افسانه ققنوس

بیست‌ویکمین ققنوس در آتش عمر سوخت…

… بیست‌ودومین تخم  طلایی رنگ پدیدار گشت از میان خاکسترهای زمانه

تولدم مبارک…

انتظار داشتم امروز خیلی اتفاق‌های جالب بیفته….ولی خیلی عادی بود….بهانه‌ای بود برای خیلی ها که استفاده نکردند…لابد چون نخواستند…مهم نیست…اصلا مهم نیست ، کیارش میگه گوشیت خوب تکست نمی گیره… در نتیجه شاید خیلیا به من پیام دادن و من نفهمیدم…به هر حال از اونایی که به فکرم بودن ممنون…

سیندرلا

 ای کاش لنگه کفشی داشتم که فقط اندازه تو می شد
آنگاه راحت تر پیدایت می کردم

در محل کار

این هم برای اونایی که فکر می کنن سر کار به من خیلی خوش می گذره
این تصویری از همکارهای دلسوز منه که همیشه به فکر من هستند

ثروت سرد

تنها روی تختخواب بزرگی خوابیده بود و گوش می کرد:
صدای پای مرد غریبه ای که از خونه ی مجللی به سرعت بیرون می رفت…
یه استارت تو عمق سکوت شب، و بعد صدای یه ماشین که دور می شد.
به اطرافش نگاه کرد؛ یه خونه ی مجلل با کلی خرت و پرت لوکس و تختخواب بزرگی
که حسابی به هم ریخته…مطمئن شد؛ هنوز تو خونه ی آرزوهاش بود…
دوباره نگاه کرد…قاب عکسی که از خجالت برش گردونده بود… برش داشت و نگاه
کرد:
یه مرد و یه زن ، هردو کنار هم توی قاب…
مردی که همیشه در سفره، همیشه سرده…
و زنی که همیشه تو خونه ی مجللی تنهاست…
یاد روزی افتاد که فکر می کرد به همه چیز رسیده…به آرزوهاش.
و یاد چند دقیقه ی پیش افتاد، یاد اون مرد غریبه و گرمی بدنش…لبخند زد. لبخندی که
زود به بغض تلخی تبدیل شد…
و باز هم اون احساس گناه لعنتی که از قلبش آروم توی رگهاش جاری می شد…
همیشه از این حس بدش می اومد ، بعدش فقط زمزمه می کرد :
یه عذر خواهی به مرد توی قاب…
و یک نفرین به آرزوهای گذشته…
و اینقدر زمزمه می کرد تا خوابش ببره…و خواب می دید روزهایی رو که هنوز بانوی
این خونه ی مجلل نبود، زمانی که هنوز انتخاب نکرده بود،
روزهایی که خیلی مغرور بود…
 

او، من و خلبان

تپه های ماهور، پشت از پشت دگر
منظر خشک کویر  
ماسه های زرین، در کف باد اسیر
کودتای خورشید
خط سرنیزه ی نور
پیش رو سایه ی آب…حیله و مکر سراب
در دیار سوزان
مردکی بی سامان
فارغ از داعیه های رندان
سکه ی عمر سخاوت می کرد
عاشق و مست پری دختر افسون شده بود
که لب چشمه ی آب خفته و تب زده بود
مردک عاشق بادیه نشین
تشنه و خسته و آتشزده بود
و نمی شد نزدیک
به لب چشمه ی آب
تا که ناگه نپرد دختر افسون از خواب…تا نگردد بی تاب
تشنه و عاشق و سرمستش بود، مرد بادیه نشین
طالع شوم به افلاک رسید
صبح منحوس دمید
و نمایان می شد سایه ی مرغ بلا
پس از آن گوش کویر
پر شد از غرش و فریاد و نفیر…
دود و آتش بسیار…همه سو گرد و غبار
و فرود آمده بود پاره آهن از عرش
و رسید آن مردی
که هدایت می کرد پاره آهن در اوج
بر تنش رخت سپید…خسته و تشنه لب و پر ز امید
بر سر چشمه رسید
جرعه از جرعه کشید آب حیات
ناگهان حادثه در گوش زمان نجوا کرد:
              
                پری از خواب پرید
چشم زیبا بگشود
و به حیرت نگریست…
این نخستین انسان پس از آن خواب بلند
و شد عاشق بر او…عاشق و پادربند
زرق و برق آن مرد…ماجرای پرواز
صبر و اندیشه نکرد
رفت بی شک و هراس
مرد بادیه نشین ماند با چشمه ی آب
از عطش نالان گشت
خفت در بستر مرگ
گرچه بود آن لب خشکش سیراب
خالی از جسم پری
طاقت و تاب نبرد…

عقربه چهارم

و زمان با تو دوید
  که تویی چهارمین
  عقرب ساعت من
روز و شب جمله تویی
 تابش پرتوی مهر زبرین
   چرخش ماه و زمین
اولین غنچه تویی، رسته در فصل بهار
  اولین میوه ی پر آب درخت
   اولین برگ رها
    اولین پولک برف
گذر فصل تویی…گذر عمر تویی
  اولین چین، تویی روی پیشانی من
   اولین موی سپید
    اولین لرزش دست

قلب من از خم ابروی تو افتاد و شکست

متناسب


این است یک کمر متناسب برای یک دوشیزه

دوربینها

خوب ببین…یکیش اونجاست
یکی دیگه هم اونجا…آهان یکی هم اونجاست
خدا می دونه چند تا دیگه هم هست…
همشون یه سیم دارند…سیمهایی که همه با هم به یک اتاق می رسن
         یک اتاق پر از تلوزیون با آدمی که کلیدش رو داره
اون وظیفه داره…باید هر چیز مشکوک رو ببینه و گزارش بده
گزارش بده تا هواپیماها به سلامت سفر کنه و اتفاق بدی نیفته…
این خیلی خوبه
ولی من نمی دونستم…
نمی دونستم من هم مشکوکم و با دوربین مدار بسته دیده میشم
من فقط نگاهش می کردم…باهاش حرف می زدم
اما نمی دونستم که دارم امنیت پرواز ها رو به خطر می اندازم
    الان دیگه فهمیدم…
                 عشق آتشه…بمبه…قابل انفجاره
      امنیت همه چیز رو از جمله پرواز ها به خطر می اندازه
 

پس از سی سال

تو شکست من بودی …هزیمتی بزرگ
   و من خنده ای تمسخر آمیز و تجربه ای مضحک برای تو …
پس منم یادگار شیطنت های تو و تویی یادگار ناپختگی های من
  و تو خواستی که فراموش کنیم آنچه بر ما رفته…
خواستم تو را فراموش کنم ولی تو تاریخ من هستی
خواستم تو را دگر باره بنگرم ولی تو کتیبه ی نا کامی ام هستی
خواستم تو را بخوانم ولی تو گشاینده ی سکوتم هستی
   و خواستم دوباره دل در تو بندم ولی مرا دلی نبود که بندم یا نه. . .
  اکنون سی سال دیگر است
و تو برای فرزندی جوان مادری دلسوزی…
به یاد آر شیطنت های خود را و دوباره
لب به خنده گشا
که شاید مردی در سویی دیگر به یاد ناکامی های خود
چون تو لب به خنده گشوده است…

خانم همکار

ما می رویم… بهانه داریم…می خواهیم کار کنیم…
  کار برای پول…پول برای زندگی و دوباره زندگی برای پول
  اما من نه…
   همیشه می روم تا تماشا کنم…خارجی ها را…احمق ها را…دخترها را
و همکارها را…
و با تو ام همکار کوچولوی فراموش کار:
بعد از این تو را تماشا نخواهم کرد مگر دزدانه
    هنوز جای زخمی که زدی می سوزد