وسوسه
غروب ، مثل همیشه با اره ی بزرگی بر دوش و لباس های پر از خرده چوب به خانه بر می گشت. میان درختان انبوه چیزی شبیه به لاشه ی حیوانی روی زمین افتاده بود.کنجکاو شد و سراغش رفت… دختر جوانی بود با لباسهایی پاره پاره و غرق به خون…ولی هنوز نفس می کشید….ترسید، خواست […]

