Struggle 4 Survival

That much you grow bigger,
A bigger mouth opens to swallow you
It’s a rule, isn’t it?
when in school, a taller guy
when in love, a fucking dude from nowhere! 
when at work, a jealous colleague with a fucking chief
and when in grave, myriad of small

¿No te Gusta Bailar Salsa?

When dancing,
Every breath comes a bucket… full of water,
poured on sorrow lit fire.
Every smile…
is a new torch in the dark depth of loneliness.

And every touch is a drop… when it rains in the desert.

Hot n Cold

You,
change your mind… like a girl
changes clothes

ترانه معروفی راجع بهش وجود داره که کیت پری خونده

این کار رو با کمک ماوس در نرم افزار Paint تحت تاثیر حال و هوای این ترانه کشیدم

برای دانلود آهنگ فوق اینجا کلیک کنید!

A New Lovely Painting of Mine

در مایه های رقابلت

داستان اشک‌ها

تمام اشک هایی که برایت ریخته ام
الماس های تراش خورده ی احساس است
که با سخاوت خرج می شود
دریغا که ولخرجهایی چون من را
هیچگاه سودی نیست

میدان سرخ

خانه ی دل من اتحاد جماهیر دلشکستگان است.
امروز 

 روی دیوار های میدان سرخ
با خون دیدگان نوشتم

я люблю тебя
“Самин”

شاید پرده ی آهنین غم سرخ من نیز
روزی دریده گردد

Der Rock

اینجا در خیابان نمی شود دامن کوتاه پوشید
در کوچه هم نمی شود
و حتی در بن بست
اما برای تو چرا…یک جا هست
باند فرودگاه، جلوی در هواپیمایت
به شرطی که پایین نیایی
همان بالا دم در
همانجایی که اولین و آخرین بار دیدمت
مو زرد آلمانی لوفت هانزا   
با آن لباس فرم زیبا
دستمال گردن زرد…جلیقه
و دامن
من آلمانی نمی دانم و گرنه اسم این نوشته را
به آلمانی می گذاشتم
دامن
 
من خیلی با جنبه ام
ولی تو هم خیلی زیبایی
و من آلمانی نمی دانم
وگر نه به تو می گفتم
?  Möchen sie heute abend mit mir ausgehen   
و تو کاش جواب میدادی
Danke, sehr gern و بعد لحظات شیرینی می گذشت
هی…اینجا کجا آبجو با فرانکفورتر دارند؟

تابلو


داشت توی خیابون بی هدف قدم می زد. به خیال خودش خیلی خوش تیپ کرده بود، مخصوصاً با اون عینک دودی دور سفید و کفشای ساق داری که تازه خریده بود.
چشمش به تابلوی تیلیغاتی بزرگ کنار میدون افتاد:
۱۰ آذر روز جهانی مبارزه با  ایدز و چند تا شعار دیگه 
کنجکاو شد که امروز چندم ماهه … نگاهی به صفحه ی گوشیش انداخت و از حسن تصادف خنده اش گرفت … دهم آذر بود … دهم آذر روز جهانی مبارزه با  ایدز … دخترک خنده ی تمسخر آمیزی کرد ، می دونست که همیشه حسابی مواظبه و کارشو خوب بلده … با خودش گفت‌ : ”شغلم ایجاب میکنه که خیلی مواظب باشم و احتیاط کنم …” و از تصور کلمه ی شغل دوباره خنده اش گرفت …
توی همین فکر ها بود که صدای بوق بلندی شنید ، هنوز کامل روش رو به طرف صدا بر نگردونده بود که احساس کرد یه چیزی محکم خورد به پهلوش خیلی محکم ، طوری که چندین متر جلو تر روی زمین پرت شد . دیگه چیزی جز سوت ممتدی که توی گوشش بود نمی شنید ولی هنوز می دید … چشمش دوباره به همون بیلبورد افتاد:
۱۰ آذر روز جهانی مبارزه با  ایدز و چند تا شعار دیگه 
کم کم چشماش سیاهی رفت … هیچی ندید … به این فکر کرد که اون طوری هم که می گفت خیلی مواظب نبوده و بعدش دیگه فکر هم نمی کرد …
 مثل یه تیکه گوشت بیجون افتاده بود روی آسفالت چهار راه و اطرافش پر از آدم بود …این رو داشت از اون بالا می دید