وسوسه

   غروب ، مثل همیشه با اره ی بزرگی بر دوش و لباس های پر از خرده چوب به خانه بر می گشت.
 میان درختان انبوه چیزی شبیه به لاشه ی حیوانی روی زمین افتاده بود.کنجکاو شد و سراغش رفت… دختر جوانی بود با لباسهایی پاره پاره و غرق به خون…ولی هنوز نفس می کشید….ترسید، خواست بی تفاوت عبور کند که سرود همبستگی خلق را به یاد آورد:
                  ما همه یک خلق واحد هستیم، برادر و برابر
خیلی سریع دخترک را روی کولش گذاشت و به کلبه اش برد…خواست کسی را برای کمک بیاورد ولی تا کلیومتر ها کسی زندگی نمی کرد…فقط خودش بود و خودش…به دخترک که هنوز بیهوش بود نگاه کرد…با خودش گفت:” نیکلا…باید کاری بکنی… “
فکرکرد … باید زخمها را می شست و می بست و بعد لباسهای پاره ی دخترک را عوض میکرد…شروع کرد…وسوسه ی کشنده ای مثل دود سیگار دورش حلقه زده بود… دخترک ، جوان و زیبا بود…سعی کرد به روی خودش نیاورد و ادامه داد…تمام زخمهای دخترک را شست و ضد عفونی کرد.
حالا باید زخمهای دخترک را می بست و لباس هایش را عوض می کرد…باز هم سعی کرد خیلی بی تفاوت فقط کارش را انجام دهد ولی چشمش به بدن برهنه و زیبای دخترک افتاد…این بار وسوسه به تمام تار و پود بدنش نفوذ کرده بود…هیچ جور نمی توانست خودش را متقاعد کند که بی تفاوت باشد، احساس می کرد که از درون متلاشی می شود…ضربان قلبش تند شده بود و تمام صورتش پر از عرق بود…به بدن برهنه ی دخترک نگاه میکرد…خواست برای امتحان هم که شده کمی دخترک را نوازش کند که احساس کرد صدایی در درونش فریاد می زند :” نیکلا…نه”.با وجود هجوم وسوسه ، احساس غریبی او را از این کار باز می داشت…در تفکرات کمونیستی او جایی برای خدا و ماوراءطبیعه و مذهب نبود ولی احساس میکرد این کار درست نیست ، دور از انسانیت است…کمی به خودش مسلط شد و به سرعت زخمها را با پارچه ای تمیز بست و لباس های دخترک را با لباس هایی پاکیزه عوض کرد و پتوی گرمی روی دخترک انداخت…اگرچه هنوز  پر بود از هوس ولی در اعماق قلبش احساس رضایت می کرد.
  نیکلا فردای آن روز سر کار نرفت تا از دخترک که هنوز بیهوش بود ، مراقبت کند.
دوباره زخمهای دخترک را شست و پانسمان آنها را عوض کرد تا عفونی نشوند…دیگر اهمیت ندادن  به وسوسه برایش راحت شده بود…و دوباره لباس های دخترک را با لباس هایی پاکیزه عوض کرد…تا که آن شب دخترک کم کم چشمهایش را باز کرد و حرف زد:
” آقا…من کجا هستم؟…این جا پاسگاه مرزی است ؟”
نیکلا جواب داد:
“نه…اینجا کلبه ی من است و شما در امان هستید… شما کی هستید؟”
دخترک گفت:
“من..من غیر قانونی از مرز لهستان اینجا آمدم ولی بین راه مرزبان ها مرا دیدند و من فرار کردم و دیگر یادم نیست چه اتفاقی افتاد…من دنبال برادرم می گردم…خیلی سال است همدیگر را ندیده ایم…شما او را می شناسید؟…اسمش نیکلاست…در یک کارگاه چوب بری نزدیک مرز کار میکند…خانه اش هم همان نزدیکی هاست…”
نیکلا بهت زده گفت:
” کاترین…تو هستی؟… باورم نمی شه… چه طور اینجا آمدی؟…”
و برادرانه بدن خواهرش را در آغوش کشید و خوشحال بود که آن شب به ندای انسانیت پاسخ داده بود…

دشت شناور

دریاست تا بی کران
            و من اسیرم روی تخته پاره ای
            مسافر این دشت شناور

دیروز
      مرا قایقی بود که سینه ی آبها را می شکافت
     و دریا را موج های مهیب و پر ولع

و اکنون
            دریاست در سکوتی سنگین
            و من اسیرم روی تخته پاره ای

            مسافر این دشت شناور

    و میان این آبی بی نهایت
        نه مرا طاقت طوفانی دوباره مانده
        نه امید نجاتی به ساحلی

        تنها زمان قاتل و ناجی من خواهد بود
       چنین است فرجام عشقبازی با دریا!

مرغابی

ای مرغابی مهاجر…
مرا در کوچ با خود همراه کن 
که اینجا عشق ها گرچه سوزانند
اما بر روزنامه باطله هایی پر دروغ شعله ورند
که با سرعت به خاکستر سردی می گرایند
و شکل قلب های عشاق در ابر هایی نمایان است که باد
آنها را به زودی پراکنده خواهد ساخت
ای مرغابی مهاجر…
مرا به آن جنگل ابری و مه آلودی ببر
که پیرمرد و پیر زنی درون کلبه ای قدیمی و در کنار اجاقی همیشه روشن
به سلامتی یکدیگر شراب سی ساله می نوشند

نصایح ملک الموت

آخرای شب تو اتاقم نشستم که یکهو ظاهر میشه…خیلی هم ترسناک نیست ولی در عوض خیلی جدیه…با خودم فکر می کنم که هنوز خیلی جوونم؛ ولی کم کم با حقیقت کنار می یام…یه ربع بهم وقت میده که آخرین کارهامو توی دنیا انجام بدم و بعد باهاش راه بیفتم…کجا؟..دیگه هیچ حرفی نمی زنه و خیلی جدی منتظرم میشه…اول هنوز نمی دونم باید چه کاری انجام بدم اما بعد تمام حواسم رو متمرکز میکنم و لیستی از کارها رو به یاد میارم….اول از همه کتاب سنگین آمار و احتمال رو که هنوز برای امتحان پس فردا تمومش نکردم ؛ با خیال راحت می بندم و به کم نمره آوردن و افتادن و  تهدید های استادش لبخند می زنم…بعد یه کاغذ بر می دارم و برای پدر و مادرم می نویسم که چقدر دوستشون داشتم و معذرت می خوام که قدرشون رو ندونستم ؛ آخر نامه هم یه صورتک خندان می کشم و امضا میکنم…بعد به اینترنت وصل میشم و به اونایی که خیلی دوستشون داشتم ولی هیچ وقت جرات نکردم بهشون بگم یه ایی میل میزنم و براشون میگم که چقدر  عاشقشون بودم…حالا فقط ۵ دقیقه از وقتم مونده…دستامو می برم بالا و از خدا میخوام منو احتمالا به خاطر خیلی کارا ببخشه ؛…بعد روی تختم دراز می کشم و به مشکلاتی که قرار بوده داشته باشم حسابی میخندم…به سربازی…به خونه…به ماشین…به اضافه کاری…به مادر زن و  اینقدر می خندم که بالاخره وقتم تموم می شه و اون می یاد…ولی بر خلاف انتظارم بهم میگه : دیگه لازم نیست تورو ببرم…چرا؟…این بار جواب می ده: تو تازه تو این یه ربع زندگی کردن رو یاد گرفتی ؛ پس ادامه بده…وبعد آروم  آروم ناپدید میشه…منم به حرفش گوش می دم…باز هم شروع میکنم به فکر کردن و خندیدن…

تابلو


داشت توی خیابون بی هدف قدم می زد. به خیال خودش خیلی خوش تیپ کرده بود، مخصوصاً با اون عینک دودی دور سفید و کفشای ساق داری که تازه خریده بود.
چشمش به تابلوی تیلیغاتی بزرگ کنار میدون افتاد:
۱۰ آذر روز جهانی مبارزه با  ایدز و چند تا شعار دیگه 
کنجکاو شد که امروز چندم ماهه … نگاهی به صفحه ی گوشیش انداخت و از حسن تصادف خنده اش گرفت … دهم آذر بود … دهم آذر روز جهانی مبارزه با  ایدز … دخترک خنده ی تمسخر آمیزی کرد ، می دونست که همیشه حسابی مواظبه و کارشو خوب بلده … با خودش گفت‌ : ”شغلم ایجاب میکنه که خیلی مواظب باشم و احتیاط کنم …” و از تصور کلمه ی شغل دوباره خنده اش گرفت …
توی همین فکر ها بود که صدای بوق بلندی شنید ، هنوز کامل روش رو به طرف صدا بر نگردونده بود که احساس کرد یه چیزی محکم خورد به پهلوش خیلی محکم ، طوری که چندین متر جلو تر روی زمین پرت شد . دیگه چیزی جز سوت ممتدی که توی گوشش بود نمی شنید ولی هنوز می دید … چشمش دوباره به همون بیلبورد افتاد:
۱۰ آذر روز جهانی مبارزه با  ایدز و چند تا شعار دیگه 
کم کم چشماش سیاهی رفت … هیچی ندید … به این فکر کرد که اون طوری هم که می گفت خیلی مواظب نبوده و بعدش دیگه فکر هم نمی کرد …
 مثل یه تیکه گوشت بیجون افتاده بود روی آسفالت چهار راه و اطرافش پر از آدم بود …این رو داشت از اون بالا می دید
 
 

داستان اسباب بازیها


یادتون هست وقتی کوچولو بودید و از جلوی مغازه ی پر زرق و برق اسباب بازی فروشی رد می شدید چه حالی بهتون دست می داد؟
وقتی ماشین های کنترل دار و انواع عروسک های باربی و غیره رو از پشت ویترین نگاه می کردید،آب از دهانتون راه می افتاد و دودستی یقه ی پدر و مادر بیچاره رو می چسببیدید و با گریه بهشون می فهموندید که فلان اسباب بازی رو می خواهید…..
پدر و مادر بد بخت هم برای اینکه از شرتون راحت بشن، یه جوری سرتون رو گرم می کردند و سر کار میگذاشتنتون و یا در موارد حاد براتون یه چیزی می خریدند…بعد شما با شوق وصف ناپذیری اون اسباب بازی رو می آوردید توی اتاقتون و مشغول بازی می شدید…2هفته ی بعد هم یا ازش خسته  می شدید یا یه بلایی سر اسباب بازی مادر مرده می آوردید و جنازه اش رو تحویل می دادید …
دوران قشنگی بود…
این  دوران برای شما تا کی ادامه داشت؟…15،13،12یا 17 سالگی؟!!
به هر حال توی هر سنی دست از اسباب بازی کشیدید خیال نکنید دیگه به اسباب بازی علاقه ندارید و با اسباب بازی، بازی نمی کنید…!
 تنها تفاوتی که هست اینه که دیگه اسباب بازیهاتون رو توی اسباب بازی فروشی نمی فروشند ، آخه شکلشون عوض شده…
وهمه ی شماهم به نوعی هنوز اسباب بازی دوست دارید…اگر نه:
مثلا شما چرا کلی پول صرف خرید گوشی هایی می کنید که غیر از تماس گرفتن و فرستادن پیام کوتاه، هزار تا کار بی ربط ازعکاسی گرفته تا پراندن مگس انجام میدن؟
یا چرا می خواهید کامپیوترتون رو 6 ماه یکبار ارتقا بدید تا کارت گرافیکش فلان بازی جدید رو خوب اجرا کنه؟
انگیزتون از خرید MP3 player یا بستن سیستم صوتی ، ساب و سی دی چنجر روی ماشینتون چیه؟
  چرا دوست دارید هر سال ساعت مچی یا سرویس طلا جواهرتون رو عوض کنید…؟
یا کسانی که هنوز الفبای موسیقی رو یاد نگرفته توی اتاقشون از گیتار الکترونیک تا دف و دایره رو جمع کردن چه دلیلی دارند؟
بعضی ها که انواع جونورهای شناخته و ناشناخته رو از سگ و آکواریم ماهی تا عقرب و رتیل می خرند و نگه می دارند چی؟!….
حتی این غریزه در سنین بالا هم ول کن نیست…حتما پدر و مادر بزرگهایی رو دیدید که دها مدل خرت و پرت قدیمی و نیمچه عتیقه رو کنار هم توی کمدشون جمع میکنند…
خودتون رو به اون راه نزنید…شما هم تا حدی اهل اسباب بازی هستید…!!
 البته این موضوع به هیچ وجه بد نیست و خیلی هم طبیعیه…اصلا بدون اسباب بازی زندگی شیرینی نداره…
بازی با اسباب بازی جزو غرایز آدمه…این یه راه خوب برای سرگرمی و انرژی گرفتنه…یه راه خوب برای اینکه زیاد ذهنمون رو مشغول مشکلات نکنیم…
 اصلا باید اسباب بازی باشه، چون یه نیاز ذاتیه…ولی مهم اینه که یادمون باشه خیلی چیزهایی که توی هر سنی اطراف ما وجود دارند هنوزهم اسباب بازی هامون اند و این  رو هم بدونید که آدمای زیادی هستند که به دلایل مختلف همین اسباب بازی ها رو ندارند!
 پس خجالت نکشید…قدر اونا رو بدونید و با خیال راحت بازیتون رو بکنید(!)

زهر مهلک

از چه می ترسی؟
از سایه ی بمب افکن بی 52
  یا هیبت قارچ اتمی بر فراز شهر
   از کدامین جنگ افزار به دل وحشت داری؟!
  از گل خشخاش
 یا حبه های کبود انگور؟!
 از کدامین فرزند طبیعت در هراسی؟
از پیکره ی لات و عزی بیمناکی یا از بدن گرم زن؟!!!!
   از کدامین انحراف سخن میگویی؟؟
       اکنون به درون برو
به ژرفای وجودت
        از آن بترس اما مگریز
 هیچ سلاحی مخرب تر از ذهن بشری سراغ ندارم که همه ی جنگ افزار ها تکه آهن های یبیجانند
    هیچ زهری مهلک تر از افکار مسموم انسان ندیده ام که تریاک و الکل ترکیباتند از عناصر زمین
       و هیچ انحرافی جز آنکه تراویده ی خیال آدمی باشد نمی شناسم که لات و عزی جز سنگ و فلز نباشند و زن گوشت و استخوانی مانند مرد
  ذهن و افکار بشر است که اگر کج بگردد زمانه را به آتش کشد و چون رو به پلکان راستی کند انسان را به بالا ترین نقاط و بلکه به خالقش رساند

تردید

چرا همیشه توی اوج شادی غم به سراغ آدم میاد?
                                         و در اوج عشق نفرت
    انگار دستی پنهان در جهان وجود داره که دوست داره همه چیز رو خراب کنه
    مطمئنم اون خدا نیست…خدا هیچ وقت هیچ آفریده ای رو  آزار نمیده
        تقدیر هم نیست …اصلا تقدیر نتیجه ی عمل انسانه…نه تعیین کننده اش
    میدونید دقیقا اون چیه؟!…اون تردیده… بله تردید
   تردیدی که انسان به خودش میکنه…« نکنه دارم اشتباه میکنم؟!…نکنه راه درست رو نمیرم؟!…..نکنه نباید شاد باشم؟! …نکنه عشقم هوسه؟!…نکنه قدرتم ز ظلمه و
                                        در اوج قدرت ضعف
   این تردیده که همه چیز رو خراب میکنه… بله تردید!