جهان کودک

 
 
در چهار راه جهان کودک
سوار بر غروری آهنین
ایستادی
پشت چراغ سرخ نگاهم
صد شاخه مریم شوق رختم
به لبخندی می فروشم
شیشه ها تا لبه یأس بالا رفتو من
حقیقت وجودی خرد را در آن دیدم
چراغ سبز است
فقط من  و مریم ها

انگشتهای باران

ابریست بر سر من
چون زلف تو کُلاله
خاک سیاه دل را
آمیخت عطر ژاله
 
زد چوب باد وحشی
بر طبل آذرخشین
این ضرب نا هماهنگ
آن نور پر شراره
 
آمد نوای رگبار
با کوردهای دشوار
انگشتهای باران
بسته است روی باره
 
در جوی ذهن بیمار
یاد است و خاطر انبار
این حجم ناخوشایند
سد کرده راه ناله
 
سیلاب غم روان است
بر معبر گل آلود
افسوس و حسرت دل
طغیان بی کناره
 
مستم ز جام غصه
باران بشوی چشمم
این دیدگان پر خون
چون باده در پیاله
 
بی آفتاب رویت
رنگین کمان امید
نا محتمل خیالیست
در وهم فکر واله

پرواز۷۹۰۸

تیر آن سال
هنوز در میان قلبم مانده
و من چه بیهوده
با مقیاس مضحک تقویم ها
بر التیام می کوشم
من در فرودگاه دلم
با دسته گل زنبق یاد
با آغوشی پر از دلتنگی
هنوز گوشم به بلندگوهاست
که نشستن آن پرواز را بشنوم
می دانم روزی آن پرواز برخواهد گشت
می دانم
به یاد زنده یاد  حمید جوان
یادش گرامی. روحش شاد

در جاده های مه آلود

نشسته روی موج سرد شیشه
نم مطبوع راه خانه ی تو
پرم از اشتیاق نرم آغوش
میان دست گرم و شانه ی تو

شعر سایه

گم شد کورسوی آمدنت

و آسمانم را ظلمتی شد تاریک

چون ایمان به سرنوشت

نور امیدت

سایه ای می بخشیدم که با من

در کوچه های بی عبور آرزوهایم

قدم می زد

بی تو

خورشید هم  که باشم

بی سایه می مانم

صبر

شلوغ ترین ساعت روز
در جدی ترین خیابان شهر
کودکی عطسه کرد
صبر آمده است آیا؟

قفل

همه جزئش منم، کْلش نمی یابم
سراسر فنم و شغلش نمی یابم
چه شد من را که اینگونه پی منزل
کلیدی دارم و قفلش نمی یابم؟

شعر بوته

من یه بوته تو یه کوچه
تو صنوبر تو یه باغی
کوچه من تار و بن بست
باغ تو سبز ِ و باقی
من به انتظار خورشید
دستی که آب برسونه
تو کنارت رود سرکش
آفتابت غم می سوزونه
کی بهت گفت که من اینجام
کی بهت گفت یه پرنده؟
یا یه پروانه ی عاشق
که می خوند از گل و خنده؟
به نسیمی که دم عصر
می یاد از مغرب جاده
من میگم حرفمو امروز
که به گوشت بگه ساده
من نمی رسم به قدت
حتی صد سال اگه باشم
مثل تو پام تو زمینه
نمی تونم جابه جاشم
زلف تو تو دست باده
تو کنار کوه و دشتی
خونه ی من لب جدول
پیش دیوارای خشتی
من همین جا دارم عادت
پیش پیچکهای خودرو
تو بمون با بید و افرا
پیش سرو و یاس خوشرو 

دریا بود دریا

سالیانیست دورم از دریا

که بی رحم و کف به کام بود

چه حقیر بود زورق نگاهم

در دهانه گرداب چشمانش


خدا بر من ببخشد که هنوز
صدای مرغان ماهیخوار هم

مرا دریا زده می کند


کج خاطری دل را
کاش چون نام عاشقان نوشته بر ماسه
اشاره ی موجی پاک می کرد

ناز

ناز، از چشمت به روی ماسه دریا چکید

ساحل دریا شکر

امواج دریا شد عسل

صخره های سنگی شرم حضور
غوطه ور

چون تکه های چسبناک موم نرم 


گرده های اشتیاق و خواهش من

پخش می شد در هوای چشم خیس و  شرجی ات

آسمان یکسر همه زنبورکان شاد و مست

پرگرفتند از میان کندوی پر شهد و گرم سینه ات


من پر از نیشم، پر از تب

در رگم نوش گوار

خلسه ای دارم به پنهای تمام روزگار

جای سرخ بوسه هایت مانده بر گلزار تن


پولک خورشید

حل شد، در ته جام افق

آب شیرین شد مثال خواب قندآگین من

من کنارت تا ابد خواهم که خفت

تا ابد از ناز بی پایان تو
قصه و افسانه ها خواهم که گفت