نگین های زنگباری

بس که امواج و اطلاعات مخرب به گوش و چشمم ميرسد، بچگانه دلخوش ميكنم به خريدن يك گلدان جدید كه مراقبتش كنم و وي، خاموش و بي صدا به من نورهاي سبز زیبا بپاشد. کمترین زحمت را دارند این “نگینهای زنگباری”؛ مثل همه چیز که کمزحمتترینش، مطلوبترین است.
شايد دلخوش كنم به خريدن نسخهی جديدی از بازی “پِس”؛ كه به حریفم بارها و بارها گل بزنم در رقابتی که انگار واقعی، جدید و مهمترین رویداد هفته است… هفته هشتم از فصل چندم لیگ قهرمانان اروپا!… تا بايرن مونیخ را با نوک انگشتانم ظرف 20 دقیقهی طلایی از روی تختِ اتاق براي هزارمين بار قهرمان اروپا كنم: کمزحمتترین پیروزی!
پوچ… مثل تمام بازيهايي كه روزي اشتياقشان تمام شد و تمام گلدانهايي كه در بين روزمرگي خشكيد. مثل تمام اسباببازیهایی که حتی نمیدانم به کجا  انداختمشان و مثل تمام کارتونهای تلویزیون که آن روزها درس خواندنم را عقب انداختند.
از سر مي نويسم.
مثل تمام انشاهايي كه در كودكي سرشار از اميد بود و پایانی خوش داشت. شنيدهام كه زنگ انشا – كه هيچ وقت خيلي هم جدي نبود- حالا بدتر از زمان دانشآموزی ما مغفول مانده. مينويسم از شمع كه ناگاه اشكش روي پوست باريك و پرده مانند بين شصت و سبابهام ريخت. آنقدر ناگهاني بود كه احساس سرما كردم. به صرافت كه افتادم و خشك شدنش را روي دستم ديدم تازه سوختم. مثل حسم به همه چيز؛ به نگاه مادر كه به طرز مضحكي همه چيز را خوب ميبيند… به باغچهی خانه كه روزگاري شكوهي داشت و حالا پس از بازسازی بنا تنها دو سروناز نحیفش باقی مانده. مینویسم به دوستاني كه گاهي اوقات حوصله ندارند و نمیدانم اصلاً برای چه منتظر من هستند… برای سيمهاي ساز که تشنه ی انگشتانی کاربلدند که هر روز شانه شان کند.  به پلههاي اداره و آن دستگاه ثبت اثر انگشت مسخره كه هيچوقت اولين بار نميشناسدم… به خواندن پلاك ماشينها تا شاید پلاک یکی 267و71 باشد… که شاید بدانم تقدیر مار را به هم خواهد رساند. مینویسم برای تو که حتی نمیدانم برای من خوب هستی یا نه. برای تو که رویای تو کمزحمتتر است از گفتن راز دلم… کمزحمتتر است از “نه” شنیدن… کمزحمتتر است “آری” شنیدن و ساختن همه چیز با توی ناسازگار و کم‌زحمتتر است از خراب کردن هر چه تا به حال کنارت ساختم و خواهم ساخت.

میهمانی آقا هوشنگ در میان جاده سانتیاگو

در افکارم بودم که ناگهان صدایی مرا از عالمم بیرون کشاند. پریدم. انگار وسط ميهماني چيزي منفجر شد. لامپ بود؟ نه، به صداي تصادف می‌مانست، اما از جايي درون خانه. ولي چرا كسي متوجه چيزي نشد؟ همه چیز عادی است و حتي در كار چند زن ميانسالي كه محض بازتداعي حس جواني، قرهاي اغراق شده و بي‌ظرافت مي‌ريختند هم هيچ اخلالي ايجاد نشده است. صداي كمي نبود. لااقل ميزبانان بايد كمي حواسشان به دور و بر جلب مي‌شد. نگاهشان كن: هوشنگ خان با هيزي ريزي به قر ريختن و البته باسن درشت صفورا كه مثل آونگ به چپ و راست سير مي‌كند مي‌خندد و زنش، محبوبه خانم، کمی عصبي و بی‌حوصله سيگار باريكي را از پاکت در می‌آورد که روشن كند. شصتي فندكش تق صدا مي‌كند و يك خانم مسن كه نميشناسمش ضمن چرخاندن برق آسای سرش به طرف منبع صدا، از ترس استشمام بوي سيگار و احتمالاً سرفه به آن طرف محفل – كه كمي هم مردانه‌تر است- كوچ مي‌كند. فكر اذن دخول را هم كرده: “شما آقايون هم خوب خلوت كردينا!” فكر مي‌كنم که چرا صداي خفيف يك فندك بيشتر از صداي مهيبي كه شنيدم توجه جلب كرد. پاسخ ساده است: يا گوش بنده تيز است -كه نيست- و يا آن صدا، فراي پديده‌هاي ملموس و مکشوف اين جهان بوده. ترسي مرا در بر مي‌گيرد. يادم مي‌آيد ديشب علي‌رغم هشدار نوسينده‌ی كتاب، تمرين شماره‌ی چهار زائر جاده‌ی سانتياگو را انجام داده بودم. نتیجه‌اش يك تخيل من‌درآوردي بود شامل انعكاس تصاوير فصول قبل كتاب. البته انصافاً اثبات من‌درآوری ‌بودنش ساده نیست. کسی چه می‌داند تصاویری که به ذهنمان خطور می‌کنند ملهم از چه منبعی هستند؟ به هر حال قرار بود اسم پيام‌آور یا به سلیقه‌ی مترجم “شيطان شخصي‌ام” را كشف و با او ملاقات كنم اما… اما خوابم برد، همين. نكند اين اوهام جداً به موضوع ديروز مربوط باشند و آن صدای مهیب، در حقیقت صدای باز شدن دروازه‌ي جهنم براي ورود شيطان بوده است. آهان…دخترک مرموزی در جمع هست كه اتفاقاً تازه هم رسیده. تنها آمده و نمی‌شناسمش. مه‌لقا صدايش كردند. ظاهراً سی و چند ساله است. به نظر می‌رسد از آن دخترهای نچسب باشد، هرچند چهره و قد و بالایش خیلی هم بد نیست. البته نه، بی‌سلیقه است. انگار با لباس خانه آمده. یک جفت کفش ورنی ارزان، تونیک کشی قرمز و ساپورت مشکی رنگی پوشیده و موهای سیاه نه چندان بلندش را با کلیپس جمع کرده است. دور چشمانش را هم خیلی سفید کرده و در نگاهش بلاهت خاصی موج می‌زند. به نظرم شبیه زن میکی ماوس است. چرا به من به شكل عجيبي نگاه مي‌كند؟ انگار مرا بشناسد. شاید هم چون من عجیب نگاهش می‌کنم اینطور است. نگاهم را ناشیانه برمی‌گردانم. ممکن است اين همان پيام‌آور كذايي باشد كه براي جلب نظر من صداي مهیبی ایجاد كرده؟ صدايي كه من فقط قادر به شنيدنش هستم.
مضحک است اما برای قدرت‌نمایی و غلبه بر خوف و در حالی که زیر چشمی می‌بینم که حواس دخترک به دور و برم هست، سیگاری درآورده و روشن می‌کنم. به محض زدن شصتی فندک، باز هم آن زن مسن که حالا درگیر شنیدن خاطره‌های بی‌سر و ته جناب سرهنگ شده سرش را به طرف محل روشن شدن سیگار می‌چرخاند و از اینکه من را از خود به اندازه‌ی کافی دور می‌بیند خیالش راحت می‌شود. موسیقی‌ای که صفورا را از خود بی‌خود کرده بود تمام می‌شود و همه کف می‌زنند. آهنگ بعدی … تعدادي از زنان خيرخواه فاميل مه‌لقا را تشویق کردند قری بدهد و بدبخت را بلند نشده هلش دادند سمت من، پوري خانم به زور مرا بلند مي‌كند تا تکانی با شش و هشت سنگین ترانه بدهم و به زور دخترك را كه كلي هم سرخ و سفيد شده، وسط سالن با من روبرو می‌کند. دخترك نگاه غریبی مي‌كند که قاعدتاً تفاسير مختلفي مي‌تواند داشته باشد. “به زور هلم دادند با تو برقصم‌ها” يا “مرده بودي خودت جاي لم دادن من را دعوت كني وسط؟”… تعبير خودم را بيشتر باور دارم “بالاخره فرخواندی‌ام و با شیطان شخصی‌ات آشنا شدي”. البته افتخاريست اما بنده آمادگی گفتگو با شیطان را ندارم. اصلاً با اين احوالات راستش صداي موزيك را هم درست نمي‌فهمم و تمركز ندارم. رقصیدن مه‌لقا هم حداقلی و خیلی محتاطانه است. از ترس نگاهش نمی‌کنم. شاید بی‌ادبی باشد اما حتی نتوانستم تا آخر آهنگ صبر کنم و زیرکانه به حلقه‌ی کناری میهمانان پیوستم. با دست زدن و کم کردن تدریجی سرعت پاهایم، آرام آرام از رقص کناره‌ گرفتم و دخترک را تنها وسط قالی رها کردم. خیلی بهش برخورد، احتیاطش را از سر لج کم ‌کرد و چند حرکت ریز و فنی آمد که با هورا و کف زدن جمع همراه ‌شد. اصلاً این دخترک فامیلِ کیست؟ از کجا آمده؟ صدای انفجار چه شد؟
برگشتم و سرجایم نشستم. اگر دخترک به واقع خود شیطان باشد علی‌رغم حرکت ناجوانمردانه‌ی من بازهم برای صحبت با من سیگنال خواهد داد. شیاطین سمج‌اند و ضمناً چنین ملاقاتی نباید به این راحتی تمام شود. اگر هم اینطور نشود پس من خیلی موضوع تمرین کتاب را جدی گرفتم و این بخت برگشته یک آدم معمولیست مثل من. دوباره صدای انفجار می‌آید… و همچنان همه خیلی عادی‌ مشغول کارهای قبلی‌شان‌اند. یعنی شیطان را عصبانی کردم؟ نه، دیگر صبرم تمام ‌شد. باید مطمئن شوم این صدای چیست. شتابزده به آن‌سوی محفل می‌روم و از محبوبه خانم می‌پرسم که صدای چه بود؟
بعد از تکرار سؤالم، با لحنی مهربان و حالتی عاقل اندر سفیه تعریف می‌کند که از سر شب برای ساختمان کناری تیرآهن آورده‌اند و بی‌شرف‌ها همین جور بی‌مهابا رو هم می‌اندازنشان. در ادامه خیلی خونسرد می‌گوید “دیگر همه عادت کرده‌اند از دم غروب”. تازه می‌فهمم به جز دخترک تازه وارد، من از همه دیرتر رسیده‌ام. می پرسم این دختر خانم قرمزپوش فامیلِ کی هستند؟
شیطنت در چشم محبوبه خانم می‌درخشد و با لحنی که انگار پی به یکی از رموز کیهان برده باشد می‌گوید “ای پدر سوخته، این مه‌لقاست، دختر همسایه پایینی. پدر و مادر طفلک سفر رفته‌اند و دعوتش کردیم بالا که تنها نباشد، دختر خوبیه‌ها، اگر می‌خواهی که…”
فریاد پوری خانم همه چیز را در زمان ثابت نگه می‌دارد: “یا قمر بنی هاشم… سرهنگ خان، جناب سرهنگ، خاک بر سرم… جناب سرهنگ”… من در حالی که هنوز مبهوت اطلاعاتی‌ام که تازه کسب کرده‌ام می‌بینم که دور سرهنگ پر از آدم می‌شود. اینگونه به نظر می‌رسد که حالش بهم خورده و موضوع هم خیلی جدی است. زن مسنی که به بوی سیگار حساس بود بی خداحافظی، بی‌حجاب و بدون اینکه توجه کسی را جلب کند با صورتی خونسرد از در خانه بیرون می‌رود… پوری خانم همچنان شیون می‌زند: “جناب سرهنگ، خاااااک بر سرم چی شد؟…” آقا هوشنگ با حالتی نگران و مسئولانه در پاسخ نگاه من از قلب بیمار جناب سرهنگ و سابقه‌ی سکته‌ی ماه پیشش می‌گوید و محبوبه خانم را سراسیمه صدا می‌کند که به اورژانس زنگ بزند. از هوشنگ خان پرسیدم که خانم مسنی که مشغول گپ و گفت با سرهنگ بود یکهو کجا رفت؟ آن هم بدون روسری؟… خیلی مات و متعجب نگاهم می‌کند و مثل منگ‌ها جواب می‌دهد: “خانم مسن؟ کدام خانم مسن؟ کی را می‌گویی؟… محبوب! زنگ زدی اورژانس؟

پهپاد

خیلی درد می‌کند… ناگهان شروع می‌کند به سوختن. گفتند از سر معده است، اسید است. فرمودند کیفر است، عقوبت گناه است، از عشق است. از دردهاییست که ” مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورند و می‌تراشند”. فرهنگ است… درد مشترک ماست. جور و مظالم و جفاست…
حالیا مستید… نمی‌فهمید، نمی‌بینید… من هم نمی‌بینمش… دور است، بالاست. یقیین دارم که پهپاد است، با توپ لیزری که طول موجش در طیف مرئی نیست. مثل روح دنبال من همه جا هست، حیّ و حاضر. می‌شنود، می‌بوید، می‌بیند و … می‌زند و می‌سوزاند.

رصد

مثل کودکی که تازه تلسکوپی هدیه گرفته باشد
تماشا می کردی آسمان را
شمردی
تک تک ستاره هایی را که مثل قبل نبودند
با تردید… با ترس… تحقیر
چه رصد بی حاصلی بود

این ها ستاره اند… با چشم خالی ببین
این ها غول های سرخند و کوتوله های سفید کم سو
نقطه هایی بی معنی در صورت فلکی درد
صورتی تنها و دور… صدها سال نوری دورتر از باورهای شیرین

زمان… ستاره ها را دور می کند…محو می کند
و رویاهای زیبا را از دو سو تا مرز پارگی می کِشد
آسمانت آباد… صاف
و پر از شهاب های خوش یمن

غزل نوکترون

شب بود و گذارِ ابر و مهتابي خوش
دلداده و دلبران به آدابي خوش
تير آمد و زهره با سبو از پي وي
كُشتند عطش به جرعه از آبي خوش
نی بر لب بوف و کوکبان چرخ زنان
مه ذكر به لب بر سر محرابي خوش
زد باد و به پا باغ به چنگ آمد جوي
با ضربي و چرخشي و مضرابي خوش
بزم شب و هر کس به هوایی درگیر
با لعبت و حالتي و اسبابی خوش
اي شب همه جان بخشي و ما را افسوس
ما را چه گنه كه درنمي يابي خوش؟
دورم ز رخ یار و نبینم مگرش
در بستر و در میانه خوابی خوش  

گپی در لانه مور

چيزي نيست، فقط عرق سرد كرده بودي، رنگت پريده بود و صف را بهم زدي
من هم از زباله هاي نوچ و تونل هاي مرطوب بيزارم.
فكر كه نمي كني بال، باغ و اين حلقه هاي زرد خيال باشند؟ اينها واقعي اند نه؟ مي دانم جوابت چيست… به شاخك شكسته ات فشار نياور
راستي تو هم بعد از ديدن آفتاب وقتي تند تند پلك مي زني هشت ضلعي مي بيني؟

غرقه

كشتي بزرگي كه به اندازه ي يك شهر روشن بود با يك لحظه شك از هم پاشيد. به اندازه ای سریع غرق شد كه انگار تا كنون ماهيت كشتي، مفهومي انتزاعي بوده است و مسافرش تا پيش از اين فاجعه سوار بر يك وهم بزرگ اقيانوس را مي پيموده. مسافر حتي از خود مي پرسد كه شايد اين شب و اين اقيانوس وحشي نيز وهمي بزرگ تر از كشتي باشد و به عنوان جمع اين دو معادله، وجود خودش را هم به عنوان وهمي بزرگتر از دو وهم قبلي زير سوال مي برد.
در هر صورت احساس خفگي او را به ياد جمله ي مشهور دكارت مي اندازد و با اندكي تصرف فریاد مي زند: “دارم غرق مي شوم پس ظاهراً هستم!”… مسافر باز هم انديشيد: شايد چون من و اقيانوس هر دو از جنس وهم هستيم روي هم اثر مي كنيم، پس حتي اين احساس خفگي هم وهم است، انگار كه تمام محسوسات يك شبيه سازي كامپيوتري باشد… آيا اين شك به وهم بودن يا نبودن هم خود نوعي وهم است؟ یا در میان این تلاطم، تردید تنها حقیقت واقعی است؟
دو سال تمام ميان موج ها انديشيد و دست و پا زد اما اين شب طوفاني ظاهراً يك كليپ چند دقيقه اي است كه مدام پشت سر هم لوپ مي شود… از فرط خستگي و نااميدي جلوي بزرگترين ترسش زانو مي زند… وا مي دهد. در دلش اعتراف مي كند كه سال هاست بدون وجود پلان A در حال پياده سازي پلان B بوده است. به زير وهم اقيانوس مي خزد و ريه هايش از تسليم پر مي شود. در زير آب يك حرف ايكس بزرگ در هيبت يك كشتي مستغرق كه با سرعتي بسيار آهسته به قعر اقيانوس مي رود، به شكل با شكوهي خودنمايي مي كند؛ حتي تمام چراغ هايش روشنند… فکر می کند: اين پايان نقشه است يا آغاز برزخ؟

ما یا مرکب ژن ها

شايد حق با پريس (George R. Price) بود كه فكر مي كرد ما اسير ژن هايمانم هستيم. سفينه اي از پوست و گوشت و استخوان براي پياده سازي ميل سيري ناپذير ژن ها به بقا و انتقال. اين كشف، پريس را چنان دگرگون كرد كه از يك عالِم خردگرا به كاتوليكي متعصب تبديل شد و در نهايت در خرابه اي با قيچي رگ گردنش را زد. خيلي ها هم به او انتقاد دارند اما شايد واقعاً تمام هستي مائي كه خود را برترين مخلوق مي ناميم اسير شهوت ذراتي است كه براي بودن، ما را بازيچه خود كرده و به ورطه ي حيوانيت مي كشند. مائيم كه كشف مي كنيم فلان سمندر و فلان مار، در فرآيندي به نام تكامل مشترك (convolution) ابزارهاي دفاعي خود را ديوانه وار نسل به نسل ارتقا مي دهند تا سمي ترين سمندر و ضد سم ترين مار خلق شوند. غافليم كه خودمان چه هستيم، خودمان بين خودمان هم نقش همان سمندر را داريم و هم همان مار را. هزار و يك جنبه تعامل انسان با محيط به كنار، فقط اين را در نظر بگيريد كه از ترسِ ضربه خوردن، قواعد بينهايت پيچيده اي را براي دلدادگي ساختيم… اصلاً خودِ دلدادگي را ساختيم… ساختيمش براي اطمينان، براي امنيت، براي ژن ها… البته كه زيباست، اصلاً منظورم اين نيست كه چون اينها همه نوعي استراتژي بقا هستند بايد مذموم تلقي شوند، هرگز! اما صحبت سر پيچ و خم هاي بيشماريست كه براي فهميدن پيام واقعي همديگر نسبت به هم داريم… همه ظاهراً پذيرفتيم كه ابراز علاقه و رابطه اي كه با “دوستت دارم” آغاز شود كودكانه و مختص داستان هاست… اما آيا واقعاً اين همه بازي زيرپوستي، كنايه، محك زدن، حيله و… بازده بالاتري داشته؟ چرا همه ما در مقابل قلبمان سد بلندي داريم از شك كه در قفسي از استخوان محصور شده؟ چرا نبايد قلبمان را بگوييم؟ اين كجايش با سياست بي رحمانه ي ژن ها در تضاد است. باشد، قبول، من از همين الان خودم را در گونه هاي منقرض شده و بي آينده طبقه بندي كردم اما واقعاً اين همه سم براي چه؟ كدام مار؟ كدام سمندر؟ اگر باور داريد كه عاقليد، ببينيد، درنگ كنيد، بپرسيد اما سياست ورزي نكنيد… گور پدر ژن ها 

بازارچه

چهارهزار چرخدنده کوچک و بزرگ در جعبه ی درونم جای گرفته اند که چهل تای آنها از سر تا شکمم با صفحه های موازی، کم و بیش در یک صف با سرعت های متفاوت می چرخند. روی صفحه ی هر کدامشان در موقعیت های ناهمسان سوراخی هست که بعضی اوقات با بقیه ی سوراخ ها مثل یک کسوف درونی در یک خط هم راستا می شوند. آن زمان است که خط نوری یک راست از تمام سوراخ ها عبور می کند و چرخدنده ها را به هم می دوزد میان این همه جیر جیر و همهمه از دور صدایی می آمد. نمی دانم اما این “دور” شاید در زمانی دیگر و درجایی دیگر بود. یک بازارچه ی محلی با زمین گِلی … پر از بوی میوه، سبزی و ماهی. در گوشه ای چند نوازده که صمیمیت و ژوست بودنشان به همه می فهماند خانوده اند، قطعه ای را می نوازند…. لزگینکا شما را واردار می کند با ریتم قدم بردارید، اگر ایستاده اید پا بزنید و اگر بلدید دست معشوقتان را بگیرید و مثل قزاقهای غیور با ته ژستی از خشونت مردسالارانه برقصید… انگار نوک انگشتانشان با هر نت روی صاف ترین سنگ یک معبد با روغن مقدس پشتم را ماساژ می دهد. حس می کنم برایم ماهیت هیچ چیز مهم نیست… از هر محرک بیرونی فقط عصاره ای شیرین می فهمم و مدام، با یک هم افزایی عجیب در خونم اکسیر سرخوشی تزریق می شود… با لبخندی که بی اختیار گوشه ی لبهایم را قلقلک می دهد لَخت و بی حسم. کفش ها و پاچه های شلوار گِلی، بوی کود حیوانی، عربده ی فروشنده ها به زبانی که نمی فهمم، ازدحام… هیچ چیز مانع هیچ چیز نیست.  مردم، بچه ها و گربه ها مثل خندهای دست و پا دارند. قطعه تمام شد و با اینکه دستهایم مثلا بادکنک های پر از آب است دوست دارم جانانه برایشان دست بزنم. یقین دارم به نوع مؤثری از کف دست هایم تشکر مثل پولک روی سرشان می ریزد.  باران گرفت. بازارچه مثل آبرنگ شره کرد و روی قاب ذهنم چکه چکه گنگ شد. خط نور بریده شد و باز بوی فلز و روغن از درونم ته گلویم را زد. ظرف خالی آن لحظه هنوز لبه ذهن مانده و زبانم به یاد آن همه شکوه، ته مانده اش را از میان دندان ها مزه می کند. فکر می کنم که آیا نگاه های اطراف هنوز هم آن عصاره ی شیرین را دارد یا به تلخی تحلیل هایم آلوده شده… نمی دانم، فعلاً هم نمی خواهم بدانم. فکر می کنم کاش روزی این موتور در حالت کسوف بایستد.
https://www.youtube.com/watch?v=3-qHtwOhRSM

کوئین اِیپریکات کبیر

برای من، موهبت فراموشی سریع کابوس‌ها و رویاهای درهم و برهم شب قبل در حقیقت بیشتر مصداق بارز شکنجه است. صبح‌ها کلی با خودم کلنجار می‌روم که دیشبش چه خوابی دیده‌ام؛ تازگی‌ها مثل رد بنزینی که در هوای باز روی زمین ریخته به چشم به هم‌زدنی از ذهنم محو می‌شوند. نا سلامتی کلی ایده از این مهملات می‌گرفتم… مثل باغبان‌هایی که از خاک و کود حیوانی در نهایت زردآلوهای آبدار هسته جدا برداشت می‌کنند. هاهاها، زردآلو … آره… به حرف دیگران که باشد قضاوت‌های من همیشه آمیزه‌ای از عواطف و عدم توجه به جوانب امر هستند. مثلاً قضاوتم درباره‌ی اینکه زردآلو ملکه‌ی تمام میوه‌هاست… خب رنگ زردش را خیلی دوست دارم، مثل بقیه‌ی چیزهایی که به خاطر زرد بودن دوستشان دارم: موز، زنبور، بیل مکانیکی و تیم فوتبال دورتموند. می‌گویند چرا زردآلو؟ چرا ملکه؟ تازه حکومت به انار با آن همه یاقوت و آن تاج روی ‌بیشتر می‌آید. دیگر بیخیال خواب دیشبم شدم، در آینه دیدم که موریانه‌ای در یک آن، از سوراخ بینی‌ام درون گوشم خزید. البته با توجه به ماهیت غیرچوبی‌ام ظاهراً نباید جای نگرانی باشد. اما نکند این کلونی حشراتِ اجتماعی در بدن من از پس ماندهای گوارشی خود اسیدی خورنده تولید کند که اعضای بدن من را در خود حل و نابود کند؟ این ظن خیلی بی‌دلیل هم نیست؛ چند دقیقه‌ای است همه چیز خیلی عجیب به نظر می‌رسد؛ مثلاً صورت من در آینه فقط یک صورت است، خمیر ریش فقط یک تیوب خمیر ریش است و صبح زود فقط صبح زود است. انگار غده‌ای که در بدنم هورمون تمایز صفات را ترشح می‌کرده از بین رفته. خب این احتمالاً یک فاجعه است چون بدون نسبت دادن صفات به پدیده‌ها قضاوت تقریباً امری غیرممکن است. بدون قضاوت نمی توان پروژه‌ها را امکان‌سنجی کرد، نمی‌شود فوج آدم‌های قالتاق را شناخت و بدتر از همه نمی‌شود کسی را دوست داشت… آیا واقعاً ماهیت وجودی عشق وابسته به تبلور صفات خاصی در معشوق و قضاوت است؟ یا علت صفاتی که در او متبلور می‌بینیم وجود عشق است؟ این هم یک مرغ و تخم مرغ دیگر… خب این یکی را مطمئن نیستم. هیچ وقت یادم نمی‌آید روز و ساعت و دلیل عاشق کسی ‌شدنم را به یاد داشته باشم. دقیقاً مثل همین موریانه‌هایی که از درون ذره ذره چوب را می‌جوند و یک روز می‌بینی که ظاهراً بی‌دلیل(!) تیر چوبی سقف روی سرت آوار می‌شود. نخیر، مثل اینکه من هیچ‌وقت به تبلور صفات در سوژه توجهی نداشته‌ام… وگرنه که به زردآلو، ملکه‌ی میوه‌ها نمی‌گفتم… شاید هم این فرآیند به قدری اتوماتیک شده که مثل تنفس آن را ناخودآگاه انجام می‌دهم. ولی واقعاً زردآلو چه ایرادی دارد که این تاج‌گذاری برای همه اینقدر عجیب است؟ به هر حال فعلاً که به نظرم هیچ چیزی هیچ صفتی ندارد… شاید این قسمت بدنم از اول هم درست کار نمی‌کرده، راستش تمام لحظاتی که به عنوان خاطره‌ی خوش در ذهنم ثبت شده مربوط به همین زمان کار نکردن‌های این غده است. با این تعریف پس قاعدتاً این غده خودش به تنهایی یک بیماری بوده و از بین رفتنش باید شفا محسوب شود. موریانه‌ از گوشم بیرون خزید و از سوراخ فاضلاب فرار کرد… به نظر می‌رسد که بر خلاف صفت اجتماعی زیستن موریانه‌ها، اصلاً کلونی‌ای درکار نبوده، این فقط یک ملکه‌ی تنها است، ملکه‌ای در تبعید که به جای چوب یک غده‌ی چرکین را خورده!