شعر بوته

من یه بوته تو یه کوچه
تو صنوبر تو یه باغی
کوچه من تار و بن بست
باغ تو سبز ِ و باقی
من به انتظار خورشید
دستی که آب برسونه
تو کنارت رود سرکش
آفتابت غم می سوزونه
کی بهت گفت که من اینجام
کی بهت گفت یه پرنده؟
یا یه پروانه ی عاشق
که می خوند از گل و خنده؟
به نسیمی که دم عصر
می یاد از مغرب جاده
من میگم حرفمو امروز
که به گوشت بگه ساده
من نمی رسم به قدت
حتی صد سال اگه باشم
مثل تو پام تو زمینه
نمی تونم جابه جاشم
زلف تو تو دست باده
تو کنار کوه و دشتی
خونه ی من لب جدول
پیش دیوارای خشتی
من همین جا دارم عادت
پیش پیچکهای خودرو
تو بمون با بید و افرا
پیش سرو و یاس خوشرو 

سد

سخته دیوار غرورم
مثه سده، سفت و محکم
چه بلنده، ولی پشتش
پر شده دریای اشکم

ابر حسرت که می بارید
هر دفعه رو قلب خسته ام
جمع می شد تو بند این دل
حرف قلبمو نگفتم

آخرش برای اشکام
پیدا می شه راه رفتن
می شکنن مانع سنگو
می ترکه بغض خواستن

خالی می شه روزی این دل
جاری می شه روی گونه
توی چاه گونه ی من
اما آبی نمی مونه

صورتم می شه کویری
که پر از ماهی مرده اس
سیب آدمم می لرزه
آخرین ماهی زنده اس

بازم اون ابرا می بارن
روی شوره زار خشکم
این دفعه اما می ذارم
که بشورن درد و ماتم

آیینه

آیینه عیب نداره یک دفعه هم دروغ بگو
صورت خسته رو با خسته نکن تو روبرو
 
اینقدر نشون نده دیوار روبرویی رو
خودمم خوب می بینم پشت سرم سیاهی رو
 
اینکه من مرده دلم رو خودمم خوب می دونم
نمی خوام قصه ی تکراری رو تو قاب بخونم
 
مثل یک پنجره باش رو به افق های سفید
که تهش دراومده نیمه ی خورشید امید
 
بذار از تو رد بشم بیام به شهر نقره فام
جایی که هرچیزی برعکسه و وارونه مدام
 
آیینه عیب نداره یک دفعه هم دروغ بگو
صورت گریه رو با خنده بکن تو روبرو