Struggle 4 Survival

That much you grow bigger,
A bigger mouth opens to swallow you
It’s a rule, isn’t it?
when in school, a taller guy
when in love, a fucking dude from nowhere! 
when at work, a jealous colleague with a fucking chief
and when in grave, myriad of small

سایه ی مالایی

و تابلوی زیبایی که بر دیوار کودکی ام بود

خود، میخ خود برکند و رفت

شاید دیوار کهنه و ضخیم اینجا لایقش نبود

حال… سایه ای کمرنگ مانده به جایش

سایه ای به اندازه ی قابش

و جای میخی که هنوز بر قلبم مانده

هر گاه به دیوار نگاه می کنم

سایه با ریشخندی می گوید:

« خاطرت هست قاب زیبایی که اینجا بود را !؟ »

تقدیم به کیا  برای تمام سالها، روزها و خاطرات،

با آرزوی کامیابی

¿No te Gusta Bailar Salsa?

When dancing,
Every breath comes a bucket… full of water,
poured on sorrow lit fire.
Every smile…
is a new torch in the dark depth of loneliness.

And every touch is a drop… when it rains in the desert.

Speaking words of wisdom

Many are on the view that the metal instruments get formed when in high temperature and under none stop strikes of hammers. So the main question is that: are people the same? do the accidents and life pressures make us stronger? or the disasters (high or low) are avoidable. I think the people who are trying to avoid the life experiences are dead wrong; on the other hand, i deeply believe that if we are able to predict harmful effects of something we may call experience later, we should snub it. But to brush up my speech, i would like to share my experience: Welcome uninvited problems with open arms. Enjoy every moment, every little thing and seize the day. Think to solve not to visualize the disasters!
 

ضیافت شب

ماه
طیلسان ابر را کنار انداخت
و در کوچه های تاریک خندید
سنگ فرشها آبی شدند و همهمه شان در فضا پیچید
باد اشاره کرد…
سمفونی برگ آغاز شد
جیرجیرک ها به وجد آمدند و درختان را تحسین گفتند
نسیم بر لبان خیس جوی بوسه زد
و هوا سرشار از خنکای عشق شد
ستاره ای دور به زهره با چشمک چیزی فهماند…
با او همرقص شد
و شب، که من میهمانش بودم
به من شراب کهنه خواب تعارف کرد
من مست شدم
من مست شدم و بی هوا لبان رویا را بوسیدم
آنگاه با هم به بستر رفتیم
و تا صبح عشق ورزیدم
آه…شگفتا…چه ضیافتیست شب

مگس ها و مورچگان

مردمی که از بالا مورچه می بینیشان
از پایین تو را مگس می بینند(اگرببینند!!!)
افسوس که توی نادان خود را بزرگ و بر بلندی میپنداری!
به بهروز ذبیحیان

B.C1350:Queen Nefertiti

The hell with the all technologies,…
I wish i were Amenhotep IV

سنگ احمق

و سالهاست که آنجایی
تنها، زیر نیزه آفتاب
مهیب و بزرگ چون ترس های انسان
و فکر می کنی سرورت هنوز در خفرع خفته !
ای سنگ احمق…
کاش می توانستی قدمی در موزه های آن سوی دلتا بزنی

بدون عنوان

تا تو به داد من رسی، من به خدا رسیده ام…

داستان اشک‌ها

تمام اشک هایی که برایت ریخته ام
الماس های تراش خورده ی احساس است
که با سخاوت خرج می شود
دریغا که ولخرجهایی چون من را
هیچگاه سودی نیست