پهپاد

خیلی درد می‌کند… ناگهان شروع می‌کند به سوختن. گفتند از سر معده است، اسید است. فرمودند کیفر است، عقوبت گناه است، از عشق است. از دردهاییست که ” مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورند و می‌تراشند”. فرهنگ است… درد مشترک ماست. جور و مظالم و جفاست…
حالیا مستید… نمی‌فهمید، نمی‌بینید… من هم نمی‌بینمش… دور است، بالاست. یقیین دارم که پهپاد است، با توپ لیزری که طول موجش در طیف مرئی نیست. مثل روح دنبال من همه جا هست، حیّ و حاضر. می‌شنود، می‌بوید، می‌بیند و … می‌زند و می‌سوزاند.

رصد

مثل کودکی که تازه تلسکوپی هدیه گرفته باشد
تماشا می کردی آسمان را
شمردی
تک تک ستاره هایی را که مثل قبل نبودند
با تردید… با ترس… تحقیر
چه رصد بی حاصلی بود

این ها ستاره اند… با چشم خالی ببین
این ها غول های سرخند و کوتوله های سفید کم سو
نقطه هایی بی معنی در صورت فلکی درد
صورتی تنها و دور… صدها سال نوری دورتر از باورهای شیرین

زمان… ستاره ها را دور می کند…محو می کند
و رویاهای زیبا را از دو سو تا مرز پارگی می کِشد
آسمانت آباد… صاف
و پر از شهاب های خوش یمن

غزل نوکترون

شب بود و گذارِ ابر و مهتابي خوش
دلداده و دلبران به آدابي خوش
تير آمد و زهره با سبو از پي وي
كُشتند عطش به جرعه از آبي خوش
نی بر لب بوف و کوکبان چرخ زنان
مه ذكر به لب بر سر محرابي خوش
زد باد و به پا باغ به چنگ آمد جوي
با ضربي و چرخشي و مضرابي خوش
بزم شب و هر کس به هوایی درگیر
با لعبت و حالتي و اسبابی خوش
اي شب همه جان بخشي و ما را افسوس
ما را چه گنه كه درنمي يابي خوش؟
دورم ز رخ یار و نبینم مگرش
در بستر و در میانه خوابی خوش  

گپی در لانه مور

چيزي نيست، فقط عرق سرد كرده بودي، رنگت پريده بود و صف را بهم زدي
من هم از زباله هاي نوچ و تونل هاي مرطوب بيزارم.
فكر كه نمي كني بال، باغ و اين حلقه هاي زرد خيال باشند؟ اينها واقعي اند نه؟ مي دانم جوابت چيست… به شاخك شكسته ات فشار نياور
راستي تو هم بعد از ديدن آفتاب وقتي تند تند پلك مي زني هشت ضلعي مي بيني؟

غرقه

كشتي بزرگي كه به اندازه ي يك شهر روشن بود با يك لحظه شك از هم پاشيد. به اندازه ای سریع غرق شد كه انگار تا كنون ماهيت كشتي، مفهومي انتزاعي بوده است و مسافرش تا پيش از اين فاجعه سوار بر يك وهم بزرگ اقيانوس را مي پيموده. مسافر حتي از خود مي پرسد كه شايد اين شب و اين اقيانوس وحشي نيز وهمي بزرگ تر از كشتي باشد و به عنوان جمع اين دو معادله، وجود خودش را هم به عنوان وهمي بزرگتر از دو وهم قبلي زير سوال مي برد.
در هر صورت احساس خفگي او را به ياد جمله ي مشهور دكارت مي اندازد و با اندكي تصرف فریاد مي زند: “دارم غرق مي شوم پس ظاهراً هستم!”… مسافر باز هم انديشيد: شايد چون من و اقيانوس هر دو از جنس وهم هستيم روي هم اثر مي كنيم، پس حتي اين احساس خفگي هم وهم است، انگار كه تمام محسوسات يك شبيه سازي كامپيوتري باشد… آيا اين شك به وهم بودن يا نبودن هم خود نوعي وهم است؟ یا در میان این تلاطم، تردید تنها حقیقت واقعی است؟
دو سال تمام ميان موج ها انديشيد و دست و پا زد اما اين شب طوفاني ظاهراً يك كليپ چند دقيقه اي است كه مدام پشت سر هم لوپ مي شود… از فرط خستگي و نااميدي جلوي بزرگترين ترسش زانو مي زند… وا مي دهد. در دلش اعتراف مي كند كه سال هاست بدون وجود پلان A در حال پياده سازي پلان B بوده است. به زير وهم اقيانوس مي خزد و ريه هايش از تسليم پر مي شود. در زير آب يك حرف ايكس بزرگ در هيبت يك كشتي مستغرق كه با سرعتي بسيار آهسته به قعر اقيانوس مي رود، به شكل با شكوهي خودنمايي مي كند؛ حتي تمام چراغ هايش روشنند… فکر می کند: اين پايان نقشه است يا آغاز برزخ؟

ما یا مرکب ژن ها

شايد حق با پريس (George R. Price) بود كه فكر مي كرد ما اسير ژن هايمانم هستيم. سفينه اي از پوست و گوشت و استخوان براي پياده سازي ميل سيري ناپذير ژن ها به بقا و انتقال. اين كشف، پريس را چنان دگرگون كرد كه از يك عالِم خردگرا به كاتوليكي متعصب تبديل شد و در نهايت در خرابه اي با قيچي رگ گردنش را زد. خيلي ها هم به او انتقاد دارند اما شايد واقعاً تمام هستي مائي كه خود را برترين مخلوق مي ناميم اسير شهوت ذراتي است كه براي بودن، ما را بازيچه خود كرده و به ورطه ي حيوانيت مي كشند. مائيم كه كشف مي كنيم فلان سمندر و فلان مار، در فرآيندي به نام تكامل مشترك (convolution) ابزارهاي دفاعي خود را ديوانه وار نسل به نسل ارتقا مي دهند تا سمي ترين سمندر و ضد سم ترين مار خلق شوند. غافليم كه خودمان چه هستيم، خودمان بين خودمان هم نقش همان سمندر را داريم و هم همان مار را. هزار و يك جنبه تعامل انسان با محيط به كنار، فقط اين را در نظر بگيريد كه از ترسِ ضربه خوردن، قواعد بينهايت پيچيده اي را براي دلدادگي ساختيم… اصلاً خودِ دلدادگي را ساختيم… ساختيمش براي اطمينان، براي امنيت، براي ژن ها… البته كه زيباست، اصلاً منظورم اين نيست كه چون اينها همه نوعي استراتژي بقا هستند بايد مذموم تلقي شوند، هرگز! اما صحبت سر پيچ و خم هاي بيشماريست كه براي فهميدن پيام واقعي همديگر نسبت به هم داريم… همه ظاهراً پذيرفتيم كه ابراز علاقه و رابطه اي كه با “دوستت دارم” آغاز شود كودكانه و مختص داستان هاست… اما آيا واقعاً اين همه بازي زيرپوستي، كنايه، محك زدن، حيله و… بازده بالاتري داشته؟ چرا همه ما در مقابل قلبمان سد بلندي داريم از شك كه در قفسي از استخوان محصور شده؟ چرا نبايد قلبمان را بگوييم؟ اين كجايش با سياست بي رحمانه ي ژن ها در تضاد است. باشد، قبول، من از همين الان خودم را در گونه هاي منقرض شده و بي آينده طبقه بندي كردم اما واقعاً اين همه سم براي چه؟ كدام مار؟ كدام سمندر؟ اگر باور داريد كه عاقليد، ببينيد، درنگ كنيد، بپرسيد اما سياست ورزي نكنيد… گور پدر ژن ها 

بازارچه

چهارهزار چرخدنده کوچک و بزرگ در جعبه ی درونم جای گرفته اند که چهل تای آنها از سر تا شکمم با صفحه های موازی، کم و بیش در یک صف با سرعت های متفاوت می چرخند. روی صفحه ی هر کدامشان در موقعیت های ناهمسان سوراخی هست که بعضی اوقات با بقیه ی سوراخ ها مثل یک کسوف درونی در یک خط هم راستا می شوند. آن زمان است که خط نوری یک راست از تمام سوراخ ها عبور می کند و چرخدنده ها را به هم می دوزد میان این همه جیر جیر و همهمه از دور صدایی می آمد. نمی دانم اما این “دور” شاید در زمانی دیگر و درجایی دیگر بود. یک بازارچه ی محلی با زمین گِلی … پر از بوی میوه، سبزی و ماهی. در گوشه ای چند نوازده که صمیمیت و ژوست بودنشان به همه می فهماند خانوده اند، قطعه ای را می نوازند…. لزگینکا شما را واردار می کند با ریتم قدم بردارید، اگر ایستاده اید پا بزنید و اگر بلدید دست معشوقتان را بگیرید و مثل قزاقهای غیور با ته ژستی از خشونت مردسالارانه برقصید… انگار نوک انگشتانشان با هر نت روی صاف ترین سنگ یک معبد با روغن مقدس پشتم را ماساژ می دهد. حس می کنم برایم ماهیت هیچ چیز مهم نیست… از هر محرک بیرونی فقط عصاره ای شیرین می فهمم و مدام، با یک هم افزایی عجیب در خونم اکسیر سرخوشی تزریق می شود… با لبخندی که بی اختیار گوشه ی لبهایم را قلقلک می دهد لَخت و بی حسم. کفش ها و پاچه های شلوار گِلی، بوی کود حیوانی، عربده ی فروشنده ها به زبانی که نمی فهمم، ازدحام… هیچ چیز مانع هیچ چیز نیست.  مردم، بچه ها و گربه ها مثل خندهای دست و پا دارند. قطعه تمام شد و با اینکه دستهایم مثلا بادکنک های پر از آب است دوست دارم جانانه برایشان دست بزنم. یقین دارم به نوع مؤثری از کف دست هایم تشکر مثل پولک روی سرشان می ریزد.  باران گرفت. بازارچه مثل آبرنگ شره کرد و روی قاب ذهنم چکه چکه گنگ شد. خط نور بریده شد و باز بوی فلز و روغن از درونم ته گلویم را زد. ظرف خالی آن لحظه هنوز لبه ذهن مانده و زبانم به یاد آن همه شکوه، ته مانده اش را از میان دندان ها مزه می کند. فکر می کنم که آیا نگاه های اطراف هنوز هم آن عصاره ی شیرین را دارد یا به تلخی تحلیل هایم آلوده شده… نمی دانم، فعلاً هم نمی خواهم بدانم. فکر می کنم کاش روزی این موتور در حالت کسوف بایستد.
https://www.youtube.com/watch?v=3-qHtwOhRSM

کوئین اِیپریکات کبیر

برای من، موهبت فراموشی سریع کابوس‌ها و رویاهای درهم و برهم شب قبل در حقیقت بیشتر مصداق بارز شکنجه است. صبح‌ها کلی با خودم کلنجار می‌روم که دیشبش چه خوابی دیده‌ام؛ تازگی‌ها مثل رد بنزینی که در هوای باز روی زمین ریخته به چشم به هم‌زدنی از ذهنم محو می‌شوند. نا سلامتی کلی ایده از این مهملات می‌گرفتم… مثل باغبان‌هایی که از خاک و کود حیوانی در نهایت زردآلوهای آبدار هسته جدا برداشت می‌کنند. هاهاها، زردآلو … آره… به حرف دیگران که باشد قضاوت‌های من همیشه آمیزه‌ای از عواطف و عدم توجه به جوانب امر هستند. مثلاً قضاوتم درباره‌ی اینکه زردآلو ملکه‌ی تمام میوه‌هاست… خب رنگ زردش را خیلی دوست دارم، مثل بقیه‌ی چیزهایی که به خاطر زرد بودن دوستشان دارم: موز، زنبور، بیل مکانیکی و تیم فوتبال دورتموند. می‌گویند چرا زردآلو؟ چرا ملکه؟ تازه حکومت به انار با آن همه یاقوت و آن تاج روی ‌بیشتر می‌آید. دیگر بیخیال خواب دیشبم شدم، در آینه دیدم که موریانه‌ای در یک آن، از سوراخ بینی‌ام درون گوشم خزید. البته با توجه به ماهیت غیرچوبی‌ام ظاهراً نباید جای نگرانی باشد. اما نکند این کلونی حشراتِ اجتماعی در بدن من از پس ماندهای گوارشی خود اسیدی خورنده تولید کند که اعضای بدن من را در خود حل و نابود کند؟ این ظن خیلی بی‌دلیل هم نیست؛ چند دقیقه‌ای است همه چیز خیلی عجیب به نظر می‌رسد؛ مثلاً صورت من در آینه فقط یک صورت است، خمیر ریش فقط یک تیوب خمیر ریش است و صبح زود فقط صبح زود است. انگار غده‌ای که در بدنم هورمون تمایز صفات را ترشح می‌کرده از بین رفته. خب این احتمالاً یک فاجعه است چون بدون نسبت دادن صفات به پدیده‌ها قضاوت تقریباً امری غیرممکن است. بدون قضاوت نمی توان پروژه‌ها را امکان‌سنجی کرد، نمی‌شود فوج آدم‌های قالتاق را شناخت و بدتر از همه نمی‌شود کسی را دوست داشت… آیا واقعاً ماهیت وجودی عشق وابسته به تبلور صفات خاصی در معشوق و قضاوت است؟ یا علت صفاتی که در او متبلور می‌بینیم وجود عشق است؟ این هم یک مرغ و تخم مرغ دیگر… خب این یکی را مطمئن نیستم. هیچ وقت یادم نمی‌آید روز و ساعت و دلیل عاشق کسی ‌شدنم را به یاد داشته باشم. دقیقاً مثل همین موریانه‌هایی که از درون ذره ذره چوب را می‌جوند و یک روز می‌بینی که ظاهراً بی‌دلیل(!) تیر چوبی سقف روی سرت آوار می‌شود. نخیر، مثل اینکه من هیچ‌وقت به تبلور صفات در سوژه توجهی نداشته‌ام… وگرنه که به زردآلو، ملکه‌ی میوه‌ها نمی‌گفتم… شاید هم این فرآیند به قدری اتوماتیک شده که مثل تنفس آن را ناخودآگاه انجام می‌دهم. ولی واقعاً زردآلو چه ایرادی دارد که این تاج‌گذاری برای همه اینقدر عجیب است؟ به هر حال فعلاً که به نظرم هیچ چیزی هیچ صفتی ندارد… شاید این قسمت بدنم از اول هم درست کار نمی‌کرده، راستش تمام لحظاتی که به عنوان خاطره‌ی خوش در ذهنم ثبت شده مربوط به همین زمان کار نکردن‌های این غده است. با این تعریف پس قاعدتاً این غده خودش به تنهایی یک بیماری بوده و از بین رفتنش باید شفا محسوب شود. موریانه‌ از گوشم بیرون خزید و از سوراخ فاضلاب فرار کرد… به نظر می‌رسد که بر خلاف صفت اجتماعی زیستن موریانه‌ها، اصلاً کلونی‌ای درکار نبوده، این فقط یک ملکه‌ی تنها است، ملکه‌ای در تبعید که به جای چوب یک غده‌ی چرکین را خورده!

رسوائی

کار کار نور و باد و موج نیست
دستی کاش بیاید
روغن این رسوائی از چراغ کمسوی چشمانم بگیرد و
آرام و نرم … روی تمام بلندیها و پستیهای صورتت بکشد
 
دستی کاش باشد
که نلرزد خود
تا تمام لرزشهای ماهیچه های ظریف صورتت را بفهمد
نگذارد استادانه بدزدی
نشت حس را از شاخه شاخه گلهای گونه ات
دستی که بگیرد شیره ی جان مرا
و در یک پیک شادی تو بریزد


نت سفید

تمام راه تا دم ماشین شکنجه بود، چشمانش مثل دومیخ درشت من را به استخوانهایم صليب كرده… امشب بهترين فرصت بود، شاید اگر اون حرف را نمی زدم، اگر سنگین تر می نشستم یک گوشه، اگر کمی طبیعی تر می بودم… 
فااااااااک، آخر همه چي درست به نظر مي اومد… مگر چه اشتباهي از من سر زد؟ اصلاً این چیزها هیچ وقت فرموله نمی شوند! کاش نیامده بودم… بابا چه خوشی گذشت؟
انگار دم و بازدم تنها صدای قابل شنیدن دنیاست. مغز و ریه هایم با هم پر و خالی می شوند… باد و نفس عمیق حالم را بهتر می کند. فکر کردم کاش مُردنم هم بين دو نفس عميق باشد… مثل وقتیه كه نیمه شب در جاده ی خالی از دنده چهار به پنج می رویم… صداي ضبط را كم كردم. بماند كه آخر هم نفهميدم سیستم ضبط درسته يا پخش. محو ضرب آهنگ رد شدن هوا از فضاهاي خالي بين پايه هاي گاردريل شده ام…  شووو… شووو… شووو… ببین، از اول پل ده پانزده رقصنده به صف ایسادند… لباسهای رنگ پرچمشان را باد می خوهاد از تنشان بکند. خیابان مثل دفتر نت شده… بین خطهاي خیابان، ميزان به ميزان مثل يك نت سفيد  جلو می روم… مثل بوق آزاد تلفن… کاش لااقل جلوی آن همه آدم این قدر ضایع نمی شدم… هه… از روی بی پارتنری با سعید رقصیدم… هاهاها… پس چرا دیگه به (…)م هم نیست؟ خيلي خورده ام؟ شاید… ولی خیلی هم گیج نیستم… به هر حال دست كم مي توانم ساعت روي داشبورد را بخوانم، نوشته هاي انگليسي تابلوها را بخوانم… و…آهنگ را با وجود صداي خيلي كمش بشنوم، حتي مي فهمم چه مي خواند… من خوبم، براي اثبات موضوع چند کلمه ای را با فرهاد مي خوانم: ” گررررته ي روشني مرده ی برفي، همه كارش آشوب …”. می دونم که اين نوع استدلال آوردن هم از علايم داستان است…  نخواست حتي با هم يك نخ سيگار بكشيم… هـــِــــی… دو نخ سيگار را با هم گوشه لبم روشن مي كنم… با کی لج می کنی؟…دودش غليظ و زننده است… چند تن خواب آلود، چند تن ناهموار، همهم هاهیها، همهم هاهیهاااااا …”
ایول، رقصنده های وسط خیابان در دستاشان مشعلهای روشن دارند… یک، دو، سه … مال این رنگ رنگیه… سبز، زرد، سرخ… حس مي كنم مفهوم این رنگبندی خيلي مهم باشد… موسيقي به اوج رسيد… مثل وقتي كه درامر گروه های راک با چوبهایشان روی تمام طبلها مي كوبند… رقصنده ها با دنباله های نور کشدار زیبا از کنارم رد مي شوند، از بین  راه، از بین هم، از بین من. انگار نمایششان تمام شد… هيچ وقت خيال نمي كردم اينقدر سریع و ساده باشد… فکر می کنم باید بروم… فرهاد روی یکی از گاردریل ها نشسته و مي خواند… تا حالا این ترانه را نشنیدم ، ولی بلدم… فرهاد می خندد… انگار من را بشناسد… اینجا همه چی جواب است… سفید است… روشن، مثل برف…