جهان کودک
در چهار راه جهان کودک
سوار بر غروری آهنین
ایستادی
پشت چراغ سرخ نگاهم
صد شاخه مریم شوق رختم
به لبخندی می فروشم
شیشه ها تا لبه یأس بالا رفتو من
حقیقت وجودی خرد را در آن دیدم
چراغ سبز است
فقط من و مریم ها

گم شد کورسوی آمدنت
و آسمانم را ظلمتی شد تاریک
چون ایمان به سرنوشت
نور امیدت
سایه ای می بخشیدم که با من
در کوچه های بی عبور آرزوهایم
قدم می زد
بی تو
خورشید هم که باشم
بی سایه می مانم
