ای یادت از شبهای من دزدیده آرام

ای یادت از شبهای من دزدیده آرام
ای نام تو سحر شفای درد و آلام
 
ای گرمی آغوش تو مهر فروزان
ای سوزش خورشید تو شب را سرانجام
 
ای سایه ی چشمان تو یکتا پناهم
ای حکم ابرویت مرا پایان و فرجام
 
ای هر کلامت شعر بی پایان بودن
ای کام شیرینت دلیل کام ناکام
 
ای ساز تو آهنگ رقص تیر و کیوان
ای جذبه ات مبنای چرخ ماه و اجرام
 
ای فکر تو نور نجات راه ظلمت
ای گفته ات بر من کتاب شرع و احکام
 
ای بهترینم در میان جمع خوبان
ای یاد تو اندیشه ام هر روز و هر شام

پل رود روزگار

دست هایت را به دستانم سپار
مثل فقلی به در صندوق جان
مثل زنجیری به دور سرنوشت
مثل یک پل روی رود روزگار
شعرهایت را برای من بخوان
مثل نجوای زلال چشمه ها
مثل باران روی بام خانه ها
مثل آوای نسیم سبزه زار
دور آغوشت مرا اندازه کن
مثل آتش گرد هیزم های خشک
مثل پیچک های دور بید باغ
مثل قاب زر به گرد یک نگار
از لبانت بوسه ای پیمانه کن
مثل یک جرعه شراب سرخ ناب
مثل تیغ نور بر برف سپید
مثل باران روی خاک شوره زار

شب آبانی

و پاییز
چنین سان برپاست
که نسیم شهوت‌انگیز شب آبانی
از درختان می‌کَنَد جامه برون با صد ناز
ابرها گستردند
حجله بر اوج هوس‌بازی باغ
دست باران نم نم
شرم عریانی شاخه‌ها ز هم می‌شوید
و زمین… چاله چاله همه سو آینه‌بندان کرده
 
من شنیدم آرام، دختر توت سیاه
از صدای گذر ما چه سرخوش حالیست
زیر پا کردیم خرد، رخت اُخرایی و سرخش آخر
بید مجنون به گمانم به صرافت افتاد
لیلی توت چه خواهش دارد

دامن پر ستاره

می آید روزی
با دامنی پر ستاره
از فرای پذیرفته ها

با لبانی که آبا می خوانند

و دستانی که بوی سیم های بیس می دهند

می آید برای من
در یک دورهمی گرم میان هفته
دود ، رقص ، مستی

و گیلاس خالی پشیمانی

تار و پود

زمانی سرخوش و دیوانه بودم
کلاف سر هستی می گشودم
 
چه شد من را که گم کردم سر نخ؟
گره خوردم میان تار و پودم
 
از اخم ابروانم کرده مقراض
بریدم آنچه رشتم بر وجودم
 
تو ای سرخوش مکن سررشته را گم
که من دورم کنون از آنچه بودم
 
مبر شک بر طریق مستی و می
که شک خم کرده آن پشت عمودم

مهر خزان

پیدا سخن از آمدن مهر خزان کرد
نارنگی سبزی که پیغام به من داد
بستم در یخچال و نخوردم ز حقیقت
شاید که دمی زنده کنم از دم مرداد

جهان کودک

 
 
در چهار راه جهان کودک
سوار بر غروری آهنین
ایستادی
پشت چراغ سرخ نگاهم
صد شاخه مریم شوق رختم
به لبخندی می فروشم
شیشه ها تا لبه یأس بالا رفتو من
حقیقت وجودی خرد را در آن دیدم
چراغ سبز است
فقط من  و مریم ها

انگشتهای باران

ابریست بر سر من
چون زلف تو کُلاله
خاک سیاه دل را
آمیخت عطر ژاله
 
زد چوب باد وحشی
بر طبل آذرخشین
این ضرب نا هماهنگ
آن نور پر شراره
 
آمد نوای رگبار
با کوردهای دشوار
انگشتهای باران
بسته است روی باره
 
در جوی ذهن بیمار
یاد است و خاطر انبار
این حجم ناخوشایند
سد کرده راه ناله
 
سیلاب غم روان است
بر معبر گل آلود
افسوس و حسرت دل
طغیان بی کناره
 
مستم ز جام غصه
باران بشوی چشمم
این دیدگان پر خون
چون باده در پیاله
 
بی آفتاب رویت
رنگین کمان امید
نا محتمل خیالیست
در وهم فکر واله

پرواز۷۹۰۸

تیر آن سال
هنوز در میان قلبم مانده
و من چه بیهوده
با مقیاس مضحک تقویم ها
بر التیام می کوشم
من در فرودگاه دلم
با دسته گل زنبق یاد
با آغوشی پر از دلتنگی
هنوز گوشم به بلندگوهاست
که نشستن آن پرواز را بشنوم
می دانم روزی آن پرواز برخواهد گشت
می دانم
به یاد زنده یاد  حمید جوان
یادش گرامی. روحش شاد

در جاده های مه آلود

نشسته روی موج سرد شیشه
نم مطبوع راه خانه ی تو
پرم از اشتیاق نرم آغوش
میان دست گرم و شانه ی تو