سیاست چرخ بار

به طور قطع اگر باربر های فرودگاه،آدمهای با نفوذی بودند
هیچگاه چمدان چرخ دار اختراع نمی شد

Der Rock

اینجا در خیابان نمی شود دامن کوتاه پوشید
در کوچه هم نمی شود
و حتی در بن بست
اما برای تو چرا…یک جا هست
باند فرودگاه، جلوی در هواپیمایت
به شرطی که پایین نیایی
همان بالا دم در
همانجایی که اولین و آخرین بار دیدمت
مو زرد آلمانی لوفت هانزا   
با آن لباس فرم زیبا
دستمال گردن زرد…جلیقه
و دامن
من آلمانی نمی دانم و گرنه اسم این نوشته را
به آلمانی می گذاشتم
دامن
 
من خیلی با جنبه ام
ولی تو هم خیلی زیبایی
و من آلمانی نمی دانم
وگر نه به تو می گفتم
?  Möchen sie heute abend mit mir ausgehen   
و تو کاش جواب میدادی
Danke, sehr gern و بعد لحظات شیرینی می گذشت
هی…اینجا کجا آبجو با فرانکفورتر دارند؟

بهروز در سرزمین آسیاب ها

به بهروز ذبیحیان

پاییز در راه است

شاخه های درخت همه لخت شده

و زمین پر است از برگ

افسانه ققنوس

بیست‌ویکمین ققنوس در آتش عمر سوخت…

… بیست‌ودومین تخم  طلایی رنگ پدیدار گشت از میان خاکسترهای زمانه

تولدم مبارک…

انتظار داشتم امروز خیلی اتفاق‌های جالب بیفته….ولی خیلی عادی بود….بهانه‌ای بود برای خیلی ها که استفاده نکردند…لابد چون نخواستند…مهم نیست…اصلا مهم نیست ، کیارش میگه گوشیت خوب تکست نمی گیره… در نتیجه شاید خیلیا به من پیام دادن و من نفهمیدم…به هر حال از اونایی که به فکرم بودن ممنون…

سیندرلا

 ای کاش لنگه کفشی داشتم که فقط اندازه تو می شد
آنگاه راحت تر پیدایت می کردم

ثروت سرد

تنها روی تختخواب بزرگی خوابیده بود و گوش می کرد:
صدای پای مرد غریبه ای که از خونه ی مجللی به سرعت بیرون می رفت…
یه استارت تو عمق سکوت شب، و بعد صدای یه ماشین که دور می شد.
به اطرافش نگاه کرد؛ یه خونه ی مجلل با کلی خرت و پرت لوکس و تختخواب بزرگی
که حسابی به هم ریخته…مطمئن شد؛ هنوز تو خونه ی آرزوهاش بود…
دوباره نگاه کرد…قاب عکسی که از خجالت برش گردونده بود… برش داشت و نگاه
کرد:
یه مرد و یه زن ، هردو کنار هم توی قاب…
مردی که همیشه در سفره، همیشه سرده…
و زنی که همیشه تو خونه ی مجللی تنهاست…
یاد روزی افتاد که فکر می کرد به همه چیز رسیده…به آرزوهاش.
و یاد چند دقیقه ی پیش افتاد، یاد اون مرد غریبه و گرمی بدنش…لبخند زد. لبخندی که
زود به بغض تلخی تبدیل شد…
و باز هم اون احساس گناه لعنتی که از قلبش آروم توی رگهاش جاری می شد…
همیشه از این حس بدش می اومد ، بعدش فقط زمزمه می کرد :
یه عذر خواهی به مرد توی قاب…
و یک نفرین به آرزوهای گذشته…
و اینقدر زمزمه می کرد تا خوابش ببره…و خواب می دید روزهایی رو که هنوز بانوی
این خونه ی مجلل نبود، زمانی که هنوز انتخاب نکرده بود،
روزهایی که خیلی مغرور بود…
 

متناسب


این است یک کمر متناسب برای یک دوشیزه

دوربینها

خوب ببین…یکیش اونجاست
یکی دیگه هم اونجا…آهان یکی هم اونجاست
خدا می دونه چند تا دیگه هم هست…
همشون یه سیم دارند…سیمهایی که همه با هم به یک اتاق می رسن
         یک اتاق پر از تلوزیون با آدمی که کلیدش رو داره
اون وظیفه داره…باید هر چیز مشکوک رو ببینه و گزارش بده
گزارش بده تا هواپیماها به سلامت سفر کنه و اتفاق بدی نیفته…
این خیلی خوبه
ولی من نمی دونستم…
نمی دونستم من هم مشکوکم و با دوربین مدار بسته دیده میشم
من فقط نگاهش می کردم…باهاش حرف می زدم
اما نمی دونستم که دارم امنیت پرواز ها رو به خطر می اندازم
    الان دیگه فهمیدم…
                 عشق آتشه…بمبه…قابل انفجاره
      امنیت همه چیز رو از جمله پرواز ها به خطر می اندازه
 

پس از سی سال

تو شکست من بودی …هزیمتی بزرگ
   و من خنده ای تمسخر آمیز و تجربه ای مضحک برای تو …
پس منم یادگار شیطنت های تو و تویی یادگار ناپختگی های من
  و تو خواستی که فراموش کنیم آنچه بر ما رفته…
خواستم تو را فراموش کنم ولی تو تاریخ من هستی
خواستم تو را دگر باره بنگرم ولی تو کتیبه ی نا کامی ام هستی
خواستم تو را بخوانم ولی تو گشاینده ی سکوتم هستی
   و خواستم دوباره دل در تو بندم ولی مرا دلی نبود که بندم یا نه. . .
  اکنون سی سال دیگر است
و تو برای فرزندی جوان مادری دلسوزی…
به یاد آر شیطنت های خود را و دوباره
لب به خنده گشا
که شاید مردی در سویی دیگر به یاد ناکامی های خود
چون تو لب به خنده گشوده است…