دشت بهشت
/0 Comments/in Poems/by arvinfldویونای ونک
/0 Comments/in Poems/by arvinfldمن و آن یک نفرها
/0 Comments/in Scripts/by arvinfldبدون هیچ ارتباط منطقیای، ظاهراً بعد از وقوع 8 بَد-سکتور و حادثهی فرمت شدن 400 گیگابایت فیلمهای دیده نشدهی روی هارد اکسترنالم، قسمتی از حافظهی مغزم هم همراه فایلها فرمت شده. اصولاً از آن زمان اختلالات عجیبی در نحوهی تجسم اشکال برایم رخ داده که چندان هم ناخوشایند نیست. بماند که علیرغم احساس افسوس شدید از نابود شدن اطلاعات هارد، حس مطبوعی از برداشته شدن بار ثقیل دیدن این همه فیلم در تعطیلات عید از روی دوشم دارم. البته قبول دارم که این مصداق بارز پاک کردن صورت مسئله و مایهی ننگ هر انسانی در جمع دوستداران هنر هفتم است.
به هر حال زنجیرهی اختلالات تجسمی به جایی رسید که در اتوبان همت حوالی خروجی چمران، ابری در آسمان درست شکل شادروان “فردی مرکوری” در حالیکه آنتن برج میلاد را به جای پایه میکروفون در دستش گرفته بود برایم خود نمایی کرد. نمیدانم خلق چنین شاهکاری در بوم آسمان را چگونه توجیه کنم اما لامصب هنرمند ابرساز یا شاید ابّار- بر وزن جبّار- دستِ “فردی مرکوری” را هم طوری در حال اشارهی قائم به بالا از آب درآورده بود که جلوی هرگونه شائبهی احتمالی شباهت ابر با علیرضا افتخاری را بگیرد. صحنه به نحوی باشکوه بود که حتی ریتم ویژ ویژ رد شدن ماشینهای آن ور اتوبان هم شبیه ریتم آهنگ “وان ویژین” به گوش میآمد. اینقدر این صحنه رئالیستیک تصویر شده بود که مطمئن بودم محو شدن تدریجی و در همریختن ترکیب ابر هم بر اثر ویروس ایدز است… در همین اثنا دو ماشین از جناحین از جریان سیال مغز من و فاصله ایجاد شده با ماشین جلویی سوءاستفاده کرده و قصدِ کردن در آن لا را داشتند… اصولاً همیشه همینطور است؛ در لحظههایی که همه چیز به اصطلاح حماسی و اِپیک میشود یکی پیدا میشود که میخواهد لای قضیه بگذارد. از هول شنیدن عنقریب صدای مچاله شدن حلبی و رد و بدل شدن بیمهنامه حواسم از ابرهای “کوئین طوری” پرت و به یک سمند سفید که به صورت دریفت داشت خودش را آن لا میکرد جلب شد… اِ اِ اِ پفیوز بی شرف خااااارکسده رو ببین، مردشور اون شکل سپر و اون سلیقهی تخمیتو ببرن…
بعد از دفع این حملهی ناگهانی هر چه سعی کردم نتوانستم شکل ابر را دوباره مثل سابق ببینم… دیگر ابرها را بیخیال شدم… این سمند سفید من را یاد خاطرات تلخی انداخت، البته نه به خاطر سمند یا سفید بودنش… اینکه همیشه تا همه چیز خوب است سر کلهی یک نفر پیدا میشود که برینند به همه چیز. واقعاً این یک نفرها از کجا میآیند؟ یکنفرستان؟ آن هم در قالبهای متنوع: دوستپسر سابقم، همکار جدیدم، داداش دوستپسر دوستم، کوفتم، دردم… آقا اصلاً من خیلی حسودم… باشه قبول ولی باز دلیل نمیشود یک نفر از سقف کاذب دربیاید و بریند به همه چیز. البته با متدولوژی علمی که به قضیه نگاه میکنم عوامل دخول آن یک نفر احتمالاً در خودم پیدا خواهد شد… یاد وبلاگی افتادم که نویسندهی راستافکارش با غروری عجیب توصیههایی برای موفقیت پسران در دِیت می نوشت: “دخترها حسگرهای بسیار حساسی دارند که تمام حرکات شمار را به دقت آنالیز میکند… مثلاً در پاسخ به سؤال شغلتون چیه؟ اگر شروع کنید به گفتن اِل و بِل، اون وقت چه و چه میشود” … وبلاگ بانمکی بود. اصولاً وبلاگداری و وبلاگخوانی خیلی خوب بود… این فیسبوک (یا شاید خود زوکربرگ) هم یکی از همان یک نفرهاست که بلاگاسپات را تقریباً تخته کرد، من که هنوز در وبلاگ بیمخاطب بلاگاسپاتم پست میگذارم، مثل “راسل کرو” در فیلم “ذهن زیبا” و پست کردن گزارش کشف رمز پیامهای سرّی شوروی به صندوق آن خانه متروک … یعنی من هم شیزوفرنی دارم؟ غیر از خودم شخصیت خیالی دیگری که نمیبینم اما اصولاً خردادیها دو نفرند درون خودشان… این که جزو علائم شیزوفرنی نیست؟ هست؟ اصلاً گور بابای این یک نفرها… رفتار فرافکنانه در این خصوص که با خودناباوری شدید و خودکمبینی مزمن (خودعنبینی) ارتباط نزدیکی دارد شبیهسازی رخداد بدترین سناریو و باور آن است. مثلاً فرض میکنم: فلان کسی که خییییییییلی خوب است و انگار با نگاهش ذهن مرا میخواند و همه چیزش آن چیزیست که باید؛ رفت… اصلاً چه شوهری هم کرد که بیا و ببین عووووف… خلق این سناریو، شاید زهر شوک آن رخداد اصلی را کمی بگیرد… اما آدم را از انجام هر اقدام مثبت و باانگیزهای منصرف میکند… بعد با خودم فکر میکنم: آخه چه کاریست اصلاً، هنوز که چیزی نشده! هنوز سینگل است، حالا هرچقدر هم طرف دور از تصوّر… اصلاً یقین دارم همین باورِ به پیدا شدن یک نفر، آن یک نفر را به سمت موضوع میکشاند، مثل بوی خون برای کوسههای سفید بزرگ… نزدیک یادگار رسیدم…این یکی ابر بینهایت شبیه همان کوسه است… ببین حتی بالهی روی پشتش هم دقیقاً همانجائیست که باید باشد… کوسه به من نگاه عاقل اندر سفیهی میکند… هرچند که چشمان یکسره تیرهاش بی حالت مینماید. واقعاً حق کسی که در آسمان بالای اتوبان کوسه میبیند همین مواجه با یک نفرها نیست؟… خروجی را رد کردم… کوسه میخندد، اینقدر شدید که ماهیتش میان باد محو میشود. من مجبورم دوباره کلی راه را برگردم، انگار یک نفر حواسم را پرت کرد… همان یک نفر!
Archives
- April 2026
- November 2025
- October 2025
- July 2025
- June 2025
- November 2023
- August 2023
- May 2023
- January 2023
- August 2022
- July 2022
- April 2022
- March 2022
- January 2022
- December 2021
- October 2021
- October 2019
- April 2019
- March 2019
- July 2018
- July 2017
- May 2017
- February 2017
- November 2016
- October 2016
- September 2016
- August 2016
- June 2016
- March 2016
- December 2015
- October 2015
- September 2015
- August 2015
- July 2015
- June 2015
- May 2015
- April 2015
- March 2015
- December 2014
- October 2014
- September 2014
- August 2014
- June 2014
- May 2014
- April 2014
- February 2014
- October 2013
- August 2013
- July 2013
- June 2013
- May 2013
- April 2013
- February 2013
- January 2013
- December 2012
- November 2012
- September 2012
- August 2012
- July 2012
- June 2012
- May 2012
- April 2012
- March 2012
- February 2012
- January 2012
- December 2011
- November 2011
- September 2011
- August 2011
- July 2011
- June 2011
- May 2011
- April 2011
- March 2011
- February 2011
- January 2011
- December 2010
- November 2010
- October 2010
- September 2010
- August 2010
- July 2010
- June 2010
- May 2010
- April 2010
- March 2010
- December 2009
- November 2009
- October 2009
- August 2009
- July 2009
- May 2009
- January 2009
- December 2008
- October 2008
- August 2008
- July 2008
- June 2008
- February 2008
- December 2007
- September 2007
- August 2007
- June 2007
- May 2007
- April 2007
- March 2007
- February 2007
- January 2007
- December 2006
- November 2006
- October 2006
- September 2006
- August 2006
- July 2006
- June 2006
- May 2006
- April 2006
- February 2006
- January 2006
- December 2005
- October 2005
- September 2005
Categories
Categories
Archive
- April 2026
- November 2025
- October 2025
- July 2025
- June 2025
- November 2023
- August 2023
- May 2023
- January 2023
- August 2022
- July 2022
- April 2022
- March 2022
- January 2022
- December 2021
- October 2021
- October 2019
- April 2019
- March 2019
- July 2018
- July 2017
- May 2017
- February 2017
- November 2016
- October 2016
- September 2016
- August 2016
- June 2016
- March 2016
- December 2015
- October 2015
- September 2015
- August 2015
- July 2015
- June 2015
- May 2015
- April 2015
- March 2015
- December 2014
- October 2014
- September 2014
- August 2014
- June 2014
- May 2014
- April 2014
- February 2014
- October 2013
- August 2013
- July 2013
- June 2013
- May 2013
- April 2013
- February 2013
- January 2013
- December 2012
- November 2012
- September 2012
- August 2012
- July 2012
- June 2012
- May 2012
- April 2012
- March 2012
- February 2012
- January 2012
- December 2011
- November 2011
- September 2011
- August 2011
- July 2011
- June 2011
- May 2011
- April 2011
- March 2011
- February 2011
- January 2011
- December 2010
- November 2010
- October 2010
- September 2010
- August 2010
- July 2010
- June 2010
- May 2010
- April 2010
- March 2010
- December 2009
- November 2009
- October 2009
- August 2009
- July 2009
- May 2009
- January 2009
- December 2008
- October 2008
- August 2008
- July 2008
- June 2008
- February 2008
- December 2007
- September 2007
- August 2007
- June 2007
- May 2007
- April 2007
- March 2007
- February 2007
- January 2007
- December 2006
- November 2006
- October 2006
- September 2006
- August 2006
- July 2006
- June 2006
- May 2006
- April 2006
- February 2006
- January 2006
- December 2005
- October 2005
- September 2005


