نبرد آلزیا

آمدی
پرشماران و تشنه
چه آختی و تاختی
و ساختی دژ دشوار عادت را
بر پهنه سبز دل
مانده ای
دیر وقتی را میان خونها
سپرها و دستهایی
که می ریزند و
می شِکنند و می افتند
بیا
گل از برای تو
که توان فتحم نیست
دیوارهای سنگین نگاهت را
بیا
بیا ببر مرا
به اسارت، به حقارت…
بیا بکوبان
پای شادی را
بر سرهای لگد خورده ی ثانیه های تباهم…
طی کن جام پیروزی را
بر ویرانه های سوزان این عمر
فقط زمان
به بدنامان پاسخ خواهد داد
که سالیانی بعد
به یاد این غرور معدوم
شاید تندیسی باشد
از وِرسینگِتوریکس در آلزیای قلبم

Vercingétorix Memorial in Alesia

بهار

باز هم گوی کهن گشت به دور مهرش

باز هم دشت سراسر شده گل از سِحرش

دیده هر جا به تماشـا، رخ زیبای بهار

باز یاد آمدم از صورت یار و چهرش

کاج های پارک وی

همه روزان به تکرار است
دو دست و فکر در کار است
همه سرگرم بازاریم
طراوت کو؟
توجه کو؟
 
دماوند از افق گم شد
دو صد کاج از میان راهمان کم شد
کلاغان رفته اند از شهر ما حتی!
کسی فهمید اینها را؟
…همه دانند گرچه یک قران تغییر نرخ سکه را هر روز
 
زمین تا کی به انگار همه پست است؟
و حتی من…
که پاییزی گذشت و باز
این تغییر موسم را
از اعلام فروش ویژه ی
اجناس  اطلس پـــــود دانستم
 
چرا تقویم؟
یا ساعت؟
چرا گاهی نگاهی سوی بالا
سوی آبی
سوی آن مِهرش نیندازیم؟
 
و دیدم چون گرفته ابر و پیدا نیست
رخ خورشید سرد و زرد ِ دیماهی….
حقیقت را چگونه بایدم جستن
میان سایه ی میغان ِ در گردش؟
 
چرا هرگز نمی بینیم توچال، این عروس تور بر سر را
میان ساقدوشان، دختران پاک البرزی؟…
چرا هرگز نمی فهمیم
صدای رفتن یخهای بکر ِ کوچه را در عاج پوتینها
صدای باد
در دستان خوابیده چناران را…
چرا هیچش نمی بوییم
شمیم ِ خاطرات ِ گرم ِ تابستان
که از دفترچه ی برگان ِ خشک ِ شعله ور در باغ پیچیدست؟
 
طراوت مرده است اکنون
حضور من در این دنیا شده یک جدول کوچک
که هر سی روز
پایش مُهر تأیید کسی باید…
منم یک نمره کوچک
میان صورت سود و زیان جامع دنیا
چگونه یک رقم بوید، چشد، بیند، نیوشد این همه حس کردنی ها را
طراوت مرده است اکنون
به یاد چند صد درختی که یک شبه از وسط بزرگراه برای احداث خط ویژه کم شد

شعر قندیل

وه چه سرد است و زمان در مکث است
مثل جویی که روان نیست کنون 
یخ بسته است

چکه گر کرد ز یک ذهن ظریف
قطره ی روشن ِ اندیشه ی نیک
مثل سرنیزه ی بربر
شده قندیلی تیز
بر لب ِ زنگی ِ قرنیز ِ دهان

همه عور و عریان
لیک بر پیکرشان لرزی نیست!
زیر هر پوست ستبر است ز پی
چربی ِ عادت و رسم و تکرار

تلخی گوشت همنوع ندانند که چیست
که نمک سود شده است
هر چه انباشته اند از نیرنگ

دگردیسیدن

از برگ سبز نبایدها
کرمینه ای پروار شدم

و بر شک های سیاهم
حریر منطق تنیدم
.
.
.
پیله ام را که بشکافم
می دانم قاعده اش یکیست
برای ما و مگس ها:
یک سو تارهای گذشتگان بافته است
و دیگرسو تورهای تجدد

غریزه ایست اما…
اینکه همیشه گلی خواهد بود
که به لطف عطرش
نحیف بودن را دمی فراموش کنم


شعر خام

گفتند شعر خامت
در عرض و وزن مانیست
رو وقت دیگر آی و
میکوش تا توان دید

این جملگان مبهم
آوای کودکان است
این راه کج ندارد
مقصد به سوی امید

       ***

شعرم نمی کنم جا
در قالب عروضی
این یوغ صد جواهر
ارزانی اساتید

بلورهای بکر

مسیری خیس و گل آلوده از برف لگد خورده
به من گفتند این راه است
روندی طی شده دهها هزاران بار
نتیجه…
مردمی بسیار و بسیاران
که خوشنودند و می خندند
بر افتادن بیگانه ای بر یخ
نمی دانم درست است این ولی این است راه من
من از تکرار بیزارم
خطر از حیث لغزیدن
به این تن من خریدارم
ولی هیچش نمی خواهم
که جای پای دیگر رفتگان را احتیاط آمیز
تکرارش کنم آرام
چه کودک وار از
آن سوی معبر من دویدن می کنم آغاز
از آنجایی که برفش را
نرنجانده است پایی تا کنون هرگز
چه خوش دارم شنیدن آن صدا را بین هر گامی که بردارم
صدای عاج پوتینم
که در هم می کند خُردش
بلور ِ بکر ِ برف ِ راه ِ فردا را

باید گذشت این دم

بر آرزوی دیرین، باید گذشت این دم
پلک نگاه مشتاق، باید نهاد بر هم
 
عمری گذشت بی تو، از سوز دل لبالب
قرنی گذشت هر سال، ایام تلخ و پر غم
من دورم از زلیخا، در کار صبر و هجران
مه رویِ مصر و کنعان، بر من ببخش این کم
بی دل به کار کوچم، از وادی تعقل
چون سایه ای شبانگاه، رفتم ز کوی همدم
دود ِ دریغ برخاست خاکستر دلم را
چون باز دیدم هربار آن روی ماه ِ عالم