چرخ زنان
مه ذكر به لب بر سر محرابي خوش
زد باد و به پا باغ به چنگ آمد جوي
با ضربي و چرخشي و مضرابي خوش
بزم شب و هر کس به هوایی درگیر
با لعبت و حالتي و اسبابی خوش
اي شب همه جان بخشي و ما را افسوس
ما را چه گنه كه درنمي يابي خوش؟
دورم ز رخ یار و نبینم مگرش
در بستر و در میانه خوابی خوش  

رسوائی

کار کار نور و باد و موج نیست
دستی کاش بیاید
روغن این رسوائی از چراغ کمسوی چشمانم بگیرد و
آرام و نرم … روی تمام بلندیها و پستیهای صورتت بکشد
 
دستی کاش باشد
که نلرزد خود
تا تمام لرزشهای ماهیچه های ظریف صورتت را بفهمد
نگذارد استادانه بدزدی
نشت حس را از شاخه شاخه گلهای گونه ات
دستی که بگیرد شیره ی جان مرا
و در یک پیک شادی تو بریزد


محو

راه را طی نکردیم
پشت سرمان شستیمش
محوش کردیم
تا که دیوانه‌تر از ما دیگر نیاید

دشت بهشت

باز رعدي زد و باران باريد
تا هواي نفَسم ابري شد؛
روي فرقم آرام، ياد تو باز چكيد
قطره قطره تر شد
سر من سنگين شد، يخ زد باز
مثل آن شب كه دويديم به لرز
از در كافه به ماشين تو و چشم تو آتش باريد، گرمم كرد، سوخت مرا
سال از سال گذشت…
پيش آن چشم هنوز
چه حقيرم، هيچم
ميخ… ماتم، كيشم…
كاش مي شد تو مرا گهگاهي
مثل آن روز صليبم بكشي با چشمت
ياد داري آن روز؟

ویونای ونک

ز اینجا تا ونک پنج ایسگا رایه
قرار با یارِ جون تو ویونایه
یه وختی دیر نَشِی یارُم برنجه
چشاش همچی کنه اخمش بیایه
یا شاید فِک کنه ما پورشه دارُم
ببینه تاکسی و ما رو نخوایه
رسیدُم بیس دییقه زود و شادُم
گرفتُم جا، یه جای دنج و سایه
اگه اومد بگُم سیش چی بیارن؟
فرانسه میزنه یا پای چایه؟
تریپش با کلاسه یار جونُم
همه چیش مارک دولچه گابّانایه
لبش سرخ و تنش سبزس عزیزُم
تُخِ چشمون و هم زلفش سیایه
قد و بالاشو قربون شُم بلنده
 وینیسسون میکشه، قلیونو پایه
سه ساعت موندمو یارُم نیومد
خرابه ساعتش که سِرتینایه؟
جواب تکستمم یارُم نمیده
گوشیش سایلنته یا شارژش به گایه؟
سرِ کارُم مو شاید خو ندونُم
نمی دونُم که اون با کی کجاییه
نگای چپ چپ گارسون به مو رفت
نشستُم کنج کافه دست به خایه
مو رفتُم از در و قلبُم شیکسته
امان از هرچه یارِ بی وفاییه

بدبین

این نه این است که من بدبینم
گاه و بی‌گاه اما
تا که از بام بلند چشمت
پرتوی نور توجه به حیاطم نرسد
غنچه ی باغچه ی گونه ی من می خشکد
می شود بی سایه، بید مجنونی من
و هراسی چون باد
خاک تن می خورد و می چرخد
تو نباشی هر آن
پرده ی پاک حریر ذهنم
می شود پرده نقاشی نقالی ها
مملو از تیغ و سُم و خون و سپر
فکر کردم نکند آن بشود
بنشینی سر آن سفره که من راهم نیست
پیش آن نام که در خاطر آگاهم نیست
دامن و تور بپوشی از یاس
بنشینی تا صبح… و بخندی تا گل
نکند اخم به ابرو بکنی
یاد من تا شنوی در گوشت
نکند دور بریزی همه شکلک‌ها را
همه صورت‌ها را
همه‌ی نامه و پیغام و پیامکها را
من در این آینه اندیشیدم
نکند آینه هم ساده نگارد ما را
بفریبد من بی عاقبت رسوا را
 و بگوید بر عکس:
روی او هم چون تو
خسته و بی رنگ است
دل او هم تنگ است