شعر سایه
گم شد کورسوی آمدنت
و آسمانم را ظلمتی شد تاریک
چون ایمان به سرنوشت
نور امیدت
سایه ای می بخشیدم که با من
در کوچه های بی عبور آرزوهایم
قدم می زد
بی تو
خورشید هم که باشم
بی سایه می مانم

گم شد کورسوی آمدنت
و آسمانم را ظلمتی شد تاریک
چون ایمان به سرنوشت
نور امیدت
سایه ای می بخشیدم که با من
در کوچه های بی عبور آرزوهایم
قدم می زد
بی تو
خورشید هم که باشم
بی سایه می مانم
ولوله ایست دل ویران
از آتش و خون!
نخوانده ای تاریخ را
ورنه می دانستی
قارچ عظیم روی ناکازاکی
